3Soldiers
حرکت به سمت دامنه کوه و محل بر پایی چادرها و طی مسافت پنج کیلومتر با ۲۵ کیلو بار اضافی...! اجرای کلاس های مختلف تاکتیکی در روز و آژیر خطر آمبولانسی که هر لحظه احتمال شنیدنش وجود داشت و ما باید خودمون رو به سرعت به سنگرهامون میرسوندم. شب ها هم که خواب نداشتیم و ۱۲نفری توی چادر، منتظر پست های شبانه توی هوای نسبتا سرد بودیم. رزم های شبانه هم که نقل و نبات شب های اردو بود و احتمال رخ دادنش، هممون رو مجبور به خوابیدن با تمام تجهیزات میکرد. راهپیمایی ۲۰ کیلومتری به سمت امازاده ای در روستای "بوژآباد" و تاول زدن پاها و باز هم دردهای زانو. نبود امکانات بهداشتیِ مناسب و پوشش منطقه که با بوته های خاردار کنگر، بازهم شرایط رو سخت تر میکرد.
شب آخر هم مانوری داشتیم بس هیجان انگیز و دیدندی... انفجار قریب به ۶۰ بمب ناپالم (TNT+گازوئیل) که موج انفجار و آتش خوبی رو در بر داشت و عبور تیرهای رنگی تیربارها و دوشگاها صحنه هایی از جنگ رو برامون شبیه سازی کرد و جزو معدود لحظات لذت بخش اردو بحساب میومد

و باز هم باهم بودنمون بود که همه ی این سختی ها رو برامون قابل تحمل میکرد و همچنین امید به آینده ای که منتظرش هستیم... به قول بچه ها: "چون میگذشت غمی نبود"