Jim Sturgess - All My Loving

Close your eyes and I'll kiss you,
Tomorrow I'll miss you;
Remember I'll always be true.
And then while I'm away,
I'll write home every day,
And I'll send all my loving to you.
I'll pretend That I'm kissing
the lips I am missing
And hope that my dreams will come true.
And then while I'm away,
I'll write home every day,
And I'll send all my loving to you.
All my loving I will send to you.
All my loving, darling I'll be true.
Close your eyes and I'll kiss you,
Tomorrow I'll miss you:
Remember I'll always be true.
And then while I'm away,
I'll write home every day,
And I'll send all my loving to you
All my loving I will send to you.
All my loving darling I'll be True.
All my loving All my loving ooh
All my loving I will send to you
Jim Sturgess - All My Loving from Across The Universe 1.19 MB
♣
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:29 توسط Jozeph
|
15 کیلو اضافه وزن
اندر حوالات
هله هوله جات پرسیدید... باید بگویم از شیرینی جات و میوه جات و آجیل و غیره که بگذریم، بستنی چیز عجیبی است!! وقتی سالار به میان میاید، بقیه فراموش میشوند. زمانی عاشق "یخی پرتقالی" و "آلاسکا دورنگ" بودیم اما این روزها با "لیسی" هم کارمان راه میوفتد. از ترشی جات، آلوی ملس را ترجیح میدهم و زغال اخته و آلوخشکه را نیز هستیم. لواشک و قره قروت و تمبر هندی به مقدار لازم... در زمینه ی شوری هم به سراغ "کرانچی" و چیپس های "تردیلا"ی قدیمی با طعم سالسا و تنوری میرویم. چغاله بادام هم که نقل و نبات است. از پنیر هم بگویم که برایمان حکم تنقلات پیدا کرده است. روزی نیم کیلو فراموش نمیشود. کیک و کلوچه تا دلتان بخواهد. "ساقه طلایی کرم دار" را با آبنبات اشتباهی گرفته ایم.

هله هوله خورهاش بنویسند
♣
نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:52 توسط Jozeph
|
وقتی برایش قایقی ساختم...

وقتی برایش قایق میساختم. نگاهش به دستانم خیره بود. برایم قایقی ساخت با همان دستان رنگی و شمعی و سفالی... و مرا برد به بیکران آبها، دریاها و پاکی ها.
نمایشگاه بین المللی کتاب تهران/چادر کودک و نوجوان/انجمن اُریگامی(کاغذ و تا)
♣
نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:47 توسط Jozeph
|
بادام زمینی
امروز کلاغهای پارک را یک بسته بادام زمینی مهمان کردم. چه با شوق کنارم رژه میرفتند و حرکات دستم را دنبال میکردند. با هر پرتاب... اولین کلاغ بادام زمینی را بر میداشت و بقیه او را تعقیب میکردند. گمان میکنم از پر و بالش تعریف میکردند و از صدای غارغار دلنشینش؟!
روباه کجا بود...! این روزها هم نوع به هم نوع رحم نمیکند.
♣
نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:24 توسط Jozeph
|
آرزوها به سمتمان نمی آیند
آرزوهایم را یکی یکی روی دیوار نوشتم...
تا به سمتشان حرکت نکنم و برایشان تلاش، آنها هرگز به سمتم نمیآیند. حتی اگر کوچک و دست یافتنی باشند.

پ.ن: تکراری بود؟ زندگی خودش یه تکراره بزرگه!
♣
نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:41 توسط Jozeph
|
Better late than never
اخیرا دارم بیشتر به خودم فکر میکنم و بیشتر بهش اهمیت میدم. مدتی بود فراموش شده بودم. تو این شلوغی بازار روزگار و درگیری های الکی و بیش از حد داشتم گمش میکردم.
خیلی چیزها رو دیر فهمیدم. اما بلاخره فهمیدم!!
پ.ن: کسی از این شعب مخفی بانک صادرات خبری داره، ما رو بی خبر نذاره.
♣
نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:56 توسط Jozeph
|
و بلاخره برگشتند...
صفای عزیز که این وبلاگ و این همه ذوق و شوق و انگیزه واسه نوشتن رو مدیون اون دو سالی هستم که قبل از شروع اینجا میشناختمش و نوشته هاش رو میخوندم؛ دوباره سلام کرد و اینبار احتمالا با فکرهای جدید، حرفهای جدید و عکسهای جدید خواهد نوشت...
و همچنین خوشحالیم که او هم دوباه مینویسد. به سادگی رفت و به سادگی برگشت...
"ما هم دوباره مینویسیم. خستگی، امانمان را بریده بود و بریده است. ولی خاطرتان جمع که به این زودیها دست از سرتان بر نمیداریم. باشد که شما نیز بمانید و بخوانید آنچه را که ما میبینیم، مینویسیم و میدانیم."
از بیانات شیخ جوزف معروف
♣
نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:33 توسط Jozeph
|