تبليغاتX
J.O.Z.E.P.H

.: مقصد اگر تو را تسخیر قله هاست ، باید همیشه رفت ، باید همیشه خواست :.

یلدا و برف اول

 

دیروز اولین برف درست و حسابی امسال توی دانشگاه بارید. دیر بود ولی خوب بود. برف ندیده ها هم سرما خوردن البته نصفه نیمه! شب یلدا هم خوش بگذره. پارسال که خیلی خوردیم امسال ببینیم چه میکنیم. یلدا بازی نبود؟ دعوت کنید بابا...

نوشته شده در  سی ام آذر 1386 ساعت 11:1  توسط Jozeph  Balatarin

آنچه میماند... عسل ِ خاطره هاست!

نقشه باغ موزه هنر ایرانی

باغ موزه هنر ایرانی یکی از معدود مکان های دیدنی تهران هست که توش اینقدر احساس آرامش کردیم و از محیطش لذت بردیم. جای همگی خالی بود. اگه نرفتید و نشنیدید.... حالا ببییند و حتما تجربه کنید:

میدان آزادی

میدان امام اصفهان

چهل ستون

کاخ هشت بهشت

سی و سه پل

و ...

ساخت ماکت هایی از آثار باستانی و اماکن دیدنی ایران توی محیط کاملا زیبا فکری رو به کله ی اینجانب انداخت و این شد که تولدی به صرف صبحانه برگزار گردید...

صبحانه  کلاسیک

صبحانه فرانسوی

خیلی از دوستام نتونستند بیان و خیلی ها هم نشد که بهشون بگم. همه چی تند و سریع اتفاق افتاد ولی به خوبی و خوشی گذشت. البته خیلی دوست داشتم شما ها رو هم دعوت میکردم ... از همه ی بچه ها ممنونم که امسال رو سنگ تموم گذاشتند. کلی هم کادو گرفتم که نشد عکس بگیرم.

این جوزف کیکی رو هم خوردیم. خوشمزه بود

زندگی شهد گل است! زنبور زمان می خوردش. آنچه می ماند... عسل خاطره هاست!

پ.ن1: بلاخره تموم شد. راحت شدیم و شدید...
پ.ن۲: پرشین گیگ هم امروز کادو اش را داد. آپلودش را تعطیل کرد(لینک عکسها موقتی است)
پ.ن۳: دیروز نزدیک بود که آگهی فوت جوزف به حقیقت بپیوندد. با یه موتوری تصادف کردم اما بخیر گذشت ولی فعلا لنگ میزنم. کور بشه هر کی نمیتونه شادی ما رو ببینه...
پ.ن۴: (اضافه شد) درست ۵ دقیقه پیش جلوی در منزلمون به جرم پوشیدن شلوارک و صحبت با یکی از دوستام توسط دوتا آشغال کثافت سورپریز شدم و همه چیز از دماغم در اومد. هر چیزی از دهنشون در اومد هم بهم گفتن. اگه یک ذره هم با کاپیتان اختلاف نظر داشتم برطرف شد.

نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1386 ساعت 17:0  توسط Jozeph  Balatarin

10=3+7
همیشه همه چیز اونجوری که انتظار داریم پیش نمیره... خیلی برنامه ها داشتم و خیلی کارها میخواستم انجام بدم که نشد و همشون تغییر کرد. حالا خوبه که این انعطاف پذیری رو به ارث برده ام. از همه ی شماهایی که منت گذاشتید و توی پست قبلی من رو شرمنده کردید ممنون و سپاسگذارم.

انگار همه چی دست به دست هم داده تا مراسم سوم و شب هفت با هم برگزار بشه. امیدوارم که این جمعه بلاخره تولدم رو اینجا بگیرم. منم که شماها رو کشتم با این تولدم!!

جمعه شب یه سری به اینجا بزنید. ضرر نمیکنید.

پ.ن۱: کامنت دونی پست قبل شبیه یه چت روم ساده بود که بالای ۱۰۰تا کامنت داشت!
پ.ن۲: اینجای دوم رو که گفتم منظورم وبلاگ بود نه اون عکسه ها

نوشته شده در  نوزدهم آذر 1386 ساعت 20:41  توسط Jozeph  Balatarin

بازگشت همه به سوی اوست

فلش تولد

نوشته شده در  دوازدهم آذر 1386 ساعت 13:17  توسط Jozeph  Balatarin

جنون سرعت و پته ریزون با هم!
پته ریزون با دعوت کاپیتان
خودتو معرفی کن: جوزفی که دانشجوی سال های آخره مهندسی کامپیوتره .. ترم ۱۰-۱۱
فصل مورد علاقه: زمستون
رنگ مورد علاقه: نارنجی / آبی / سبز ... به ترتیب
غذای مورد علاقه: پیتزا - نون و پنیر - کُبّه(غذایی عربی)
موسیقی مورد علاقه: هر آنچه به دل بنشیند (ترجیحا از نوع شادش) خودتون ببینید
بدترین ضدحالی که خوردم: اونایی که یادم میاد: فرمت کردن هارد یکی از دوستام و رفتن برق خونه سر بازی ایران و مکزیک
بزرگترین قولی که دادم: قول که زیاد دادم ولی اونایی رو که عمل کردم یادم نمیاد
ناشی ترین کاری که کردم: دو تا یادم میاد: یکی حمل گوشی تلفن منزل در کیف و یکی گرفتن تاکسی
واسه ی میدون ونک از میدون ونک
 
بهترین خاطره ام: زیاد دارم شاید هدیه گرفتن کامپیوترم واسه اولین بار و شاید قشنگ ترینش بر میگرده به بازی ایران و استرالیا که ۲-۲ شد و منم توی تب ۴۰ درجه زیر پتو می لرزیدم و شادی میکردم
بدترین خاطره ام: یکیشون دستگیری و بازرسی بدنی توسط حراست دانشگاه به جرم عکس برداری از مناطق استراتژیکی و سوق الجیشی
کسی که بخوام ملاقاتش کنم: Natalie / Bill و هومن دوست دوران دبیرستان که ۷ ساله رفته مملکت غربت و البته شماها که جای خود دارید
برای کی دعا میکنم: همه مخصوصا خودم
موقعیت من در 10 سال آینده: اگه هنوز دانشجوی سال آخر مهندسی کامپیوتر نباشم به امید خدا دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه های کانادا
 
توضیح اینکه پیدا کردن این همه (ترین) خیلی سخته ها... هر چی یادم اومد نوشتم.
 
دعوت نامه هاتون رو بگیرید: سان - باران - وقایع نگاری - یاس - اسپایدر مرد و بقیه

جنون سرعت

ولیعصر - پل همت

میگن رقابت بین دو تا ماشین بوده که اون یکی برنده میشه و این یکی با سرعت ۱۶۰km/h توسط درخت بیچاره متوقف میگردد!

حال همه ی سرنشینان خوب گزارش شده است

عکسها مال من نیست و تقریبا مال ۱ماه پیشه که تازه به دستم رسیده. این رفیق ما هم که تو اون شرایط به جای کمک رفته آلبوم عکس جمع کرده!

نوشته شده در  هفتم آذر 1386 ساعت 21:13  توسط Jozeph  Balatarin

وقتی دوربینم رو جا میگذارم

توی تولد، بدترین حالت وقتیه که دوربینت رو توی داشبورد ماشین جا بگذاری و بدتر از اون زمانیه که نتونی بری و از توی ماشین بیاریش. تازه اون دوربینی رو که از روز قبل باتری هاش رو شارژ کردی و آماده است واسه ی هنر نمایی! اینا همش واسه تولد Rafael عزیز بود که جمعه برگزار شد.

بعد از چندین سال دانشگاه ما هم بانک دار شد ...

نوشته شده در  چهارم آذر 1386 ساعت 17:11  توسط Jozeph  Balatarin