تبليغاتX
J.O.Z.E.P.H

.: مقصد اگر تو را تسخیر قله هاست ، باید همیشه رفت ، باید همیشه خواست :.

 2 Weeks Off

Refresh & Move Your Mouse

نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 23:25  توسط Jozeph  Balatarin

گردش علمی
این روزها کارم شده درس خوندن توی پارکهای تهران. ۸ صبح تا ۸ شب البته یکمی اینور و اونور داره ولی فعلا آخر و عاقبت نداره!! منظورم اینه که تمومی نداره. این برای من خیلی خوبه که بتونم، یک ماه قبل از امتحانات خودم رو آماده کنم و درس ها رو دوره کرده باشم. البته بلاخره از این ترم تصمیم بر عملی شدنش گرفتم و فعلا که دارم خوب پیش میرم. تجربه ی ۲ نفره خوندن برام بهتر از ۳ نفره بوده و تک نفره خوندن رو هم به کلی نفی میکنم... این روزها هم که هوا عوض میشه و من رو غافلگیر میکنه. اینورا هم زیاد آفتابی نمیشم چون نه وقتی پیدا میکنم و نه حسی!(شرمنده) البته این موقتیه و با شروع امتحانات دوباره به حالت عادیش بر میگرده.

پارک لاله

این مدت که نیودم خیلی به تاثیر گذارها فکر کردم ولی هیچی به ذهنم نرسید... راستش رو بخواید خیلی چیزها رو من تاثیر گذاشتن ولی تاثیرشون به حدی نبوده که قابل گفتن باشه... شاید ورود کامپیوتر به دنیای من بیشترین تاثیر رو تو زندگی من داشته که خودم هم خواسته یا ناخواسته به سمتش حرکت میکنم. به هر حال بیشتر به تا ثیرگذاری خودم روی دیگران فکر میکنم تا اونا.

نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:58  توسط Jozeph  Balatarin

آدم آدم است
برید تا دیر نشده این تئاتر آدم آدم است رو ببینید. اولین تجربه رسمی تئاتر برای من عالی بود خیلی لذت بخشه وقتی همه چیز درست جلوی پای تو داره اتفاق میفته... تو هم روی صندلی ردیف اول نشتستی و داری تماشا میکنی. ۲ روز بیشتر از اجرا نمونده (پنجشنبه و جمعه ) ساعت هفت و نیم شب تالار مولوی خیابان ۱۶ آذر. نه اینکه پسر عمه عزیز نقش "جس" رو بازی میکنه ها نه!!   به جان خودم همه ی بازی ها خوب بود...    مخصوصا خانم ‌"بگ بیگ" که کلی روح ما رو شاد کرد.

لینکهای مرتبط:
عکسایی از اجرای تئاتر 
سایت بی بی سی

نوشته شده در  نهم خرداد 1386 ساعت 23:28  توسط Jozeph  Balatarin

از سه روز قبل
باور کنید این حقیقت داره که آدم  ۱۲ دقیقه بعد از خوردن اولین لقمه به طور خودکار سیر میشه و اشتهاش رو از دست میده! برای من که اینطوریه...  هر کاری کردی تو همون یک ربع اول کردی. واسه همین هم هست که میگن غذا رو به آهستگی نوش جان کنید. مثلا قرار بود ۲تا پیتزا رو بزنم تو گوشش.... اما نشد که نشد. 

یک تولد ۱۵ نفره با تمام امکانات. کلی کادو و کلی غذا که تا اونجا که میتونید نوش جان کنید....!!!

پ.ن۱: آخ دلممممممممممم
پ.ن۲: نکته اینکه اگه این جور جاها دعوت شدید به جای یک روز از سه روز قبل چیزی نخورید.

نوشته شده در  هشتم خرداد 1386 ساعت 0:53  توسط Jozeph  Balatarin

و اما پنجشنبه ها
این پنجشنبه ها با اون پنجشنبه ها فرق میکنه...!  این پنج شنبه ها رو دوست دارم نه بخاطر اینکه فرداش جمعه است و یا اینکه کلاسمون رو زود تعطیل میکنن و ... . پنجشنبه ها رو دوست دارم چون ساعت ۵ تا ۷ عصر(شب) توی دانشگاه بقلی، یک عدد کلاس فوق برنامه دارم به نام CCNA که فارق از هر گونه حس نگرانی واسه ی درس و نمره و امتحان و استاد و از این جور استرس هاست.

جدای از مشکلاتی مثل نبود امکانات و کوهستانی بودن محل برگزاری کلاس و مشکل نبود ماشین واسه برگشتن به تهران، انصافا که این یه دونه کلاس به همه ی کلاسهای دانشگاه می ارزه.

تا چشم کار میکنه..... شقایق هست

نوشته شده در  پنجم خرداد 1386 ساعت 15:54  توسط Jozeph  Balatarin

سنگ صبور

چی شده سنگ صبور
خونه ی غم شده باز این دل من
پر ماتم شده باز این دل من
...
تو میخوای این دل من خون بشه دیوونه بشه؟
تو میخوای غصه ی من قصه ی هر خونه بشه؟
نمیخوای سنگ صبور؟
...
اگه من با تو حکایت بکنم
 دل تو میشکنه چون جام بلور
نمیخوام سنگ صبور
...
چه کنم با غم رسوایی دل؟
چه کنم با تب تنهایی دل؟
هی براش قصه میگم، قصه ی غصه میگم
که تو ای دل منو دیوانه نکن
پر و بالم رو نسوز
منو پروانه نکن
...
میدونی؟ همدم شبهای سیاه دل من
عاقبت سر به بیابون میذارم
میرم اونجا که صفاست، میرم اونجا که وفاست
میرم اونجا که فقط محرم این سینه خداست
ولی ای یار دلم، ای دلت خونه اسرار دلم
من پر از مهر و وفام، تو رو با خود میبرم
تو رو ای سنگ صبور، همه جا تا دل گور

                                                                                     هما میر افشار

پ.ن: مرسی از فرید عزیز که من رو به یاد این شعر انداخت

نوشته شده در  دوم خرداد 1386 ساعت 10:57  توسط Jozeph  Balatarin