باز هم به همون خونه اول برمیگردم و به خودم میگم: باید رفت، باید همیشه رفت
پ.ن: دیشب با کلی ترس و اضطراب تونستم خودم رو به خونه برسونم. نمایش سنگ ها در برابر چوب ها و باتوم ها و مردمی که فقط میدویدند و شعار میدادند. اتوبوس آتش گرفته و لاستیک های سوخته و دوربیی که جرات نکردم از کیفم بیرون بیارم
♣
نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 10:23 توسط Jozeph
|