مشاغلی که دوست میدارم

تا اونجا که یادم میاد دوست داشتم شیمیدان بشم. حرف هفده هجده سال پیشه... از اون شیمیدان هایی که کیمیاگری میکنند و با مخلوط کردن دوتا محلول کلی دود و سرو صدا تولید میکنند. بزرگتر که شدم و رفتم مدرسه بهم گفتن که باید دکتر بشی... عمومی یا تخصصی هم فرقی نمیکنه ولی پزشک بودن از مهندس بودن بهتره...

خودم که آرزو میکردم ملوان کشتی بشم یا شایدم یه جنگلبان! یه زمانی هم آرزوی جهان گردی رو در سر میپروروندم. فکر میکنم کمتر کسی پیدا بشه که از سفر بدش بیاد. حالا هم که داریم مهندس میشیم، به ساخت بازی و انیمیشن های کامپیوتری فکر میکنم. البته با شرایط فعلی اینا همش آرزوه و تا زمانی هم که به سمتشون حرکت نکنم به سمتم نمیان!!!

هم اکنون هم به کار در یک فست فود رضایت میدهیم... کسی سراغ داره؟

ممنون از نیلوفر... شماها هم اگر بلدید و بازی نکردید بازی کنید!

قضیه رفتن و اینجور بازی ها نیست

کم مینویسیم چون دیگر چیزی نمانده و نیست... احساس خالی بودن از همون اول هم وجود داشته که از همون اول هم بهش بی اعتنایی میشده. نمودار میزان علاقه و انگیزه من به امور وبلاگ از زمان شروع کار، نمایانگر همه چیز هست. وقتی برای خودت ننویسی، مجبوری برای دیگران بنویسی. وقتی خودت نباشی، مجبوری اونی باشی که اونا میخوان... شاید درکش سخت باشه اما مدتی هست که درست حالت کسی رو دارم که دیگه خودش رو خالی میبینه... تهی از هر چیز و فقط داره جون میکنه تا خودش رو بالا نگه داره که اونم باز سیر نزولی داره... نوشتن هایم هم سیر نزولی داشته است و سعی کرده ام با عکسهایم سرتان را گرم کنم و جایشان را پر... گاهی با خودم فکر میکنم از اول هم چیزی در این مخ نبوده است و تلاشی برای بالا بردن سطح فکری و ظرفیتش انجام نداده ام. شماها خیلی خوبید... خیلی خوبید که نوشتن بلدید و خوب فکر میکنید. ذاتی یا اکتسابی فرقی نمیکند...

مهم این است که دفتر خاطراتتان پر است از حرف های نوشتنی!

پ.ن۱: تو پست قبل حداقل دوست داشتم نظراتتون رو راجب به عکس بدونم
پ.ن۲: عاشق سه نقطه (...) توی نوشته ها هستم
پ.ن۳: درگیری های قبل از شروع مدرسه و کلاس بندی و از این جور حرف ها...

باید همیشه رفت ...

میرم ...
شاید رفتنم دردی رو دوا نکنه
ولی
مصلحت خواه من
میرم که شاید باشد سوی مصلحت راه من

بیا بریم مگه همه درا به روت قفل نبود
بیا بریم انقدر واسه جوونا تو کفر نگو
بیا بریم آدمای اینجا دو رو و پستن
انگاری به هم رگبار دروغ و بستن
وقتی پیششی رفیقت، تو رو مرامش کشته
وقتی میری میکشه فحش ناموس و پشتت
جامعه قطاره بی باک تو مثل لیلیی
وقتی نه مجنون داریم و نه یه باکره مثل لیلی
که جوونا تشنه ی نصیحتن، چی شد مشکشون
هه... بزار برم تنها بمونن با شیش و هشتشون
آخه واسه من اینجا قفسه، هست یه جای غم
چی بگم به تو که در میاد نفست از یه جای گرم
واسه تو که تا یک ظهر می خوابی و، واسه مامان بابات جیره خواری
ولی من موندم این زندگی و دو تا جیب خالی

من میرم گرچه که تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو می فهمی از لرزش لبهام
من میرم و کسی نفهمید ارزش حرفام

به خودم میگم کو کسی که درکت می کرد
بیا بریم باید کنیم ترک میهن
بیا بریم که بمیره مرد و نصیحتی
بیا بریم که نباشه درد و اذیتی
حرفت تلخه، راسته، مثل مته است تو گوششون
اسم تو هم سایه مثل بختک رو دوششون
بیست ملیون شنونده و اسم من و غیره کجاست
لیست مجرما و خواننده ی غیر مجاز
با مستندت میگی ایران رو شکه کردی، نه!
سوژه ی هفتاد ملیونی که مثل جک بخندی
هی به خودم میگم بی باک این ترک و کش نده
آخه خواننده رپ دلیل ورود کرک به کشوره؟
پیره مرد کپن بدست رو می پیچونی که باطل همش
نا برادریه که تا برق میره مردم سر چهاراه قاتل همند
اگه هر لحظه ی جامعه خوردت میکنه، خب تو شبیه مایی
ما همه مرده پرستیم مثل مرگ "خسرو شکیبایی"
پس بزار منم برم بمیرم که کاملا قصه حاضره
شاید منم مجوز بگیرم بعد مرگم مثل ناصره
عبدالهی همه جا با دو تا بال تو برم
گرچه ترجیحه حرف ما رو به خال تور بدن
ولی اجتماعی بودم، وای از اول هم اشتباهی بودم

من میرم گرچه که تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو می فهمی از لرزش لبهام
من میرم و کسی نفهمید ارزش حرفام

نشون دادم تو فضای بسته معنی پشتکار رو من
بزار برم که شاید خیلی ها خوشحال شدن
به خدا بچه ی سر چهار راه رو میبینم بغض گلوم
میگیره ما ها بدیم "سامی یوسف" خوبه لپ کلوم
جامعه ی بیمار، رپ مثل قرصشه خب
مجوز به رپ؟؟  هه مسخرس پرسش تو
شش ماهه نخوندم غمای دنیا رو به من کمونه کردن
ولی مثل بقیه من کی مشکلات و بهونه کردم
آره محمد تو ای سردار خشم
داستان زندگیم رو میدونستی صد باره اشک
میریختی تو که عکس و در آغوشی
دو روز دیگه بی باک و میسپوری به دست فراموشی
مسئله نگاهه بد به رپ، رنج من، نه مسئله ی مالی تا
برادر بزار برم، نگو خالیه جات

من میرم گرچه که تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو می فهمی از لرزش لبهام
من میرم و کسی نفهمید ارزش حرفام

محمد بی باک - بزار برم  ۱.۷۸مگابایت 

پ.ن۱: مخاطب خاص ندارد
پ.ن۲: لطفا هر گونه غلط نوشتاری رو فاکتور بگیرید

سفری که نرفتم و عکس هایی که نگرفتم

دوربین SONY W80 با کیفیت ۷.۲ مگاپیکسل

سینما خانوادگی

ردیف پنجم سالن سینما نشستم. سالن به غیر از یه سری خانواده که ردیف های جلو رو پر کرده بودند، خالی بود:

- آقا ببخشید شماره صندلیتون چنده؟

. اینجا شماره ۹ هه خانوم

- منم شماره ۱۰ هستم

زلزله

شاید باید اتفاق خاصی بیافتد

این روزها منتظر یک اتفاق هستم

از خوب نبودنش میترسم و به خوب بودنش شک دارم

پ.ن: مراقب باشید!! شاید این بار باران ببارد

خانواده ۳ نفره

 

اینم از فیلم طلوع خورشید لب دریا منتها به صورت معکوس ۲مگابایت

سفری که دقیقه ی ۹۲ اوکی شد

مسافرتی که ساعت ۱ نیمه شب کنسل شده بود رو دوباره ساعت ۵ صبح فعال کردیم...

حرکت به سمت قزوین - رشت - انزلی - آستارا - اردبیل - سرعین

اینم از ویلامون که خیلی سرد بود برعکس هوای خیلی گرم انزلی

اونجا کلی بچه گربه هم داشت که خودشون رو واسه مسافرها ولو میکردند و گاهی هم اینجوری

و باز هم دریا و کلی آرامش و زیبایی فقط حیف که آب خیلی کثیف بود

غروب خورشید در انزلی

جنگل گیسوم + ساحلش که نرفتیم

بفرمایید تمشک

اینم از سوغات اردبیل

ورزشگاه ۶ هزار نفری حسین رضازاده

حیف که شب رسیدیم سرعین. پر از شلوغی و عکسهای خوبی که نگرفتم

از اینجاب ه بعد هم برگشتیم به سمت رامسر - نوشهر - محمودآباد - آمل 

اینم جوزف معروف با اون شکمش در حال تماشای طلوع خورشید تو رامسر

ویلا فروشی... میخری؟

اینم از هنرنمایی اونایی که قبل ما کنار ساحل محمودآباد بودند

و بلاخری بازم همه چیز به پایان رسید. سفر ۴ روزه ی ما هم به خوبی و خوشی تمام شد. عکسهای بلا رو با دوربین خودم نگرفتم و دوربین یکی از مردان نیک روزگار بود. Cannon IXUS 75 با کیفیت ۷.۱ مگاپیکسل، دوربینی که یکی دو هوا از دوربین من سرتر بود. انتخاب از بین ۴۸۰ تا عکس هم خیلی سخت بود...