همه چیز با سنتوری آغاز شد و سفری تقریبا سه ساعت و نیمه...

دو سه روز، زندگی تو شهر آشتیان و ملاقات با دوستان دوران دانشگاه و جدایی از زندگی کلان شهر تهران و آرامش و هوای پاکی که همیشه دوستش میدارم، خیلی برام مفید بود.
به قول بچه ها شهری مرده و ساکت که با ۱۵ دقیقه میشه کل شهر رو دور زد و از این ها پیدا کرد. از این خوردنی های خوشمزه!

و هوایی خواب آلود که مانع از جمع شدن رخت خواب ها میشد. جالب اینکه هر روز ۱۰ دقیقه مونده به شروع کلاس بیدار میشدیم. و دانشگاه همش دو تا کوچه با خونمون فاصله داشت.

اینم از ظهور تکنولوژی سرمایشی و گرمایشی سقفی تو کلاسهای دانشگاه که اینجانب تا به حال ندیده بودم

و در ادامه ی ظهور تکنولوژی: www دار شدن آدرس ایمل ها

برو بچه های دانشجو در خیابان دانشگاه: EDi و Rafael و ...

و در ادامه بقیه ی عکسهای محوطه ی دانشگاه آزاد آشتیان


اینم از هنرهای تجسمی و تخیلی بچه ها روی دیوار خونه که خوشبختانه زیاد قابل تشخیص نیست![]()

و بازگشت و همه چیز دوباره از نو
پ.ن: یادم باشه که بعدها یه پست راجب تصمیماتم توی سفر به شهر های کوچک برای زندگی و جدا شدن از زندگی ماشینی بنویسم.