♣
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 0:45 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 0:0 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در بیستم اسفند 1386 ساعت 18:7 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در شانزدهم اسفند 1386 ساعت 23:10 توسط Jozeph
|
نامه نوشتن واسم همیشه سخت بوده و هست چه برسه به نوشتن واسه ی کسایی که ندیدم و نمیشناسم و حتی وجودشون هم شاید قطعی نباشه. وقتی صادق عزیز من رو به بازی نامه نگاری واسه هزاره ی پنجاه و دوم دعوت کرد با خودم گفتم نباید کار سختی باشه ولی باید روش فکر کنم اما واقعا نوشتن واسه اونایی که هیچی ازشون نمیدونی خیلی سخته و سخت تر اینکه به پایان حیاتِ این دنیا در قرن معاصر معتقد باشی...
زمان: قرن ۲۱ میلادی / ۱۴ خورشیدی / ۱۵ قمری
مکان: منظومه ی شمسی . کره ی زمین . در ۵۱ درجه و ۲۵ دقیقه طول شرقی و ۳۵ درجه و ۴۰ دقیقه عرض شمالی . شهری به نام تهران
سلام و سلام
با فرض اینکه کسی این نامه را میخواند مینوسیم و میپرسم از حال و احوالتان؟ اوضاع جوی چطور است از گرما کباب شده اید یا از سرما یخ زده اید؟ این روزها، احتمالات و پیش بینی ها و گمانه زنی ها به ۲۰۰ سال آینده، خبر از یخبندان های سراسری و یا گرم شدن های سوزان میدهند. هنوز چیزی از این کره ی خاکی باقیمانده است؟ هنوز جایی برای ایستادن روی پاهای خودتان دارید یا مجبورید به علت ازدیاد جمعیت روی سر و شانه های یکدیگر قدم بگذارید؟ یا اینکه نسل بشر درحال انقراض است؟
راستی از سیاره ی بغلی چه خبر؟ دیشب مهمانی خوش گذشت؟ اصلا شماها مهمانی میروید؟ چه سوالهای احمقانه و کنجکاوانه ای که می خواهم بدانم و خیلی سوالات مهمتر که در ذهنم نمی آیند...
از من چه میدانید؟ از ما؟ ما که از چند هزار سال پیش خود فقط روایات و نوشته های مکتوب داریم که دست به دست به ما رسیده اند و صحتشان هم در حد خودشان است. اما شما چه؟ شما احتمالا از ما فیلم و عکس و مستند های بهتری خواهید داشت که بیشتر به شما در راه شناخت پیشینیانتان کمک کرده است. البته باز هم میگویم که به وجود شما شک دارم و بعید میدانم این کره ی خاکی زیاد دوام بیاورد. اما ممکن است شما از کره ای دیگر و یا منظومه ای دیگر باشید و شاید هم دنیایی دیگر...
Jozeph
دعوت میکنم از: کورال و نازلی و ایلیا و ethan و علی تجدد و محمد جواد شکری و جامپر و بقیه دوستان.
♣
نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386 ساعت 15:46 توسط Jozeph
|
دعوت شدم و باورم نمیشد انقدر برام سخت باشه که هفت تا از ترانه های مورد علاقه و موندگار توی ذهنم رو بنویسم. یکمی که به حال و هوای این روزای خودم و آهنگهایی که یکی دو سال اخیر گوش میکنم و موسیقی که بهشون گرایش پیدا کردم، نگاه میکنم.... هیچی ازشون در نمیاد. منظورم اینه که بیشتر بجایی که به ترانه و شعر آهنگها توجهی کنم بیشتر به ریتم و ضرب آهنگشون علاقه نشون دادم و دقت کردم. بیشتر این آهنگ ها هم شامل همون جفنگیاتی میشن که مخترع این بازی معرفی نمودند... به هر هال اینم از هفت تای اولی که یادم میاد و میتونه قشنگیات باشه و شایدم جفنگیات:
۱. خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه... راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه...(راز همیشگی؟/ابی) اصلاح شد
۲. بیا در سوگ دلگیر گل سرخ بخونیم شعری از دیوارن گریه... من و تو زاده ی فصل خزانیم تو تن پرورده ی دامان گریه...(پاییزه/شاهرخ)
۳. صفوف عاشقان پیوسته پیوسته... به مسلخ میروند آهسته آهسته... همش اعدام گلها پای گلدسته... گبوترها همه از گنبدها خسته...(گل پونه/ستار)
۴. تو مثل من زمستونی نداری... که باشه لحظه ی چشم انتظاری... گلدون خالی ندیدی، نشسته روی ایوون... گلای کاغذی داری تو گلدون...(زمستون/افشین مقدم؟) اصلاح شد
۵. تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق... غریبگی نکن با حق حق من... تن شکسته ات رو بسپار به دسته... نوازشهای دست عاشق من...(؟؟؟/گوگوش)
۶. آبرو، رفته از، دست آوازه ای عشق... مونده ام، بی پناه، پشت دروازه های عشق... رود بی ابرم و، مثل خارم به چشم سنگ... قلب من، شده باز، سپر {ناله}؟ های عشق...(؟؟؟/داریوش)
۷. تو نباید بذاری که گره و گله... تو دل تو بره... که به تو بگه نمیتونی برسی بهش و... میدی به دل گله مند من امید و... میگم بشنو اینو........(باید بتونیم/یاس)
پ.ن۱: اینکه اسم آهنگ یادمه تازه کلی زحمت کشیدم، اسم ترانه سرا پیش کشتون... . امیدوارم که بازی رو عوض نکرده باشم! دعوت میکنم از Jumper . صادق . خاک . مهرواژ . horizon . ethan . اسپایدرمرد و هفتاد نفر دیگه که اسمشون یادم نیست...P: اطلاعات کامل رو از همون مخترع کسب نمایید پلیز.
پ.ن۲: به یه بازی قشنگ دیگه هم از طرف صادق جان دعوت شدم که اونهم به زودی... (باید بهش بیشتر فکر کنم). نمیاد نمیاد، دوتا دوتا میاد.
♣
نوشته شده در دهم اسفند 1386 ساعت 23:33 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در هشتم اسفند 1386 ساعت 14:57 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در ششم اسفند 1386 ساعت 14:2 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در چهارم اسفند 1386 ساعت 19:13 توسط Jozeph
|
توی دوران تحصیل از ابتدایی تا الان چند مورد سرخوردگی رو تجربه کردم. سرخوردگی رو نمیدونم از کجام در آوردم ولی یادمه یه جورایی توی ذوقم خورد و مسیرم رو عوض کرد.
- بار اول کلاس سوم راهنمایی بودم که استاد هنرمون واسه امتحان پایان ترم، دستور فرمودند که یک عدد شعر رو که نمونه اش رو بهمون داده بود با قلم و مرکب بنویسیم و منم کلی زحمت کشیدم و جون کندم. آخرش به جرم کپی برداری از نمونه، ۱۸ شدم. بدبختانه، فیتِ فیتِ نمونه شده بود. (میدونم باور نمیکنید که کپی نکردم)
- یه بارم سر تحویل پروژه دوره ی کاردانی بود که موضوع طراحی سایت رو داشتم. سایتِ داینامیکی نبود اما با کارای فلشم یه جورایی پرش کرده بودم و استاد هم توی کف مونده بود که تو دانشجوی کاردانی هستی یا کارشناسی. آخرشم به جرم کپی برداری فلش های دیگران، ۱۸ شدم. استاده میگفت من این فلش رو قبلا تو اینترنت دیدم. بیچاره خبر نداشت که با جوزف طرفه...
- بقیه رو یادم نیست ولی یه بار یه ۲۰ حسابی از استاد هنر سال دوم راهنمایی گرفتم که کلی واسم انگیزه ایجاد کرد. ایناهاش، کتاب هنر دوم راهنمایی، یادتون میاد؟

انگیزه ها اگه بوجود نمیآن، ایجادشون کنیم...
خود بزرگ بینی نه، ولی گاهی وقتا به خودم شدیدا ایمان دارم!
♣
نوشته شده در سوم اسفند 1386 ساعت 1:22 توسط Jozeph
|
♣
نوشته شده در یکم اسفند 1386 ساعت 0:14 توسط Jozeph
|