آبی: آسمون - دریا - استقلال
سبز: زندگی - جنگل - برگ درخت
قهوه ای: خاک - کوه - ..
سفید: شیر - پرستار بیمارستان - خرگوش - لاک غلط گیر
بنفش: گل - روسری - فیورنتینا
نارنجی: خودم - شهر موشها
زرد: بیماری - خورشید
قرمز: خون - قلب - رز - عروسی - پرسپولیس
سیاه: تاریک - مداد نوکی - قیر
کرم: شکلات - جوراب
طوسی: فیل - جیوه
صورتی: بستنی - پلنگ - آدامس
و کلی رنگ فرعی دیگه که بیخیالش. "اسم . فامیل" که نیست!
پ.ن: قابل توجه کسانی که رنگ با چ بلد نیستند."چیویتی" یا "Chiviti" که این رنگیه (آبی تیره). چیویت، پودری هست که قدیما برای آبی رنگ کردن ملافه ها و پتو های سفید رنگی که با گذشت زمان به رنگ زرد درمیاومدند استفاده میشده. نمیدونم اسمش از کجا اومده ولی به این نام معروف بوده. بهش پودر لاجورد هم میگن. ملافه ها رو با مخلوط آب و این پودر میشستن و به رنگ آبی آسمونی یا خیلی کمرنگ در می آوردن.

مگه من چندتا دست دارم که سه تا هندونه بخرم و بیارم خونه
مگه من چندتا گوش دارم که با هزارتاشون بشنوم و با یه دونشون در کنم
مگه من چندتا چشم دارم که یکی رو بدم بهت و بقیش رو به تلوزیون، در، آسمون، اجاق گاز، اُتو، کامپیوتر و... بدوزم
مگه من چندتا پا دارم که دو تا شو بهت قرض بدم تا بری و ترکم کنی
آخه مگه من چندتا دل دارم ...
بچه تر که بودم بیشتر به این چیرا فکر میکردم حالا خیلی هاش رو فرآموش کردم یا دارم از یاد میبرم. اون موقع ها همیشه فکر میکردم این دنیا و آدمهای دور و برش همه از نگاه من دارن اتفاق می افتن و یا چشم من مثل یک دوربین فیلم برداری میمونه که همه ی دنیا فقط داره از طریق اون فیلم برداری میشه و من هم دارم نقش اول اون فیلم رو بازی میکنم. همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ بشم یه اتفاق خاص تو زندگیم میفته... مثلا میشم یه فرستاده از طرف خدا یا یه چیزی شبیه اون!!
برزگتر که شدم با چند تا از دوستای صمیمیم هم این موضوع رو در میون گذاشتم و فهمیدم که اونا هم درست یه چیزی شبیه من رو با خودشون داشتند و همیشه بهش فکر میکردند. آخرشم به این نتیجه رسیدم که ما همه یه جورایی از طرف اون یگانه(خدا) الان اینجا هستیم و وجود داریم تا خودمون رو نشون بدیم... به کی؟ به خودمون .... شاید همه این داستانها دروغ باشه شاید همه این زندگی و دنیا دروغ باشه و شاید خود من هم چیزی جز یه عروسک خیمه شب بازی نباشم. تا زمانی که تو این دنیای گذرا هستیم و صبح ها با طلوع خورشید طلوع میکنیم و شب ها هم به امید طلوعی دوباره چشم ها مون رو میبندیم، حقیقت این چیزا رو نمیفهمیم. ولی اینو همیشه با خودم دارم که امیدوار بمونم، به امید روزی که از این دنیا غروب کنم و حقیقت آشکار بشه. (تک بیت بالای وبلاگ)
پ.ن: اگه از اون دنیا کسی هست کامنت بذاره ما هم بفهمیم چه خبره ![]()

بعضی وقتا انقدر گرسنم میشه که میخوام تواناییهام رو تو خوردن پیتزای خانواده به اثبات برسونم. هر وقتم که خواستم خودم رو به ثبت برسونم یه جورایی نشده و یا نتونستم. تو ساندویچ خوردن زیاد مهارت ندارم ولی فرق ساندویچ آلمانی با مخصوص تنوری با نون اضافه رو میفهمم. دیروزم از قضا رفتیم یه رستوران که با نگاهی اجمالی به لیست غذا ها معلوم شد باید از لیست دسرها انتخاب کنیم !! این هات داگ هم شکر خدا شانسی اون وسط ها پیداش شد ...
من که پنج تا لقمه نون و پنیر رو با یدونه از این ساندویچها عوض نمیکنم. دفعه قبل تجربه نشد و بازم با شکم گرسنه به خونه برگشتیم.
پ.ن: تحقیقات نشون میده که لکه های خون پریشب، اثر ترکیدگی جوش صورت بوده و نه چیز دیگه.. نگران نباشید!
امروز صبح لکه های خون رو توی بالشتم پیدا کردم ؟؟!!
پ.ن: ار آثار نیش و کنایه های شبانه ی مادرانه
پ.ن۱: بخش گالری عکس هم راه اندازی شد![]()
پ.ن۲: وقتی یک Dj با یک تصادف از عالم موسیقی کنار میره! با تشکر از آرش
شاید بشه دستت رو بگیرم
شاید بتونم خودم رو بهت برسونم
شاید منو بتونی بالا بکشی و شایدم خودم، خودمو بالا بکشم
+++
فکر نکنی یه وقت بهت حسودیم میشه ها! نه!
دلم میخواد پوزت رو بزنم
دلم میخواد ...
ولش کن اصلا!! ببینم تمرین ها رو حل کردی؟
من که هیچ کدومشون رو نتونستم حل کنم. (حل کرده بودمم بهت نمیگفتم)
به استاد حرفی از تمرین نزنی ها!!
با بچه ها هم هماهنگ کردیم. استاد به ما تمرین نداده بوده
او کی ... حواسم جمع هست. دارمت
"۱۰ دقیقه بعد سر کلاس"
آقا اجازه ما بیایم تمرینا رو حل کنیم!
در حال حاضر من خیلی عصبانیم و نمیتونم چیزی بنویسم چونکه ۱۰ خطی که نوشته بودم به خاطر Expire شدن کوکی های بلاگفا تو کامپیوترم، از بین رفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به زبون ساده تر هرچی نوشته بودم پرید. این نشونه ضعف من تو نوشتن هم میتونه تلقی بشه!
جمعه ۳۱ شهریور ۸۵ - کلاردشت عباس آباد
پرشین گیگ هم دوباره برگشت و ما رو نجات داد