یک ماه گذشت...
یک ماه گذشت...
دقیقا یک ماه از خدمت جوزف بعد از ۲ماه آموزشیش گذشته و هیچی هم نفهمیده. البته کلی چیزهای جدید دیده و شنیده و یادگرفته و بعضی وقتا هم ترسیده!! اوضاع رفت آمد تقریبا مثل دوران مدرسه است با این تفاوت که اینجا بیشتر وقت هامون رو میکُشیم. تا ساعت ۱۰ که به استراحت و ورزش و صبحانه میگذره و ساعت ۱ هم آماده میشیم برای نماز و نهار که بعدشم خروج رو بزنیم. یه مشت آدم دور هم جمع شدیم و برای هم کار میکنیم اما نمیدونیم چی کار..؟
پ.ن: بیشتر هستم. دلم تنگ شده است! خیلی! برایتان!
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط Jozeph
|