مقصد اگر تو را تسخیر قله هاست ، باید همیشه رفت ، باید همیشه
خواست
وقتی فقط ۲۴ ساعت فرصت دارم
دروغ نگم تا به حال بهش فکر نکرده بودم. نه اینکه برام مهم نبوده... ولی همیشه زندگیم رو کوتاه میدیدم. توی این ۲۴ ساعتی که برام مونده و اجازه دارم ازش استفاده ی کامل رو ببرم... اولا سعی میکنم عجله ای توی انجام کارها نکنم و استرسی هم نداشته باشم.
اگه بتونم تو دقایق اول، کارهام رو جور میکنم تا از ایران برم و تجربه ی زندگی، خارج از این آب و خاک رو داشته باشم. البته بلیط برگشت رو هم واسه ۲۴ ساعت بعد رزرو خواهم کرد.
اگه کسی از قضیه مرگ من خبری نداره، میزارم تا توی خماری بمونه... و نامه که نه ولی یه صدایی از خودم شاید ضبت کنم و باهاشون حرف بزنم. از دوست داشتن ها و نداشتن هام بگم. مخصوصا اونایی رو که نمیتونستم رو در رو بگم و حالا میتونم. از آرزوهام بگم و فکرهام که ناگفته موندند و هیچ کس بهشون بهایی نداد... در آخرشم میگم: دوستتان دارم
واسه نهار یکی کمه... دو تا پیتزا خانواده سفارش میدم که یکیشم باید پپرونی باشه با سس تند!
احتمالا وبلاگ رو هم دلیت میکنم تا شما ها سره کار نباشید و البته شایدم روزی دوباره از نو ساختمش!!
و از همه مهم تر برای خودم دعا میکنم به امید رستگاری نمیدونم دیگه... چیز زیادی نمیخوام.من دیگه آماده ام
ممنون از دنیای عزیز که منو به بازی دعوت کرد و منم دعوت میکنم از خاک ، Horizon ، صادق ، Idiot ، اسپایدرمرد ، ایلیا و اونایی که فکر میکنند چیزی برای گفتن دارند.
پ.ن۱: زن ها فرشته نـــیستند... پ.ن۲: تاریخ و ساعت این پست هم بر میگرده به علاقه ام به مرگ بی دردسر در خواب
♣
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 2:36 توسط Jozeph
|