از پشت پنجره دیدمش و در رو باز کردم
دستم رو محکم کوبیدم به پیشونیم و تو دلم داد زدم: برگشته... آره برگشته
میدونم که میخواست من رو ذوق زده کنه... دوربینش هم روشن بود
حس آدمی رو دارم که بعد از هشت سال و شش ماه و پنج روز برگشته به عقب درست به همون دوران!
زنده شدن تمام اون سه سال و اندی خاطرات و جمع شدن دوستای قدیمی (۱+۶) دور هم
هومن برگشت...
تو این بی اتفاقی محض و زندگی ماشینی که این روزها یقه ام رو گرفته است، این بزرگترین و قشنگترین اتفاقی بود که میشد بیوفته و هنوزم که هنوزه به حالت عادی بر نگشتم
مرتبط: بزرگ شدم یادم نرفته
♣
نوشته شده در شانزدهم تیر 1388 ساعت 1:6 توسط Jozeph
|