هرچی میخوام خاطره نویسی نکنم نمیشه! بعضی ها میگن تو خوره دوربین و عکسی و خیلی ها هم بهم میگن که اینجا شده مثل دفترچه خاطرات یه جهانگرد. موندم شما چقدر حوصله دارید میاید اینجا...
چهارشنبه بدون هیچ گونه برنامه و تعیین وقت قبلی تصمیم گرفتیم که به زیارت شمال کشور مشررف بشیم. اینبار رویان ما رو طلبید. شهری بین نور و چالوس. تازه وقتی از امامزاده هاشم ردشدیم احساس کردم دارم میرم سفر. این جاده هراز واقعا خشک و بی آب و علفه در مقایسه با چالوس. تو راه گردو فروش های کولی توجه همه رو به خودشون جلب مبکرند. عجب تیپ هایی...

رسیدن همون و خواب همون … تازه خاله قورباغه راهش رو گم کرده بود و اومده بود تو رخت خواب من.

صبح ساعت 4 رفتیم چالوس تا گوسفند بگیریم واسه قربونی... آی چقدر من بدم میاد!! جالب اینکه کشتارگاه کنار قبرستان یا به قول اونا مزار بود. چقدر کثیف و چقدر آلوده... باید بودید و می دیدید تا دیگه تو شمال دل و جیگر نخورید!



نیم ساعت بیشتر طول نکشید تا یخچال پر از گوشت شد ...

بفرمایید صبحانه البته نه جیگر!

جای باصفایی بود خیلی قشنگ و دیدنی... فقط هوا گرم بود ... همش زیر پنکه بودیم.




عروس و داماد هم داشتیم. اومده بودند عکس بگیرن.

دریا همون دریا بود. بدون هیچ گونه تغییری البته یکمی جلوتر و یکمی عصبانی تر...

راستی اسم همتون رو روی شنها نوشتم ولی مگه موجا میگذارند. همشون پاک شد.

عجب کبابی بود ... بیچاره گوسفنده!

خلاصه خیلی کم بود ولی خوش گذشت و خستگی امتحانای ندادم رو بدر کرد. جاتون خالی... اینم یه فیلم کوتاه از اونجا به حجم 2 مگابایت.


بفرمایید بلال


اینم از تونل کندوان

شاید باورتون نشه ولی همش منتظر بودم تا برگردم و اینا رو اینجا بنویسم. راجب پست قبلی هم بگم که اون نارنجیه منم. خوشحالم که تونستم ببینمتون... منظورم همون عکسشه. بقیه بچه ها هم به ترتیب اسم مشخص هستند. امیدوارم که با تصوراتتون از من زیاد فرقی نداشته باشم.
پ.ن. توضیح اینکه بعضی از عکس ها رو میتونید بزرگ کنید