تبليغاتX
J.O.Z.E.P.H

.: مقصد اگر تو را تسخیر قله هاست ، باید همیشه رفت ، باید همیشه خواست :.

عروسی از نوع پسر عمه
دیشب عروسی پسر عمه من بود. یکی از عروسی هایی که بیشتر فامیل توش شرکت کرده بودند. توی یکی از باغ های شهریار برگزار شد. جای شما خیلی خالی بود خوش گذشت. تا ساعت ۲ شب اونجا بودیم. منم که مثل همیشه یکی از مسئولین تدارکات بودم با برادرم در زمینه عکس و فیلم حسابی فعال بودیم. خدا رو شکر بارون نیومد وگرنه همه چی بهم میریخت. انشا الله قسمت ما و شما 

عروس و داماد اون پشتن

نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:6  توسط Jozeph  Balatarin

ببینید و باور کنید

اینم قسمتی از نمرات درس شبکه اطلاع رسانی. ببینید و باور کنید. بقیشم مثل همه!

با 10 قرارداد بسته

نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 20:2  توسط Jozeph  Balatarin

گرمسار - رودهن
ساعت ۷:۳۰ زنگ زدم و ساعت ۸:۳۰ حرکت کردیم به سمت گرمسار. دوستم واسه یه کار اداری قرار بود بره دانشگاه. تو مسیر به سمت گرمسار حالم داشت بد میشد. جاده یکنواخت و کویری .... آدم خوابش میگیره ...

تو گرمسارم همونطوری که از اسمش پیداست هوا گرمه گرم بود. خلاصه قرار شد بریم دانشگاه ما توی رودهن تا مدارک دوستم رو بیاریم. جاتون خالی توی مسیر به سمت رودهن یاد جاده های شمال ایران افتادیم.

عکس به سایز 600*800

رشته کوه های آلپ بدون برف

عکس به سایز 600*800

کوه های آلپ بدون برف

از چندتا شهر رد شدیم: ساران ،  کُردر ....

مسجد کُردر

اینم از دانشگاه رودهن ......

نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 18:5  توسط Jozeph  Balatarin

Doorooghgoo.com

بزودی راه میوفته ...

دروغگو

نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 8:22  توسط Jozeph  Balatarin

در ادامه بازدید از نمایشگاه ...
بازم نمایشگاه و بازم من. فکر کنم یکمی مشکل پیدا کردم ولی زیاد مهم نیست. امروز صبح برای چهارمین بار رفتم نمایشگاه. آفتاب حسابی خودش رو نشون داد و مردم رو کلافه کرده بود چه برسه به بچه های بیگناه ....

آخیش یه آبی به صورتمون زدیم

خستگی چه میکنه ...

من گم شدم

تو نمایشگاه یه فال هم گرفتم که براتون مینویسم. چشماتون رو ببندید و نیت کنید.

 حالا Ctrl+A رو بزنید و فال رو ببینید

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد     ..    به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد     ..     ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

اینم یه Wallpaper به سایز 800*600

دیگه نمیرم نمایشگاه .. خیالتون راحت باشه

نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 18:51  توسط Jozeph  Balatarin

روزی با نمایشگاه
نمایشگاه کتاب تهران امسال هم مثل سالهای قبل و توی محل همیشگیش برگزار شد. قرار بود که محل نمایشگاه رو به خاطر شلوغی و ترافیک به بیرون از شهر انتقال بدند اما نداده بودند. منم امسال پای پیاده و تک و تنها اونجا بودم. روزای اوله و نمیشه راجب به کیفیت نمایشگاه حرف زد ولی نسبتا بد نبود. یه سری از مردم هم با خانواده اومده بودند پیکنیک...! 

فواره

هوا هم خوب بود ... نیمه ابری و کمی تا قسمتی ابری

جایگاه

از نظر خورد و خوراک هم مشکلی نیست فقط باید تو صف وایستی. 

تا دلت بخواد ساندویچی

نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 7:33  توسط Jozeph  Balatarin

روز معلم بدون معلم
دیروزم یکی از روزای قشنگی بود که استادمون به ما لطف کردند و نیومدند سر کلاس. نکته جالب توجه اینکه دیروز ۹ زنگ باهاش کلاس داشتم. فکر کنم به مناسبت روز معلم ما رو سورپریز کرده باشن.

استاد نیومد

نمایشگاه کتاب هم امروز راه افتاد. هر سال این موقع جیب ما خالیه ... شاید به عنوان خبر نگار یه سری رفتم.

راستی دو تا پست قبلی رو زیاد جدی نگیرید ...

نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:57  توسط Jozeph  Balatarin

!!.!!
زندگی پر از خوبی و بدیه. من میخوام همه خوبیهاش رو جمع کنم و بریزم روی همه بدییهاش ...

میگن دستهایی تو کاره ... دستهایی که همیشه مواظب ما هستند. نمک هم دارند ...

یدفه افتاد. نفهمیدم چی شد. از دستم لیز خورد. نتونستم بگیرمش و شکست ...

خوبی  ...  نمک  ...  قلب ...  

نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:54  توسط Jozeph  Balatarin

ِ..!..
باید بنویسم یا برم ؟ نمیخوام کسی بفهمه ... هیچ کس ... آروم و بی صدا ... مثل شبهای پر ستاره که آسمون میخواد بباره ... مثل قرمزی گلای رز یا لاله ... شاید وقت کمه ... شاید دیگه نمیشه منتظر موند ... شاید باید نمونی و بری ... از بس به این چیزا فکر کردم دارم میترکم ... یه روز باید بمونی یه روز باید بری اما میتونی بمونی ولی یه شرط داره ... باید همیشه به روز باشی ... وبلاگت پر بیننده باشه ... چرت و پرت ننویسی ... در و دیوار رو به هم ندوزی ... یکمی هم صبر داشته باشی ... میگن میاد ... اونیکه باید بیاد یه روزی میاد ... یه روزی میاد و برات نظراتش رو مینویسه ... ۱نظر ... ۲نظر ... ۳نظر ...........   هرچی نظر بیشتر وبلاگ بهتر ... مهم نیست چی مینویسی ... مهم اینه که نظراتت زیاد باشه ... برو بالای ۱۰۰ تا ... میتونی با اسم دیگه واسه خودت نظر بدی ... هواست باشه آدرس وبلاگ رو تکراری ننویسی ... مطالبت میتونه دزدی باشه ... کپی رایت؟! ... یادت باشه که حتما هر روز بنویسی به قول خارجیا:

 an apple a day keeps a doctor away

ترجمه نمیکنم هرکی میتونه یه برداشتی داشته باشه

نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1385 ساعت 7:9  توسط Jozeph  Balatarin