سرقت

بنظر من سرقت خاطرات، خیلی خیلی بیشتر از سرقت مال و اموال درد داره.
مخصوصا اگه احتمال اون رو هم داده باشی!

دو سال پیش در چنین روزی

امروز دقیقا دو سال از آغاز زندگی مشترکم میگذره و حالا شب سرد و برفی رو به یاد میارم که با کلی استرس و  خجالت ، چجوری پیشنهادم رو به همسرم رسوندم و همونم شروع تمام ماجراهای جدید من بود.

من، همون جوزفی هستش که چند سالی خودش رو از فظای مجازی پاک کرده بود!

دلم ...

سرم رو به سنگ میزنم شاید سنگ ها بشکنند ولی دل ها نشکنند ...

و باز دوباره ... آخ

 

هی سُر میخوریم تا شاید از وسط این همه درخت جون سالم بدر ببریم
هدف ما بین دو تنه ی درخته
و باز دوباره ...

 

حال خوب

مهم نیست زندگی چطور میگذره ، کجا میره و آخرش چی میشه! 

مهم اینه که الان حالم خوبه ...

اُمیـ ......

انگار دارن تو من یه چیزایی رو بیدار میکنن. یه چیزایی مثه ...  اُمیـ ...... 

نمیدونم شاید ...

شاید هنوز فرصتی باشه واسه دوباره شروع شدن ولی من دارم فرصت هام رو میسوزونم

1 یا 2

مگه فرقی هم میکنه یکی دو روز دیگه همه چی تموم بشه یا یکی دو ماه دیگه یا دو سال دیگه...

51324

نبودم                               دیروز                                خوب

12345

خوبم                               امروز                                بهترم

دوازده و ده دقیقه ی نیمه شب

صندلی عقب تشستم و نگاه میکنم به ماشین ها. خسته و بی امید تو ترافیک گیر کردیم. لبخند میزنم به ماشینها، به آدم ها... به خودم!

تنهایی

وقتی همه چی خلاف جهت تو حرکت میکنن... یعنی فاصله داره زیاد میشه و این یعنی تنهایی!

مثل دماسنچ

مثل دماسنج با سردی هوا سرد میشم و تو خودم هی فرو میرم و با گرمیش زود داغ میکنم و جوش می آرم. چه ضعیفم من این روزها!

چند روز آخر

همش چند روزی از سال میلادی فعلی باقی مونده و چقدرهم زود این سال ها میان و میگذرن. منم که هنوز نشسته ام ...

گرمه ولی سرما رو توی عمق وجودم احساس میکنم


مراغب باشم Busy نباشم

این جمله رو با غلط املاییش روی کاغذ پرینت گرفتم و زیر شیشه میز کارم گذاشتم. میدونی... هر چی کمتر بدونم بهتره. هرچی کمتر بهش فکر کنم و در موردش حرف بزنم کمتر ذهنم رو در گیرش کردم و کمتر اذیت میشم و تازه اونوقت میتونم بزرگ تر و درست تر فکر کنم.

از این به بعد سکوت میکنم وقتی کلی حرف برای گفتن دارم

بیست و نه سال و دو روز

دهه ی سوم برای منم خیلی زود به انتها نزدیک شده و به سرعت داره رد میشه بدون هیچ توقف و هیچ هشداری. انگار بازم باید بهش فکر نکنم ، فقط مسیر رو ادامه بدم و ناامید از نرسیده ها و نکرده ها به آینده برسم. زندگی میکنم مثل بقیه... شاید با پنجاه درصد وضعیت قبلی!

مینویسم

انقدر ضعیف شدم تا کل مطالبی که تقریبا بعد از یکسال برای اینجا نوشتم رو ناخواسته و یکجا پاک کنم، گریه کنم

و فقط بگم دلم برای جوزفم خیلی تنگ شده است

سلام

همیشه مقدمه لازم نیست

این روزها ذهن شلوغی دارم

برای بودنم همین چند کلمه کافیه

فردا متولد میشم

تولدم مبارک

من هستم

شما؟

September 11, 2011

 

سلمانشهر(متل قو)

فستیوال پارکور در مهرشهر کرج

چهارشنبه ۹شهریور مصادف با عید فطر امسال توی مهرشهر کرج فستیوال پارکور به همت شهرداری و شورای شهر و نیروی انتظامی و دوستداران این ورزش برگزار شد. مراسم به نام زنده یاد "متین مصباح" یکی از اعضای گروه هیتال بود و قرار بر این بود که تیم های مختلفی تحت همین گروه برنامه های خودشون رو اجرا کنن. اینکه پارکور چیه و ازکجا اومده رو از اینجا میتونید بخونید. متاسفانه اینابار من در نقش فیلم بردار ظاهر شده بودم و عکسهام هم همینهاست.

یک ساعتی بیشتر از مراسم نگذشته بود که زمزمه هایی از کنسل شدن برنامه به گوش رسید که سرانجام وسط برنامه یکی از تیم ها، برق ورزشگاه قطع شد و طبق معمولِ بیشتر برنامه های شاد و خودجوش مردمی، بعضی ها نتونستند ببینند.....!!

مرتبط: عکسهای "خسرو پرخیده" رو از این مراسم ببینید

قریب به ده سال انتظار

چند میلیون تومنی که قرار بود بدیم و بخریمش رو تقریبا با ده سال از زندگیم عوض کردم! بی انصاف نیستم. توی طولانی شدنش خودمم مقصرم. جمعا دو سال پشت کنکور کاردانی و کارشناسی موندم و شش سال هم درسم طول کشید. دو سال هم پروسه خدمت ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش با پست سفارشی فرستادنش در خونمون. ایناهاش ببینیدش...! 

پ.ن: حالا شروعی دوباره و اینبار یه جور دیگه.........................

خط پایان یا آغاز

امروز روزی که من به خط پایان یکی دیگه از دوره ها یا ماجراهای زندگی بیست و چند ساله ی خودم رسیدم. بله پایان خدمت سربازی... الانم هم خوشحالم و هم نگران! خوشحال برای اینکه بلاخره تونستم این روند چندین ساله و روتین و بسته ی (مدرسه، دانشگاه، پادگان) رو با همه ی خوبی ها و بدی ها و خاطراتش به پایان برسونم و نگران از آغاز راهی که باید توش حرکت کنم و هنوزم برام ناشناخته است. آرزوها و خواسته های دست نیافته تو این سالها از یه طرف و تصمیم های مهم و مسئولیت های بزرگ آینده از طرف دیگه به اضافه ترس از انتخاب های غلط، حال و هوای روزهای آینده ام خواهد بود. 

مارلیک برای چندمین بار هم دیدنی است...

سفر مارلیک که معمولا سالی یکبار برای من پیش میاد و اگه بتونم از هر کاریم میزنم تا در این سفر حضور داشته باشم، یکی از سفر های فوق العاده خوب و لذت بخشه که با وجودی سختی های خاص خودش، اکثر گردشگرها رو در آخر راضی به خونه هاشون روونه میکنه.

سفر امسال هم به بهترین نحو با شرایط آب و هوایی بهتر از سال های قبل برگزار شد. دیدار از طبیعت بکر و تنفس هوای مطلوب منطقه و و وجود آرامش اونجا، تمام انرژی های از دست رفته من رو بهم بازگردوند!! 

هوای ابری بر کیفیت عکسها تاثیر گذاشته بود ولی از گرمای هوا خوشبختانه خبری نبود.

پیاده روی در جنگل به سمت تپه مارلیک

این عکس رو هم بر بالای تپه مارلیک گرفتیم. اطلاعات بیشتر درباره مارلیک رو از اینجا بخونید 

کمپی یک شبه و دو روزه با ۸ عدد چادر برپا کردیم

و در آخر هم مارلیک رو از نگاه HDR ببینید...

یک خط در میان

نفس های آخر رو می کشیم و ازمون می کشند. محکم و جون دار تا شاید آخرین ضربه ها، آخرین تاثیر ها رو داشته باشه، و ما رو از پا در بیاره. نمیدونم انگار قسمت من اینطوریه اما تو جاهای دیگه از این خبرا نیست. 

پنجاه و دو سه روز تا پایان راه هفده ماهه من باقی مونده و فشارها هی داره زیادتر میشه. فشارهای اطرافیان که پیشنهادهای کاری خوب بهم میدن و من هنوز مجبورم یجوری ردشون کنم و فشارهای داخل مجموعه که آخر خدمتی فیلشون یاد هندوستان کرده و توقعات جدیدی ازم دارن. دارم سعی میکنم همه رو با هم جفت و جور کنم اما نمیشه و هی یجای کار میلنگه... 

کم کم برنامه سفرهای امسال هم داره شروع میشه و کلی فکر جدید و تجربه جدید منتظرم هستند. 

یه خط درمیون بودن من رو هم فعلا تحمل کنید تا بعد ببینم با خودم چیکار میخوام بکنم!

آرزوی سالی خوب

...

چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری امسال تو دماوند سپری شد. امسال با کلی خواهش و تمنا و هر راه و روشی که بلد بودم مسئولین زیربط رو دور زدم تا چهارشنبه سوری امسال رو در کنار دوستان و به دور از هر گونه محیط نظامی سپری کنم. یه باغ با یه کلبه کوچیک که گنجایش ۳۰نفری ما رو داشت. گفتیم و خندیدیم و پریدیم از روی آتشی که از خیسی چوب هاش به سختی روشن مونده بود. برای من بعد از ۴-۵ سال ممنوع الخروجی از خونه خیلی هیجان انگیز و لذت بخش بود. سال ۸۹ هم سال پر خاطره ای بود و شکر خدا خاطراتش یکبار بیشتر برام اتفاق نخواهد افتاد. در آستانه سال جدید برای همگیتون آرزوی سالی پر از موفقیت و سلامتی میکنم.

پ.ن۱: امسال سال خرگوشه یا گربه؟

پ.ن۲: اینم از بازی آخر امسال Machinarium که به علاقه مندان بازی های شدیدا فکری پیشنهاد میشود. اگه نتونستید پیداش کنید از این لینکها میتونید دانلود کنید

توچال، امسال، برف، عکس

یه سری عکس هست که چند وقته هی میخوام بزارمشون اینجا، هی نمیشه.... عکسها مربوطه به برف چند هفته پیش که توی تهران بارید و شهر رو سفیدپوش کرد. توچال هم میزبان جمعیت زیادی از اسکی بازها بود به همراه خانواده هایی که جمعه رو بهترین فرصت برای کوهنوردی، پیاده روی و برف بازی دونستند و به اونجا اومده بودند. من و یکی از همرزم هام تصمیم خودمون رو عملی کردیم و حال و هوایی عوض کردیم.

این آخری مربوط میشه به کسی که قراراه بره بالا و برف های روی "بانجی" رو پارو کنه! کی حال داره ۲۰۰ تا پله رو بره بالا

پ.ن: دلم برای قدیمی ها تنگ رفته است. خبری، چیزی بدهید احیانا. دست گُل تون هم درد نکنه

یک سال خدمت

الان که دارم اینجا مینویسم ساعت ۱۱:۳۰دقیقه شب هستش و من تقریبا ۲ ساعته که از پادگان به خونه رسیده ام. متاسفانه این روزها، حال و هوای جالبی بر ما سرباز ها حاکم نیست و بیشتر برنامه های زندگیم به خاطر اوضاع و احوال داخلی تهران و برخی از شهر های کشورمون کاملا مختل شده. از سوخت شدن بلیط های جشنواره بگیر تا بهم خوردن قرارها و برنامه های شخصی...

جشنواره امسال هم تمام شد و رفت و منم تو این ۷، ۸ تا فیلمی که دیدم ۲، ۳ تا بیشتر به دلم ننشست. فیلم اصغر فرهادی رو که متاسفانه نشد ببینم و همینطور "خیابانهای آرام" که روز اکران در پادگان به سر میبردم. فیلم امسال کیمیایی رو بهتر از بقیه فیلم هاش میدونم و از بازی مهدی هاشمی تو فیلم "آلزایمر" هم خیلی خوشم اومد. اختتامیه رو هم که به همت صدا و سیمای خوبمون نه به صورت مستقیم و نه غیر مستقیم میشه کامل دید! جوایز هم نوش جان برندگان و اینکه "حامد دوست داریم.....!"

یه موضوع دیگه هم اینکه، امروز اول اسفند ۱۳۸۹ درست مصادف است با گذشت ۱سال از اولین روز آغاز خدمت من که الان ۱۲ ماه خدمت شده ام. مثل باد گذشت و مثل گس، سریع و بی مزه انگار ثانیه ها رو داری له میکنی و رد میشی بدون اینکه اهمیتی برات داشته باشن. انگار مجبوری به گذشته ات فکر نکنی و ادامه بدی تا پایانی که تو فقط بهش امید داری که دوباره از نو شروع بشه. جامپر جانمان هم که درست یک سال بعد از من داره به خدمت میره و امیدوارم که خدمت براش خیلی زود و خیلی راحت بگذره و تموم بشه.