گرمه ولی سرما رو توی عمق وجودم احساس میکنم


مراغب باشم Busy نباشم

این جمله رو با غلط املاییش روی کاغذ پرینت گرفتم و زیر شیشه میز کارم گذاشتم. میدونی... هر چی کمتر بدونم بهتره. هرچی کمتر بهش فکر کنم و در موردش حرف بزنم کمتر ذهنم رو در گیرش کردم و کمتر اذیت میشم و تازه اونوقت میتونم بزرگ تر و درست تر فکر کنم.

از این به بعد سکوت میکنم وقتی کلی حرف برای گفتن دارم

بیست و نه سال و دو روز

دهه ی سوم برای منم خیلی زود به انتها نزدیک شده و به سرعت داره رد میشه بدون هیچ توقف و هیچ هشداری. انگار بازم باید بهش فکر نکنم ، فقط مسیر رو ادامه بدم و ناامید از نرسیده ها و نکرده ها به آینده برسم. زندگی میکنم مثل بقیه... شاید با پنجاه درصد وضعیت قبلی!

مینویسم

انقدر ضعیف شدم تا کل مطالبی که تقریبا بعد از یکسال برای اینجا نوشتم رو ناخواسته و یکجا پاک کنم، گریه کنم

و فقط بگم دلم برای جوزفم خیلی تنگ شده است