|
یه مشت حرف
چقدر میتونی روی خودت حساب کنی؟ وقتی قراره کاری بکنی! از اول واسش برنامه ریزی میکنی یا همینجوری میری جلو... ! اگه برنامه ریزی کردی و آخرش خراب شد چی؟ پشیمون نمیشی؟ واسه من که برنامه ریزی شده مثل آرزو، که هیچ وقت بهش نمیرسم.(آرزو وجود خارجی نداره) بیشتر کارهایی رو که با برنامه ریزی شروع کردم آخرش در نهایت بی برنامگی تموم شده یا اصلا نا تمام مونده. این ضمانت اجرایی چیز خوبیه که من ازش بهره ای نبردم.
باز هم گلایه های همیشگی از فیلترینگ... یکی نیست بگه آخه بلاگ رولینگ چرا؟ من چه جوری این همه وبلاگ رو کامنت بدم. باور کنید کامنت گذاشتن واسه ۴۵ تا وبلاگ خیلی سخته. یک بار تجربه شد. نزدیک به ۴ ساعت طول کشید و آخرشم از خستگی خوابم برد. ما که نفهمیدیم عیار این فیلترینگ چیه ..؟ شرتو هم فیلتر شد!
وبلاگ EDi رو هم ببینید و واسش دعا کنید: ببینید چون قالبش رو عوض کردیم و قشنگ شده... دعا کنید چون جمعه کنکور داره...
♣
نوشته شده در سی ام آبان 1385 ساعت 9:49 توسط Jozeph
اولین برف .. اولین تعطیلی
امروز برای اولین بار تو سال ۸۵ دانشگاه ما به خاطر بارش برف تعطیل شد. منم که تا نصفه های راه بیشتر نرفتم و ندیدم که چقدر برف اومده... ولی اونایی که بر میگشتن خبر از چیزی شبیه این رو میدادند.

عکس مال چند سال پیشه. اولین برف امسال دو هفته زودتر از سال گذشته بارید. امسال هم کلی عکس میگیرم. آخ جون دوباره زمسنون و آدم برفی، برف بازی، گوله برف ... دلتون بسوزه.
پ.ن: پست قبلی خیلی چسبید. ممنون بابت همه ی کامنت ها.
♣
نوشته شده در بیست و نهم آبان 1385 ساعت 17:1 توسط Jozeph
روزی فیلتر خواهم شد!
♣
نوشته شده در بیست و ششم آبان 1385 ساعت 16:41 توسط Jozeph
وقتی همه چیز برعکس میشود

گاهی وقتا برعکس دیدن بعضی چیزها از دیدن همینجوری اونها قشنگ تره. مثل عکس بالا !
پ.ن: در مورد پست پایین بگم که... یه عبارت ریاضی رو به ۳ صورت میشه نوشت: Infix: که همون روشیه که ما تو ریاضی خوندیم و بلدیم که همیشه یه عملگر وسط دوتا عملوند قرار میگیره مثل: a+b Prefix: تو این روش عملگر قبل از دوتا عملوندش قرار میگیره مثل: ab+ Postfix: و توی این روش هم عملگر بعد از دوتا عملوندش قرار میگیره مثل: +ab حالا با یکمی اطلاعات بیشتر میشه Infix عبارت زیر رو نوشت: ((C*(D*(A+B)))/E)+(F-(G^H))
♣
نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 7:5 توسط Jozeph
Postfix
C D A B + * * E / F G H ^ - +
♣
نوشته شده در بیست و سوم آبان 1385 ساعت 18:34 توسط Jozeph
وقتی زیاد فکر میکنی...
اینجا، علاقه دانشجویان رو به تحصیل علم به سبک مکتب ها میتونید ببینید. این روزا انقدر این صندلی های دانشگاه خشک و سخت شده که به این شیوه ها دچار میشیم. البته اگه صندلی یا جای خالی سالمی پیدا بشه واسه نشستن.

پیشنهاد میشه تو بعضی از کلاسها مبل بذارن. نشد فرش کنن و پشتی بچینن!
میگن وقتی به چیزی زیاد فکر کنی، احتمال اینکه اتفاقی در همون مورد برات بیوفته وجود داره. دیر و زودش رو هم نمیشه تخمین زد. امروز عصر یکی از بچه های قدیم دانشگاه رو تو خیابون دیدم. انگار همه دنیا رو بهم داده باشن. خیلی خوشحال و شکه شده بودم. مدتی بود که تو فکرش بودم. خاطرات خوبی با بچه ها داشتیم که برام دوباره زنده شد. فقط بگم که تولدی توی دانشگاه گرفتیم که خاطره اش هنوز که هنوزه یادمه و فراموش نمیشه. بماند که چه بود و چه شد...

♣
نوشته شده در بیست و یکم آبان 1385 ساعت 17:30 توسط Jozeph
Countdown - Donna Donna
On a waggon bound for market there`s a calf with a mournful eye. High above him there`s a swallow, winging swiftly through the sky. How the winds are laughing, they laugh with all their might. Laugh and laugh the whole day through, and half the summer`s night. Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don. Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don. "Stop complaining!“ said the farmer, Who told you a calf to be ? Why don`t you have wings to fly with, like the swallow so proud and free?“ How the winds are laughing, they laugh with all their might. Laugh and laugh the whole day through, and half the summer`s night. Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don. Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don. Calves are easily bound and slaughtered, never knowing the reason why. But whoever treasures freedom, like the swallow has learned to fly. How the winds are laughing, they laugh with all their might. Laugh and laugh the whole day through, and half the summer`s night. Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don. Donna, Donna, Donna, Donna; Donna, Donna, Donna, Don.
پ.ن: دانلود موزیک (۸۰۹ کیلوبایت) آهنگ از وبلاگ به سادگی
♣
نوشته شده در هجدهم آبان 1385 ساعت 21:11 توسط Jozeph
انتگرال 2x
لوله هامون ترکیده!! ماه ها بود که صدای آب در کف خونه ی ما خبر از فاجعه ای میداد که بلاخره 3 روز پیش به وقوع پیوست. اول عملیات خاک برداری و بعد قطع انشعاب تلفن اتاق من! خلاصه که فعلا اوضاع در دست تعمیره...
ببینم انتگرال ۲x چند میشه؟ از بس معادلات و انتگرال خوندم، شدم شبیه یه انتگرال نامعین. دیروز که امتحان داشتیم زود رفتم دانشگاه تا مثل همیشه دقیقه ۹۰ بخونم. از معایب زود رفتن به دانشگاه میشه به سرما خوردن یا پشت درهای بسته انتظارکشیدن و کمبود خواب اشاره کرد. اینم از مزایاش...

پ.ن: رو عکس میتونید کلیک کنید (اونایی که نمیدونن بدونن)
♣
نوشته شده در شانزدهم آبان 1385 ساعت 13:45 توسط Jozeph
پرواز
پرواز رو مثل بیشتر آدمها دوست دارم و آرزوش همیشه توی خواب و روئیا و واقعیت برای من بوده و هست. هر چند وقت یک بار خوابش رو میبینم. میگن مرگ هم یه نوع پروازه یا حتی خودکشی. پرواز با هواپیما هم میشه ولی تو خواب باید با سرعت زیاد حرکت یکنم و با یک پرش میشه برم بالا و توی آسمون باشم. از اون بالا آدمها چقدر کوچک هستند... جاذبه، من رو به پایین میکشه... با کمی دست و پا زدن باز میرم بالا، بالای برج ها، ابرها، آدمها... مردم چقدر من رو با تعجب نگاه میکنند... شاید اونا هم آرزوش رو دارند ولی خوابش رو نمیبینند... یه سری سعی میکنند پایین بیارنت شاید هنوز به اوج نرسیدی که بالهات رو ازت میگیرن... میزننت، با تیرکمون، با تفنگ با سنگ یا هر روش دیگه... آره، چون پرواز را نمیفهمند!
"در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد"
♣
نوشته شده در دوازدهم آبان 1385 ساعت 9:32 توسط Jozeph
پانوراما - مجتمع دانشگاهی رودهن

یه روز ابری .. یه روز آفتابی

♣
نوشته شده در نهم آبان 1385 ساعت 22:28 توسط Jozeph
من و کامپیوترم
نمیخوام همه گناه ها رو گردن کامپیوتر بندازم ولی بدون شک یکی از دلایل اصلیش، همین سیستم الکترو مکانیکی یا به بیان ساده تر"چرخ گوشت" میتونه باشه. یادمه اولین بار عملکرد کامپیوتر رو با مثال چرخ گوشت واسمون تشریح کردند.
انتخاب همیشه از بین دو یا چندتا چیز انجام میگیره و وقتی یکی رو انتخاب میکنی یعنی باید قید اونای دیگه رو بزنی. از وقتی این جعبه جادویی جدید وارد زندگی من شد موسیقی رو کنار گذاشتم. یادمه تازه خونمون رو عوض کرده بودیم و من تازه داشتم سیم سُل رو یاد میگرفتم. ویولن رو دو سال ادامه دادم ولی... . اهل ورزش و رشته خاصی نبودم ولی با ورود PC، خونه نشین شدم. به اضافه هشت کیلو اضافه وزن... . میزان اعتیادم به قدری بود که توی هر ۲۴ ساعت ۱۲ ساعت رو بهش اختصاص میدادم و هنوز هم میدم. مُنکر پیشرفت خودم تو زمینه تکنولوژی و فنآوری و اینترنت نیستم. ولی همیشه حسرت خیلی چیزها رو که به واسطه این ماشین جادویی از دست دادم یا دارم میدم، میخورم. (مثل چشم هام)
شاید آرزوها و اهداف زندگی من زمانی شکل گرفتن که من چیزی جز رایانه نمیشناختم و نمیدیدم. هنوز هم دوستش دارم و نمیتونم خاموش بودنش رو تحمل کنم. همیشه یه راه بازگشت یا تغییر وجود داره اما آبی رو که به جوی رفته نمیشه دوباره برگردوند. آدما همیشه کلی تلاش و برنامه ریزی میکنند تا به چیزهایی که آرزو دارند و هدفشون شده، برسند ولی وقتی شروع میکنند که خواسته های جدید جای اون قدیمی ها رو گرفته!
♣
نوشته شده در هفتم آبان 1385 ساعت 18:32 توسط Jozeph
وقتی سالاد میخورید!
با یه صحنه تصادف شروع شد. من نه ولی یه موتوری روی زمین افتاده بود. انگار نمیتونست حرکت کنه و کمک میخواست. همه فقط نگاه میکردند شاید دوربین مخفی یا فیلمبرداریه ولی نه!! یه شُک واقعی و شاید پایان تحرک واسه تمام عمر!

تولد امید بود. سینما خلوت... یک ساعت بیشتر از فیلم نگذشته بود که نوار از حلقه بیرون افتاد و پرده سینما سفید شد. انگار که نه انگار خبری شده و همه منتظر بودند یکی یه کاری بکنه. منم پریدم و با سرعت رفتم بیرون از سالن و داد زدم آقا فیلم پاره شده! چه کسی امیر را کشت؟ سبک جدیدی از فیلم که بازیگرهای فیلم، کل فیلم رو مثل یک داستان تعریف میکردند. در ادامه هم فهمیدم که انگار کسی میلی به دیدن ادامه فیلم نداشته و همه منتظر راهی برای پس گرفتن پول هاشون بودند.

و بلاخره سالادی که ما رو بیچاره کرد. یه نصیحت دوستانه اینکه: "وقتی سالاد به صورت سلف سرویس باشه دلیل بر این نمیشه که پولی در کار نباشه". ۴ دست کوبیده برابر با ۴ بشقاب سالاد که ما هم کم نگذاشتیم و تا تونستیم سالاد خوردیم بی خبر از اینکه بابت هر بشقاب سالاد به اندازه یه پرس کوبیده باید پول بدیم. آخر کار هم شانس آوردیم که مجبور به شستن ظرف ها نشدیم.

شب هم مثل بعضی از شب های دیگه با بچه ها رفتیم به ارتفاعات و این بار بارون. عجب رعد و برق هایی بود حیف که دوربینم به این چیزا قد نمیده!

♣
نوشته شده در چهارم آبان 1385 ساعت 23:40 توسط Jozeph
عید فطر مبارک
و بلاخره سر و کله این ماه پیدا شد...
ساعت ۶:۳۰ صبح سه شنبه... جمعیت رو باید میدیدید. ما که رسیدیم جا نبود و مجبور شدیم کلی بگردیم. حراست هم که قربونش برم همه جا رو میگشت و نمیدونستم چه جوری باید دوربین رو داخل ببرم. و حالا بماند که دوربین رو کجا قایم کردم. نماز عید با تمام شکوهش برگزار شد و رفت تا یک سال دیگه... واسه همه دعا کردم، امیدوارم نماز و روزه های همه قبول باشه و همه حالش رو برده باشند


و حالا دیگه نمیشه از صبحانه گذشت. اونم نیمرو... بفرمایید

تعطیلات هم خوش بگذره. ۴ روز پشت هم واسه من کمه ولی بازم بد نیست!
♣
نوشته شده در دوم آبان 1385 ساعت 10:4 توسط Jozeph
|
E-mail
Photo Gallery
Weblog Archive
Friends
Me at
|