تبليغاتX
J.O.Z.E.P.H

 

مقصد اگر تو را تسخیر قله هاست ، باید همیشه رفت ، باید همیشه خواست

 
پنج کیلومتر

 

یه چیز قشنگ، یه اتفاق خوشکل، یه کار باحال، یه ترافیک کوچولو و یکمی هم آفتاب اضافه میتونه آدم رو وسوسه کنه! امروز رفتم تا این مراسم رو که قرار بود توی اون حدود ۵۰۰۰ متر نقاشی با موضوع محمد رسول الله کشیده بشه نظاره کنم. اینم از شرح تصویری قضایا ...

 

این چند نفر : مکزیک 

 

هنوز سوت آغاز مسابقه نواخته نشده و بچه ها در انتظار قلمو و رنگ، دارن آفتاب میگیرن. جالب ابنکه همه نمیدونستند چرا یکی از قبل رو همه فریم ها طرح های مختلف کشیده و اونا باید فقط رنگش کنن. (خلاقیت کجایی)

 

 

من با توام تو با من کاری نداره فردا

 

پس از آغاز مسابقه کم کم همه چی رو شد ...

 

 

  

 

اینم از بلوار پاک نژاد که کاملا تبدیل به گالری نقاشی شده

 

 

خاکی نشی!!

 

اینم شانسی گرفتم. یه عکاس فعال در حال گرفتن عکس روی زمین

 

 

  

 

 

 

کاریکاتورستی که خودش رو پیدا کرد... جدا بعضیا تو نقاشی خیلی استعداد دارن ؟! حیف که نشد برم یه Jozeph بنویسم. استعداد من تو نوشتن اینه

 

 

 

  

 

هرچی عکس گرفتم از دخترا گرفتم. راستشو بخواین اصلا از پسرا نا امید شدم. هرچی نگاه میکردی دختر بود. نمیدونم شایدم من اینجوری میدیدم!

 

 

 

بدون شرح

 

 

 دست راست دست چپ

 

دست راستی که تو مخی بود ولی دست چپی کوبیسم از نوع کیفت یادت نره

 

 

 

 

راستی یادم رفت بگم آخرشم رسیدم به خط پایان و مدال رو انداختن گردنم. نفهمیدم چندم شدم فقط اینکه ۲ ساعت طول کشید. دوران ما که از این خبرا نبود ولی امیدوارم که بازم از این کارای قشنگ انجام بشه. اینم از ویدئوی اونجا به حجم 1.61 مگابایت. موفق باشید

 

نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1385 ساعت 17:32  توسط Jozeph 

یه خورده بیشتر

 

الان ساعت ۵۰ دقیقه صبحه و من دارم مینویسم... این بار مبخوام یه خورده بیشتر بنویسم.

 

یک سال از اون تجربه بزرگ میگذره و هنوز لذت اون روزها یادم هست. وقتی که با چندتا از هم دانشجویی هام یه گروه وب ساز یا همون طراحی وب تشکیل دادیم. با چه ذوق و شوقی صبح ها ساعت ۸ زنگ کار رو میزدیم و چایی رو دم میکردیم و ساعت ۴ خسته و کوفته به امید فردا فیوز برق رو قطع و کار رو تعطیل میکردیم. آخر هم همه باهم رفتیم کلاس کنکور اسم نوشتیم و همه چیز تموم شد. اولین تجربه کار گروهی نتیجه نداد و همه به امید روزی هستیم که دوباره ولی اینبار با تجربه بار اول کنار هم جمع بشیم. تنها ثمره اون تجربه، یه وب سایت واسه خودمون بود که هنوز جای تکمیل شدن داره و این روزاست که باید واسه تمدید دامنه و فضای سایت جیب هامون رو بتکونیم.

 

اینم از  Windows Media Centerو چهره جدید. تنها چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد Windows Dancer بود که واقعا هم از نظر Body و هم از نظر Synchronized بودن و حرکات Dancer ها عالی کار شده. تازه میتونید مدل های دیگه رو هم از خود سایت مایکروسافت دانلود کنید. راستی تغییرات وبلاگ رو هم بلاخره تموم کردم. ای بد نشده.

 

 

ای ای ای..... بازم گول این ساعت کامپیوتر رو خوردم. چون تازه ویندوزم رو عوض کردم یادم نبود که باید یه ساعت عقب بکشمش. حتما میدونید که ساعت کامپیوتر با سرور زمانی اینترنت همزمان میشه و ما هم که امسال ساعت هامون رو عوض نکردیم. پس حالا حالا ها وقت دارم. تازه داره ساعت ۱۲ شب میشه. شب بخیر!

 

نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 23:57  توسط Jozeph 

یک هفته تاخیر

 

ممنون از اینکه نگرانم شدید بابت این یک هفته تاخیر!

متاسفانه هیچ خبر خاصی نبود و فقط به علت یک سری مشکلات عدیده نتونستم چیزی بنویسم.

 

مشکلات عدیده:

۱. مثل یه دختر ۱۸ ساله روم نمیشه چیزایی که دوست دارم رو بنویسم. نمیدونم از خودم خجالت میکشم یا از شما؟ شاید اگه کمتر منو میشناختید راحت تر مینوشتم.

۲. در انتظار ADSL دو هفته دارم روزه Dial up میگیرم. حالا هم وقت افتاره.

۳. در حال آزمایش روی سیستم Blog Rolling هستم و امیدوارم زودتر راه بیوفته.

۴. چند تا از پیچ و مهره های کیس باز شده حوصله بستنش رو ندارم.

۵. به علت اضافه وزن میخوام تا آخر تابستون ۱۰ کیلو کم کنم. صبح ها میرم پارک راه میرم و نمیتونم Up کنم.

۶. شماره ۶ هم به همون علت شماره ۱ حذف میکنم.

 

نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 19:53  توسط Jozeph 

به نام پدر

 

باباها زیاد دلشون رو خوش نکنن. این بار هم مثل سالهای قبل دوتا جوراب و اگه بخوایم خیلی کلاس بذاریم و نگن که بی معرفتیم، یه شاخه گل گیرتون میاد. تازه امرور روز پدرخونده ها هم هست! منم که اگه خیلی زور بزنم بابام رو ببرم سینما. ببرید فیلم به نام پدر ساخته ابراهیم حاتمی کیا رو ببینند. از جوراب که بهتره...!!

 

پرویز پرستویی : به نام پدر

 

نوشته شده در  هفدهم مرداد 1385 ساعت 9:58  توسط Jozeph 

کاریکاتور با سس اضافه

تنها شباهتش با من اینه که هیچ ربطی به من نداره

کاریکاتوری از Jozeph

نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1385 ساعت 8:20  توسط Jozeph 

3:30

 

قرارمون یادت نره … فردا جمعه صبح ساعت 9 ایستگاه پنج توچال. کوهنورداش سوارشن. اینم نقشه مسیر حرکت کاروان ما. یه توقف تو ایستگاه 2 خواهیم داشت ولی امیدوارم که به ایستگاه 5 به موقع برسیم. به صرف سالاد الویه، کنسرو لوبیا و قارچ، شایدم تن ماهی. ایندفعه با تجهیزات کامل. فکر کنم بیشتر از سه نفر باشیم. البته امیدوارم. ساعت ها رو روی 3:30 صبح کوک میکنیم. تنبلا برن بخوابن… فقط آب فراموش نشه. لطفا پنج تا بطری 1.5 لیتری.

 

نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1385 ساعت 10:20  توسط Jozeph 

دنیا ببین که هیچ غلطی نمیتونی بکنی

"يک روزی ميرسه که اونها هم به سلاحهای پيشرفته دسترسی پيدا ميکنند و جواب همه اين خونهای ريخته و ظلمهايی که بهشون شده رو خواهند داد. اين روزها و اين فجايع رو به خاطر داشته باشيد..."

این جمله ای بود که اینجا خوندم و دلم نیومد منم ساکت بشینم و فقط نظاره گر باشم. شاید شما بتونید ولی من نمیتونم ساکت بشینم. دیشب هرچی از دهنم در اومد گفتم و از خدا خواستم که ازشون نگذره. ما که نمیگذریم اونایی رو که باعث و بانی این همه جنایت هستند. دنیا ببین که هیچ غلطی نمیتونی بکنی وقتی یکی زور میگه.... تنها چیزی هم که میتونه جلوی این زور بایسته پوست و گوشت مردمه، نه توپ و تانک و نه هیچ چیز دیگه!

نوشته شده در  نهم مرداد 1385 ساعت 9:9  توسط Jozeph 

بیا بریم کوه کدوم کوه ؟؟

 

از این هفته دیگه با بچه ها قرار گذاشتیم که هر جمعه بریم کوه. این هفته توچال ایستگاه 5 میزبان ما بود. وقتی آدم صبح ساعت 5 حرکت میکنه و ساعت 8 میرسه اون بالا خیلی مزه میده... هوا که حرف نداشت فقط آفتاب خیلی زود در اومد و همه شدیم مثل ذغال. 4456 متر کوهنوردی کردیم. واسه اولین بار بعد از 4 سال خیلی مزه داد. حیف که فقط EDi و Zaroos بودند و بقیه بچه ها نتونستند از خواب مبارک بزنند و افتخار همراهی رو به ما بدن. جای شما هم خالی.

 

پرواز

 

 

تو ایستگاه 5 یه سری هم به فرهنگسرای توچال زدیم . چقدر بچه صبح به این زودی اینجا اومده بودند. انواع و اقسام برنامه های تفریحی. ما که فقط می دیدیم و می شنیدیم. "آهویی دارم خشکله، فرار کرده ... دوریش ......"

 

 

نوشته شده در  ششم مرداد 1385 ساعت 22:43  توسط Jozeph 

ممکنه بترکم!

هرچی زور میزنم چیزی نمیتونم بنویسم...برید کنار ممکنه یه وقت بترکم!

به مناسبت تولد کوتنبرگ میتونید ۱.۳ میلیون کتاب یا eBook رو از این سایت دانلود کنید. Free

www.worldebookfair.com

.--- --- --.. . .--. ....

نوشته شده در  چهارم مرداد 1385 ساعت 9:29  توسط Jozeph 

E-mail
Photo Gallery


Blog Archive
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

Friends

Me at
   Flixster.com
   Last.fm
   Wakoopa.com
   Twitter.com

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM