♣
نوشته شده در سی و یکم خرداد 1385 ساعت 7:38 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 18:54 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1385 ساعت 22:34 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 7:43 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1385 ساعت 21:49 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1385 ساعت 8:45 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیستم خرداد 1385 ساعت 8:25 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در هفدهم خرداد 1385 ساعت 8:55 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در چهاردهم خرداد 1385 ساعت 9:27 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در دوازدهم خرداد 1385 ساعت 8:10 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در هشتم خرداد 1385 ساعت 5:4 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در سوم خرداد 1385 ساعت 21:36 توسط Jozeph
|
جمعه شب دربند بودیم. بعد از مدت ها دوباره تونستم آلو و لواشک بخورم. همیشه وقتی اسم دربند میاد، منو یاد آلو و لواشک و گردو و تخت هایی که روی رودخونه گذاشتن تا مردم روی اونها بشینن میندازه. ۲۰ نفر بودیم.

کباب و جوجه کباب به اندازه کافی موجود بود. بفرمایید... . اون بالاها خیلی قشنگ بود. رفتن ما به دربند بیشتر یه اتفاق بود. حیف که در سال یکی دو بار بیشتر از این اتفاق ها تو خانواده ما نمیفته. اگه شما در ماه حداقل ۱ بار میرید دربند یا فرحزاد ... بدونید که خیلی خوش به حالتونه!

هوا خیلی تاریک بود ولی انقدر چراغ روشن کرده بودند که اصلا انگار روز بود. سرد بودن هوا هم داشت اذیت میکد. به نظر میرسید توی خونه زیر کولر نشسته باشی. آخرش سرما خوردم...

اینم از ویدئوی اون شب به حجم 705 کیلوبایت
♣
نوشته شده در یکم خرداد 1385 ساعت 5:34 توسط Jozeph
|