
عکس از Zaroos
این مدت که همه جا سوت و کوره و منم دیر به دیر به اینجا یه تکونی
میدم، خوابهای عجیب و غریبی به سراغم میاد. در آخرین خوابی که دیشب دیدم، با یکی
از بروبچه های بلاگستان دم در یه ساندویچی توی خیابون ولیعصر
ملاقاتی کاملا اتفاقی داشتم و هر دوتامون کلی کیفور شدیم. کیش؟ رو
نمیگم. شاید بعدا به خودش گفتم.
نمیدونم اینا از دوری شما هاست یا از تنهایی خودم!
پ.ن۱: یک هفته سرما خوردگی حسابی زمین گیرم کرد. مواظب خودتون باشید
پ.ن۲: پرشین گیگ هم کم
آورد. فکر کنم اینجا هم داره ثانیه های آخر وجودیش رو میگذرونه. انتظارش
رو میکشیدم و ناراحت نیستم. هر چی خیره همون میشه دوستان
همیشگی و خوبم
♣
نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 22:21 توسط Jozeph
|
مشترک گرامی ********
59.96 درصد از حجم ترافیک اشتراک ماهیانه ی شما مصرف گردیده است
میزان ترافیک باقیمانده این ماه 3.09 گیگابایت
میزان روزهای باقی مانده 23 روز
جهت تمدید زمان قرارداد یا خرید ترافیک اضافی با دفتر نمایندگی فروش شهر خود تماس حاصل فرمایید
پ.ن۱: ۱سال و ۲ماه مفت خوری کردیم خب حالا حقمونه و حقشونه...! حدودا روزی ۸۰۰ مگابایت ترافیک داشتم که میشه حدود ۲۴ گیگ در ماه که با محدودیت ۸ گیگی که قرار بود داشته باشم که زین پس اعمال میشود، تخته شدیم رفت. دستشون درد نکنه... خدا خیرشون بده...
پ.ن۲: الان شده ۲.۶۵ گیگ و ۲۲ روز باقی مونده
.... سهمیه بندی؟! هر گیگ اضافه، لیتری ۳۰۰۰ تومان
♣
نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 0:26 توسط Jozeph
|

روزگار غریبیه... دیگه مهتاب هم تقلبی شده. چی بگم به خدا.... هر چی بگم یه حرفی واسش در میاد. بگم که دیگه داریم نابود میشیم... باور نمیکنید. میخوام بگم که دیگه داریم انگیزه هامون رو از دست میدیم و هیچ کس هم صداش در نمیاد... باز باور نمیکنید. بلاخره صبر و طاقت هم حدی دارد. تا کی باید خداهافظی هایی رو ببینیم که سلام ها شون رو جواب ندادیم؟ تا کی میشه بی تفاوت بود و به این آمدن ها و رفتن ها نگاه نکرد. میگن بهتره زیر نقاب هامون مخفی بشیم و هویتمون فاش نشه! تا جایی رسونده اند که باید تایید کنیم! میگن باید همه چیز اونجوری باشه که ما انتظار داریم... میگن نمیشه دوباره از اول شروع کرد، وقتی بری دیگه راه بازگشتی نیست. یعنی انقدر تحملش سخته یا اینکه همه چی از اول اشتباه بوده؟ کم آوردیم؟ خسته ایم؟ یا اینکه بعضی ها مال اینجا نیستند؟ شایدم زندگی، روی دیگرش رو به ما نشان داده باشه؟!
این روزها حال و هوای بلاگستان غم انگیز تر از گذشته شده و هر کجا سر میزنیم خبر از بی خبریست.
رقاص - گلی - سانی - صفا - ورونیک - dreams2you - شرتو - Rafael - EDi - ریشمیز ...
شاید وقتش رسیده! وقته اینکه همه باهم کرکره ها رو پایین بکشیم....
پ.ن: الانِ یک سال پیشم رو بیشتر از الانِ الانم دوست دارم
♣
نوشته شده در هفدهم آبان 1386 ساعت 21:38 توسط Jozeph
|
آبان و آذر هر سال پره از خاطرات کوچیک و بزرگِ تولدها. اولیش که امسال به خوبی و خوشی پشت سر گذاشته شد و این آقا امید ما یک سال به تجربه هاش اضافه شد. این هم از آهنگ جدیدش که با صدای مهرداد، کار ضبطش رو امروز به پایان رسوندند.


راستشو بخواید نمیدونم چرا تو این جور مراسم ها پیتزا گزینه ی اول و آخر منه و این بار هم همینطور بود. همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت که به پیشنهاد خودم و یکی از بچه ها کلی فلفل قرمز رو روی آخرین قسمت از پیتزاهامون خالی کردیم. هی من بریز و هی اون بریز.... نتیجه اینکه هر دو مون واسه اینکه به اصطلاح کم نیاوریم، اون تیکه آخری رو نوش جان کردیم و صدامون هم در نیومد. احتمالا نتیجه اش فردا معلوم میشه ولی فعلا که گلوی اینجانب گرفتگی حاد پیدا کرده و دارم با یخ بازش میکنیم!

و.ن: کی گفته این عکس پایینیه مال این تولده؟ این مال اون تولد بوده... ولی چون عکس از کادو های این تولد نداشتم فرض کنید مال این تولده! کدوم تولده؟

پ.ن: روزهای شلوغی رو دارم میگذرونم. برایم وقت جمع کنید.
♣
نوشته شده در سیزدهم آبان 1386 ساعت 21:8 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در دوازدهم آبان 1386 ساعت 9:23 توسط Jozeph
|
پارک ساعی - ساعت ۸:۳۰ شب
در حاشیه ی امروز، سری یکی دو ساعته به نمایشگاه Elecomp زدیم. EDi و Zaroos هم بودند البته فرصت نشد همه ی غرفه ها رو گشت زنی کنم، ولی فکر نمیکنم چیز زیادی از دست داده باشم. نمیدونم شاید باید اول دید که ما از یک نمایشگاه تو زمینه کامپیوتر و الکترونیک چه انتظاراتی داریم و دنبال چی میگردیم و بعدش راجب به اون نمایشگاه قضاوت کنیم.

و این هم باب اسفنجی در استخدام نمایشگاه

روش های جدید جذب مشتری: گردونه رو بچرخون و جایزه بگیر
زیاد عکس نگرفتم. اصلا فرصت نشد که بگیرم. شاید چهارشنبه یه سری بزنم. شاید...
پ.ن: پیشاپیش شرمنده ی اوناییم که آهنگ وبلاگ روی اعصابشونه. من که به شخصه معتادش شدم
♣
نوشته شده در هفتم آبان 1386 ساعت 18:43 توسط Jozeph
|
در اين تاريکی و سرمای پهناور
در اين تنهايی و چشمای اشک آور
در اين بودن، در اين خفتن
دراين تنها تو را گفتن، تو را جستن
در اين چون اشک باريدن، ناليدن
و چون پروانه گرد شمع چرخيدن
در اين رفتن، دراين ديدن
در اين تنها تو را چيدن، تو را بردن
و چون گل از درون ساقه خشکيدن
ولی چيدن، تو را چيدن
تو را خواهم در اين دنيا
تو را، تنهاترين تنها
Jozeph - آبان ۸۰
♣
نوشته شده در چهارم آبان 1386 ساعت 14:49 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در یکم آبان 1386 ساعت 22:6 توسط Jozeph
|