
روزگار غریبیه... دیگه مهتاب هم تقلبی شده. چی بگم به خدا.... هر چی بگم یه حرفی واسش در میاد. بگم که دیگه داریم نابود میشیم... باور نمیکنید. میخوام بگم که دیگه داریم انگیزه هامون رو از دست میدیم و هیچ کس هم صداش در نمیاد... باز باور نمیکنید. بلاخره صبر و طاقت هم حدی دارد. تا کی باید خداهافظی هایی رو ببینیم که سلام ها شون رو جواب ندادیم؟ تا کی میشه بی تفاوت بود و به این آمدن ها و رفتن ها نگاه نکرد. میگن بهتره زیر نقاب هامون مخفی بشیم و هویتمون فاش نشه! تا جایی رسونده اند که باید تایید کنیم! میگن باید همه چیز اونجوری باشه که ما انتظار داریم... میگن نمیشه دوباره از اول شروع کرد، وقتی بری دیگه راه بازگشتی نیست. یعنی انقدر تحملش سخته یا اینکه همه چی از اول اشتباه بوده؟ کم آوردیم؟ خسته ایم؟ یا اینکه بعضی ها مال اینجا نیستند؟ شایدم زندگی، روی دیگرش رو به ما نشان داده باشه؟!
این روزها حال و هوای بلاگستان غم انگیز تر از گذشته شده و هر کجا سر میزنیم خبر از بی خبریست.
رقاص - گلی - سانی - صفا - ورونیک - dreams2you - شرتو - Rafael - EDi - ریشمیز ...
شاید وقتش رسیده! وقته اینکه همه باهم کرکره ها رو پایین بکشیم....
پ.ن: الانِ یک سال پیشم رو بیشتر از الانِ الانم دوست دارم
♣
نوشته شده در هفدهم آبان 1386 ساعت 21:38 توسط Jozeph
|