تبليغاتX
J.O.Z.E.P.H

.: مقصد اگر تو را تسخیر قله هاست ، باید همیشه رفت ، باید همیشه خواست :.

رنگها

600 * 800

     آبی:  آسمون - دریا - استقلال
     سبز:  زندگی - جنگل - برگ درخت
     قهوه ای: خاک - کوه - ..
     سفید: شیر - پرستار بیمارستان - خرگوش - لاک غلط گیر
     بنفش: گل - روسری - فیورنتینا
     نارنجی: خودم -  شهر موشها
     زرد: بیماری - خورشید
     قرمز: خون - قلب - رز - عروسی - پرسپولیس
     سیاه: تاریک - مداد نوکی - قیر
     کرم: شکلات - جوراب
     طوسی: فیل - جیوه
     صورتی: بستنی - پلنگ - آدامس
     و کلی رنگ فرعی دیگه که بیخیالش. "اسم . فامیل" که نیست!

پ.ن: قابل توجه کسانی که رنگ با چ بلد نیستند."چیویتی" یا "Chiviti" که این      رنگیه (آبی تیره). چیویت، پودری هست که قدیما برای آبی رنگ کردن ملافه ها و پتو های سفید رنگی که با گذشت زمان به رنگ زرد درمیاومدند استفاده میشده. نمیدونم اسمش از کجا اومده ولی به این نام معروف بوده. بهش پودر لاجورد هم میگن. ملافه ها رو با مخلوط آب و این پودر میشستن و به رنگ آبی آسمونی یا خیلی کمرنگ در می آوردن.

چیویت - Chivit

نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 17:6  توسط Jozeph  Balatarin

"نه... میخوام ترکت کنم"
جالب اینجاست که هرچی بهش میگم بمون و نرو، میگه نه... میخوام ترکت کنم. شما قضاوت کنید:

مگه من چندتا دست دارم که سه تا هندونه بخرم و بیارم خونه
مگه من چندتا گوش دارم که با هزارتاشون بشنوم و با یه دونشون در کنم
مگه من چندتا چشم دارم که یکی رو بدم بهت و بقیش رو به تلوزیون، در، آسمون، اجاق گاز، اُتو، کامپیوتر و... بدوزم
مگه من چندتا پا دارم که دو تا شو بهت قرض بدم تا بری و ترکم کنی
آخه مگه من چندتا دل دارم ...

نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 17:33  توسط Jozeph  Balatarin

Sunset
صبح که پست قبلی رو نوشتم نشد که حق مطلب رو ادا کنم ... تا اینکه وبلاگ شرتو رو خوندم و دلم نیومد دلم رو خالی نکنم:

بچه تر که بودم بیشتر به این چیرا فکر میکردم حالا خیلی هاش رو فرآموش کردم یا دارم از یاد میبرم. اون موقع ها همیشه فکر میکردم این دنیا و آدمهای دور و برش همه از نگاه من دارن اتفاق می افتن و یا چشم من مثل یک دوربین فیلم برداری میمونه که همه ی دنیا فقط داره از طریق اون فیلم برداری میشه و من هم دارم نقش اول اون فیلم رو بازی میکنم. همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ بشم یه اتفاق خاص تو زندگیم میفته... مثلا میشم یه فرستاده از طرف خدا یا یه چیزی شبیه اون!!
برزگتر که شدم با چند تا از دوستای صمیمیم هم این موضوع رو در میون گذاشتم و فهمیدم که اونا هم درست یه چیزی شبیه من رو با خودشون داشتند و همیشه بهش فکر میکردند. آخرشم به این نتیجه رسیدم که ما همه یه جورایی از طرف اون یگانه(خدا) الان اینجا هستیم و وجود داریم تا خودمون رو نشون بدیم... به کی؟ به خودمون .... شاید همه این داستانها دروغ باشه شاید همه این زندگی و دنیا دروغ باشه و شاید خود من هم چیزی جز یه عروسک خیمه شب بازی نباشم.  تا زمانی که تو این دنیای گذرا هستیم و صبح ها با طلوع خورشید طلوع میکنیم و شب ها هم به امید طلوعی دوباره چشم ها مون رو میبندیم، حقیقت این چیزا رو نمیفهمیم. ولی اینو همیشه با خودم دارم که امیدوار بمونم، به امید روزی که از این دنیا غروب کنم و حقیقت آشکار بشه. (تک بیت بالای وبلاگ)

پ.ن: اگه از اون دنیا کسی هست کامنت بذاره ما هم بفهمیم چه خبره

نوشته شده در  هجدهم مهر 1385 ساعت 19:19  توسط Jozeph  Balatarin

Sunrise
طلوع خورشید مثل عروب اون زیباست... اما واسه ما آدمها بین طلوع و غروب کلی فاصله افتاده که نباید به این زودی ها تموم بشه، یعنی نمیخوایم تموم بشه. پنج سال از اون روزایی که قرار بود من غروب کنم میگذره و من هنوز در انتظار غروب خودم، طلوع میکنم.

طلوع خورشید 6 صبح

نوشته شده در  هجدهم مهر 1385 ساعت 9:9  توسط Jozeph  Balatarin

202 کیلو یک ضرب
و مامان همیشه میگه کاشکی منم یه دونه رضازاده داشتم! من رو میگه ها... هر وقت مامان میره خرید با ۴ کیلو خرت و پرت بر میگرده. منم اگه کلی مرام بذارم و باهاش برم اولش باید کلی دوپینگ کنم تا روی هم بتونم ۱۰ کیلو جابجا کنم! ..... کو تا ۲۰۲ کیلو...   اونم یک ضرب؟!

نوشته شده در  پانزدهم مهر 1385 ساعت 22:49  توسط Jozeph  Balatarin

دیشب - 2
چهار تا ساندویج ۵۰۰ تومانی یا یدونه ساندویچ ۲۰۰۰ تومانی؟؟

بعضی وقتا انقدر گرسنم میشه که میخوام تواناییهام رو تو خوردن پیتزای خانواده به اثبات برسونم. هر وقتم که خواستم خودم رو به ثبت برسونم یه جورایی نشده و یا نتونستم. تو ساندویچ خوردن زیاد مهارت ندارم ولی فرق ساندویچ آلمانی با مخصوص تنوری با نون اضافه رو میفهمم. دیروزم از قضا رفتیم یه رستوران که با نگاهی اجمالی به لیست غذا ها معلوم شد باید از لیست دسرها انتخاب کنیم !!  این هات داگ هم شکر خدا شانسی اون وسط ها پیداش شد ...

600 * 800

من که پنج تا لقمه نون و پنیر رو با یدونه از این ساندویچها عوض نمیکنم. دفعه قبل تجربه نشد و بازم با شکم گرسنه به خونه برگشتیم.

پ.ن: تحقیقات نشون میده که لکه های خون پریشب، اثر ترکیدگی جوش صورت بوده و نه چیز دیگه.. نگران نباشید!

نوشته شده در  دوازدهم مهر 1385 ساعت 19:11  توسط Jozeph  Balatarin

دیشب
دیشب سرم رو محکم کوبیدم به دیوار کنار تخت خواب. دو سه تا مشت هم زدم شاید دیوار بترسه و یکمی تو رفتگی پیدا کنه!! واسه یه لحظه چیزی ندیدم و تو سرم احساس یرفکی شدن رو تجربه کردم " سردمه..." و بعدشم سرم رو روی بالشت گذاشتم و بغلش کردم. همیشه باید بغلش کنم وگرنه خوابم نمیره و بلاخره یه خواب راحت ...

امروز صبح لکه های خون رو توی بالشتم پیدا کردم ؟؟!!

پ.ن: ار آثار نیش و کنایه های شبانه ی مادرانه

نوشته شده در  یازدهم مهر 1385 ساعت 8:37  توسط Jozeph  Balatarin

پانوراما - پارک ملت
 

462 * 3000

پ.ن۱: بخش گالری عکس هم راه اندازی شد

پ.ن۲: وقتی یک Dj با یک تصادف از عالم موسیقی کنار میره!   با تشکر از آرش

نوشته شده در  هفتم مهر 1385 ساعت 18:11  توسط Jozeph  Balatarin

رقابت یا حسادت؟

شاید بشه دستت رو بگیرم

شاید بتونم خودم رو بهت برسونم

شاید منو بتونی بالا بکشی و شایدم خودم، خودمو بالا بکشم

+++

فکر نکنی یه وقت بهت حسودیم میشه ها! نه!

دلم میخواد پوزت رو بزنم

دلم میخواد ...

ولش کن اصلا!! ببینم تمرین ها رو حل کردی؟

من که هیچ کدومشون رو نتونستم حل کنم. (حل کرده بودمم بهت نمیگفتم)

به استاد حرفی از تمرین نزنی ها!!

با بچه ها هم هماهنگ کردیم. استاد به ما تمرین نداده بوده

او کی ... حواسم جمع هست. دارمت

"۱۰ دقیقه بعد سر کلاس"

آقا اجازه ما بیایم تمرینا رو حل کنیم!

نوشته شده در  چهارم مهر 1385 ساعت 22:15  توسط Jozeph  Balatarin

بلاگفا ....

 

در حال حاضر من خیلی عصبانیم و نمیتونم چیزی بنویسم چونکه ۱۰ خطی که نوشته بودم به خاطر Expire شدن کوکی های بلاگفا تو کامپیوترم، از بین رفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به زبون ساده تر هرچی نوشته بودم پرید. این نشونه ضعف من تو نوشتن هم میتونه تلقی بشه!

جمعه ۳۱ شهریور ۸۵ - کلاردشت عباس آباد

پرشین گیگ هم دوباره برگشت و ما رو نجات داد

نوشته شده در  یکم مهر 1385 ساعت 21:17  توسط Jozeph  Balatarin