دیروز کلی گریه کردم. همینجوری دلم گرفته بود. یاد بچگیم افتادم. هر وقت کم می آوردم و کاری ازم بر نمی اومد، میزدم زیر گریه و منتظر ناز کشیدنِ اطرافیان میشدم. بعضی وقتا با خودم هم لج میکنم. دیروز یه اتفاقایی افتاد که باعث شد خودم رو یه مروری کنم. خیلی عوض شدم. خودم زیاد نمیفهمم ولی بقیه چرا... انقدر غرق فعالیت ها و مشکلات و کارهای روتین روزمره شدم که خیلی از قرارهام رو با خودم فراموش کردم. زیر قولهام زدم. یادمه به خودم قول داده بودم هیچ وقت مغرور نشم ولی دارم از احساس غرور خفه میشم. یه وقتایی لازمه آدم پا رو بذاره رو ترمز و دنده عقب برونه. امیدوارم دوباره برگردم به اون نقطه اول و از اونجا شروع کنم. شاید بتونم دوباره خودم رو ببینم. خود خودم رو!
“سکوت زيباترين ترانه است اگر بناي آن بر عشق باشد و عشق همان معادله جنون آميزي که ــ تو ــ هستي ات را به قيمت هيچ مي فروشي و سر آخر هم چيزي به نام اعتماد را از دست خواهي داد تا شايد خلاص شوي اما .... دريغ از جرعه اي رهايي”
نمیدونم مال کیه ولی خیلی قشنگ بود دلم نیومد ننویسم... با تشکر از فرستنده
♣
نوشته شده در نهم شهریور 1385 ساعت 9:6 توسط Jozeph
|