یه چیز قشنگ، یه اتفاق خوشکل، یه کار باحال، یه ترافیک کوچولو و یکمی هم آفتاب اضافه میتونه آدم رو وسوسه کنه! امروز رفتم تا این مراسم رو که قرار بود توی اون حدود ۵۰۰۰ متر نقاشی با موضوع محمد رسول الله کشیده بشه نظاره کنم. اینم از شرح تصویری قضایا ...
هنوز سوت آغاز مسابقه نواخته نشده و بچه ها در انتظار قلمو و رنگ، دارن آفتاب میگیرن. جالب ابنکه همه نمیدونستند چرا یکی از قبل رو همه فریم ها طرح های مختلف کشیده و اونا باید فقط رنگش کنن. (خلاقیت کجایی)

پس از آغاز مسابقه کم کم همه چی رو شد ...
اینم از بلوار پاک نژاد که کاملا تبدیل به گالری نقاشی شده

اینم شانسی گرفتم. یه عکاس فعال در حال گرفتن عکس روی زمین


کاریکاتورستی که خودش رو پیدا کرد... جدا بعضیا تو نقاشی خیلی استعداد دارن ؟! حیف که نشد برم یه Jozeph بنویسم. استعداد من تو نوشتن اینه![]()


هرچی عکس گرفتم از دخترا گرفتم. راستشو بخواین اصلا از پسرا نا امید شدم. هرچی نگاه میکردی دختر بود. نمیدونم شایدم من اینجوری میدیدم!


دست راستی که تو مخی بود ولی دست چپی کوبیسم از نوع کیفت یادت نره

راستی یادم رفت بگم آخرشم رسیدم به خط پایان و مدال رو انداختن گردنم. نفهمیدم چندم شدم فقط اینکه ۲ ساعت طول کشید. دوران ما که از این خبرا نبود ولی امیدوارم که بازم از این کارای قشنگ انجام بشه. اینم از ویدئوی اونجا به حجم 1.61 مگابایت. موفق باشید
الان ساعت ۵۰ دقیقه صبحه و من دارم مینویسم... این بار مبخوام یه خورده بیشتر بنویسم.
یک سال از اون تجربه بزرگ میگذره و هنوز لذت اون روزها یادم هست. وقتی که با چندتا از هم دانشجویی هام یه گروه وب ساز یا همون طراحی وب تشکیل دادیم. با چه ذوق و شوقی صبح ها ساعت ۸ زنگ کار رو میزدیم و چایی رو دم میکردیم و ساعت ۴ خسته و کوفته به امید فردا فیوز برق رو قطع و کار رو تعطیل میکردیم. آخر هم همه باهم رفتیم کلاس کنکور اسم نوشتیم و همه چیز تموم شد. اولین تجربه کار گروهی نتیجه نداد و همه به امید روزی هستیم که دوباره ولی اینبار با تجربه بار اول کنار هم جمع بشیم. تنها ثمره اون تجربه، یه وب سایت واسه خودمون بود که هنوز جای تکمیل شدن داره و این روزاست که باید واسه تمدید دامنه و فضای سایت جیب هامون رو بتکونیم.
اینم از Windows Media Centerو چهره جدید. تنها چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد Windows Dancer بود که واقعا هم از نظر Body و هم از نظر Synchronized بودن و حرکات Dancer ها عالی کار شده. تازه میتونید مدل های دیگه رو هم از خود سایت مایکروسافت دانلود کنید. راستی تغییرات وبلاگ رو هم بلاخره تموم کردم. ای بد نشده.

ای ای ای..... بازم گول این ساعت کامپیوتر رو خوردم. چون تازه ویندوزم رو عوض کردم یادم نبود که باید یه ساعت عقب بکشمش. حتما میدونید که ساعت کامپیوتر با سرور زمانی اینترنت همزمان میشه و ما هم که امسال ساعت هامون رو عوض نکردیم. پس حالا حالا ها وقت دارم. تازه داره ساعت ۱۲ شب میشه. شب بخیر!
ممنون از اینکه نگرانم شدید بابت این یک هفته تاخیر!
متاسفانه هیچ خبر خاصی نبود و فقط به علت یک سری مشکلات عدیده نتونستم چیزی بنویسم.
مشکلات عدیده:
۱. مثل یه دختر ۱۸ ساله روم نمیشه چیزایی که دوست دارم رو بنویسم. نمیدونم از خودم خجالت میکشم یا از شما؟ شاید اگه کمتر منو میشناختید راحت تر مینوشتم.
۲. در انتظار ADSL دو هفته دارم روزه Dial up میگیرم. حالا هم وقت افتاره.
۳. در حال آزمایش روی سیستم Blog Rolling هستم و امیدوارم زودتر راه بیوفته.
۴. چند تا از پیچ و مهره های کیس باز شده حوصله بستنش رو ندارم.
۵. به علت اضافه وزن میخوام تا آخر تابستون ۱۰ کیلو کم کنم. صبح ها میرم پارک راه میرم و نمیتونم Up کنم.
۶. شماره ۶ هم به همون علت شماره ۱ حذف میکنم.
باباها زیاد دلشون رو خوش نکنن. این بار هم مثل سالهای قبل دوتا جوراب و اگه بخوایم خیلی کلاس بذاریم و نگن که بی معرفتیم، یه شاخه گل گیرتون میاد. تازه امرور روز پدرخونده ها هم هست! منم که اگه خیلی زور بزنم بابام رو ببرم سینما. ببرید فیلم به نام پدر ساخته ابراهیم حاتمی کیا رو ببینند. از جوراب که بهتره...!!

تنها شباهتش با من اینه که هیچ ربطی به من نداره

قرارمون یادت نره … فردا جمعه صبح ساعت 9 ایستگاه پنج توچال. کوهنورداش سوارشن. اینم نقشه مسیر حرکت کاروان ما. یه توقف تو ایستگاه 2 خواهیم داشت ولی امیدوارم که به ایستگاه 5 به موقع برسیم. به صرف سالاد الویه، کنسرو لوبیا و قارچ، شایدم تن ماهی. ایندفعه با تجهیزات کامل. فکر کنم بیشتر از سه نفر باشیم. البته امیدوارم. ساعت ها رو روی 3:30 صبح کوک میکنیم. تنبلا برن بخوابن… فقط آب فراموش نشه. لطفا پنج تا بطری 1.5 لیتری.
"يک روزی ميرسه که اونها هم به سلاحهای پيشرفته دسترسی پيدا ميکنند و جواب همه اين خونهای ريخته و ظلمهايی که بهشون شده رو خواهند داد. اين روزها و اين فجايع رو به خاطر داشته باشيد..."
این جمله ای بود که اینجا خوندم و دلم نیومد منم ساکت بشینم و فقط نظاره گر باشم. شاید شما بتونید ولی من نمیتونم ساکت بشینم. دیشب هرچی از دهنم در اومد گفتم و از خدا خواستم که ازشون نگذره. ما که نمیگذریم اونایی رو که باعث و بانی این همه جنایت هستند. دنیا ببین که هیچ غلطی نمیتونی بکنی وقتی یکی زور میگه.... تنها چیزی هم که میتونه جلوی این زور بایسته پوست و گوشت مردمه، نه توپ و تانک و نه هیچ چیز دیگه!
از این هفته دیگه با بچه ها قرار گذاشتیم که هر جمعه بریم کوه. این هفته توچال ایستگاه 5 میزبان ما بود. وقتی آدم صبح ساعت 5 حرکت میکنه و ساعت 8 میرسه اون بالا خیلی مزه میده... هوا که حرف نداشت فقط آفتاب خیلی زود در اومد و همه شدیم مثل ذغال. 4456 متر کوهنوردی کردیم. واسه اولین بار بعد از 4 سال خیلی مزه داد. حیف که فقط EDi و Zaroos بودند و بقیه بچه ها نتونستند از خواب مبارک بزنند و افتخار همراهی رو به ما بدن. جای شما هم خالی.


تو ایستگاه 5 یه سری هم به فرهنگسرای توچال زدیم . چقدر بچه صبح به این زودی اینجا اومده بودند. انواع و اقسام برنامه های تفریحی. ما که فقط می دیدیم و می شنیدیم. "آهویی دارم خشکله، فرار کرده ... دوریش ......"

هرچی زور میزنم چیزی نمیتونم بنویسم...برید کنار ممکنه یه وقت بترکم!
به مناسبت تولد کوتنبرگ میتونید ۱.۳ میلیون کتاب یا eBook رو از این سایت دانلود کنید. Free
.--- --- --.. . .--. ....