رهایی

چیزی نمونده از مسیر ...

هومن هم امروز صبح سفر پر خاطره اش رو به ایران پایان داد. دیشب هم رفته بودیم برای خداحافظی و گفتن حرف های آخر... این یک ماه و چند روز برام خیلی زود گذشت و به قول همه بچه ها، پر بود از لحظه های قشنگ و بیاد موندنی که همه ی اون هشت - نه سال دوری رو جبران کرد. فکر نمیکنم کاری مونده باشه که ما تو این شش هفته میتونستیم انجام بدیم و ندادیم!

عروسیی که بهترین عروسی دنیا بود

اینجانب با همین مغز کوچک و نیمه کارکرده ی خودم تشخیص دادم که دیشب توی بهترین عروسی دنیا حضور داشتم. باور نمیکنید، چون نبودید و ندیدید...

بهترین آرزو ها برایشان

پ.ن: صرفا جهت ثبت در خاطرات

کلاردشت، من، ما و هومن

از اونجایی که دقیقه ۹۲ همیشه همه چی جور میشه... ما یعنی من و هومن و بقیه بچه ها سفری ۲ روزه داشتیم به یکی از سرد ترین شهرهای ایران در یکی از گرمترین ماه های سال

اتوبان تهران کرج ساعت ۱۰:۳۰ صبح دوشنبه - بچه ها در انتظار یکی دیگه از بچه ها

میخوریم و میاشامیم هر آنچه را که هست

ما اینجاها نبودیم ولی از اینجور جاها زیاد اونجا بود

در ادامه ماجراهای اتوبان تهران کرج - ساعت ۳:۲۰ صبح، اینترمیلان/چلسی

و بلاخره حیاط ویلامون

اینم از داداش هومن ورزشکارمون که توپ راگبی رو با نیزه اشتباه گرفته بود

و عکسهای بعدی هم بدون زیرنویس ارائه میشود (کلاردشت)

سفر هایی که میرم و برام پیش میاد همیشه برام پر بوده از خاطرات و لحظه های دوست داشتنی و همیشه هم سعی میکنم توی دفتر خاطراتم چند خطی ازشون بنویسم. این یکی هم که به قول بچه های مثل یه سفر یک ماهه بهمون خوش گذشت، خیلی زود تموم شد. هومن ما هم چند وقت دیگه دوباره بار سفرش رو میبنده و بر میگرده سر خونه زندگیش و من امیدواریم که سال دیگه و سالهای دیگه این لحظه ها تکرار بشن.

این قضیه دست تکون دادن مردم و  ۲  نشون دادنشون تو جاده رو هم ما نفهمیدیم چیه؟!