هفته اول و دوم:
ساعت 5 عصر ترمینال جنوب سوار ولوویی شدیم که قرار بود ما رو به پادگان برسونه. ما یعنی خودم و Rafael و Cretbo. جدایی از خانواده رو تو اون لحظات میشد دقیقا دید و احساس کرد. تو اتوبوس با فیلم "پاتو زمین نذار رفیق" ازمون پذیریایی به عمل اومد و بچه ها هم با وجود اینکه شناخت زیادی از هم نداشتند خیلی زود با هم اخت شدند و مسخره بازی و جنگولک بازی از همون اول در دستور کار قرار داشت. انگار که نه انگار چه سرنوشتی در انتظارمونه...
بعد از شاهرود، هوا مه شدیدی داشت و رانندگی خطرناک راننده اتوبوس که انگار قرار گذاشته بود ما رو قبل از طلوع آفتاب به نیشابور برسونه خواب رو از بچه ها گرفته بود. وقتی رسیدیم، همه چی با چایی و کیک شروع شد. چایی و کیکی که فرصت نشد بخورم اما تا آخرین روز هم ازش به عنوان نماد احترام به سرباز یاد میشد.
کم کم همه چیز داشت شروع میشد. اولش کفشها رو در آوردیم و به ترتیب قد به صف شدیم و به گروهایی تقسیممون کردن که خوشبختانه با کلی شانس و زرنگ بازی با هم افتادیم. بعدشم فرستادنمون تا بریم برای تحویل گرفتن کلی بار و وسایل جهت زندگی(تحمل گذشت زمان) توی این چند ماه.... از انواع لباس های زیر و رو گرفته تا مسواک و خمیردندون و کلی خرت و پرت رو بهمون دادند و سنگینیه رسوندن این همه بار به آسایشگاه جونمون رو در آورد...!
روزهای اول خیلی سخت و به کندی میگذشت. وفق دادن خودمون با شرایط متفاوت و فشرده ای که از قبل برامون برنامه ریزی شده بود و اختیار رو هم از ما گرفته بود، بزرگترین عامل بغض ها و شایدم اشکهایی بود که بین بچه ها دیده میشد. تو اون روزهای اول، حسابی از پست کردن دفترچه پشیمون شده بودم و انگار دلم نمیخواست یک لحظه دیگه اونجا باشم.
ساعت ۴:۳۰ صبح بیدارباش بود و شروع برنامه ی "س" تا ساعت ۹:۳۰ شب که خاموشی رو میزدند. فقط اون یکی دو ساعت آخر میشه گفت که در اختیار خودمون بودیم و اون رو هم برای جبران کم خوابی هامون خرج میکردیم و زود میخوابیدیم. هوای متنوع و عالی پادگان و مناظر عالی و دیدنی، همش برام دلتنگی دوربین رو بهمراه داشت. کلاسهای عملی تو شرایط آب و هوایی مختلف مثل بارون و تگرگ، لذت بخش بود. کم کم وظایفمون داشت مشخص میشد. یک هفته مسئول نظافت سلف و دو تا پاس ۲ ساعته شب توی آسایشگاه فعلا توی برنامه من بود که زیاد مشکل به نظر نمیرسید. بهداشت زیاد تعریفی نداشت. مجبور بودبم با همون لباس و شلواری که توی روز کلاسهای عملی رو شرکت میکردیم، خیز میرفتیم و غلط میزدیم، بخوابیم و زمان مناسب و مشخصی برای رفتن به حمام هم وجود نداشت.
مرخصی ۵۲ ساعته:
دو روز مرخصی تشویقی - زیارتی هم نصیبمون شد که کمال استفاده رو ازش بردیم. سری به مشهد زدیم و استراحت کردیم. احساس آزادی بعد از دو هفته اول خیلی لذت بخش بود. به اندازه دو هفته خوردیم و خوابیدیم و حمام رفتیم. با شیر ، آب پرتقال ، عسل ، خامه ، تخم مرغ ، تن ماهی ، موز ، کیک ، شیر کاکائو ، پیاز ، ماست ، چلوکباب ، پیتزا(فدک) ، کیک ، فِرنی ساخته دست Rafael و کلی تنقلات دیگه خودمون رو خفه کردیم و آماده شدیم برای دو هفته ی دیگه. زیارت امام رضا هم رفتیم و دعا کردیم برای همه...
هفته سوم و چهارم:
تیراندازی و میدان تیر از سورپرایز های هفته سوم بود. اول فشنگ گازی و آمادگی گوشهامون برای فشنگ های جنگی!! مسیر ۳ کیلومتری تا محل تیراندازی از مشکلات روزهای میدان تیر بود. استرس های همیشگی من تو تیراندازی و برعکس جا زدن خشاب و دست های ضعیف و لرزش های اسلحه...
دیگه داشتیم کم کم به شرایط عادت میکردیم که ویروس های سرما خوردگی هممون رو از پا در آوردند و کل گردان که نه، کل پادگان رو درگیر خودشون کردند. وجود بهداری و زدن آمپول های متنوع و خوردن قرص و داروهای مختلف، اما نبودن زمان برای استراحت حتی برای ۲ ساعت باعث میشد که سرماخوردگی هامون کامل درمان نشه و بدنمون رو ضعیف کنه. همین الانم دارم سرفه میکنم و کلی دوا میخورم.
غذا هم نسبتا خوب بود اما چرب و و بی مزه و معمولا کار به بوفه کشیده میشد. یادمه یه شب که از ساعت ۱ تا ۳ توی آسایشگاه پاس شب بودم، بیشتر بچه ها سرفه میکردن و یکی دو نفری هم شعار های روزانه رو هزیون میگفتند. راهپیمایی ۵ کیلومتر با تمام تجهیزات و اسلحه یکی از سخت ترین روزهای خدمت رو به همراه داشت. حتی به جایی رسیدم که خودم رو به زمین بزنم و تا شاید به بهانه زخمی شدن با برانکارد به پادگان برگردم اما پشیمون شدم!!
خلاصه انگار بخاطر تعطیلاتی که صداش رو سعی میکردند در نیارن، برنامه فشرده تری رو برامون تنظیم کرده بودند. ما هم مجبور به انجام بی چون چرا بودیم. خدا رو شکر که تو زمان کد گذاری، کد معروفی نصیبمون نشد. بیچاره اوایی که کد هاشون رُند بود و همیشه مسئولیت ها رو بهشون میداند مثل 110 و 125 یا 118
میدان تیر هم اتفاقهای خاص خودش رو به همراه داشت. پوکه هایی که گم میشدند و ما رو تا ساعتها برای پیدا کردنشون نگه میداشتند تا جایی که حتی کار به بازرسی بدنی هم کشیده میشد! و بچه ها هم خوشحال از گذر زمان و کنسل شدن کلاسهای بعدی. واقعا زمان برامون برعکس کار میکرد. سختی ها رو با، باهم بودنمون میگذروندیم و بهم امید میدادیم که این نیز بگذرد. هر روز روی تخته سیاهمون شمارنده رو یک روز کم میکردیم تا به صفر برسه و رسید و الان هم داره مثل برق میگذره تا دوباره برگردیم پادگان...
اینم بخشی از شعر یکی از بچه های گروهان که حال و هوای ما رو به زیبایی بیان میکنه:
این پادگان انگار زندان است مارا
یک لحظه آزادی از آن جان است مارا
تقویم مان برعکس میگردد در اینجا
دق میکنیم از درد دوری آخر اینجا
هر روز درس است و کلاس و واکس و پوتین
با یاد خرها، اسبها را میکنیم زین
تاکتیک و آداب و سلاح و زنگ تخریب
موز و خیار و پرتقال، همبرگر و سیب
آمادگی داریم در حد المپیک
ترتیب مان را میدهد استاد تاکتیک
ما جملکی سرباز باز باز بازیم
گفتند، باید مرد و مردانه بسازیم
با گربه های دور گردان مهربانیم
تاکتیک مان این است تا زنده بمانیم
اینجا برای سین و شین برنامه داریم
اصلا برای هند و چین برنامه داریم
دور و بر ما بوی خوزستان گرفته
"ستوان تراب" آجر به جای نان گرفته
ما این معاف از رزم ها را دوست داریم
این ک.و.ن کشادان بی نظم را دوست داریم
صبحانه و نان و پنیر و چای و کافور
مردانگی هر روز دارد میشود دور
کاری به کار آدم و حوا نداریم
احساس خوبی به مونث ها نداریم
ما مانده ایم اصلا چه آمد بر سر ما
کٍی یادگاری را نوشتند بر در ما
با آن غرور و شور مردانه چه کردند
با التهاب و شور جانانه چه کردند
ما را به کد کردند گیج و پا برهنه
روزی هزار و صد دفعه این سفره پهنه
هی ما به خط میشیم آنها از جلو هی
هی چپ به چپ از راست میگویند برو هی
همپایه ها، ما همه با هم اسیریم
همت کنید تا سوت ارشد را بگیریم
با زنگ سوتش دسته را دیوانه کرده
موهای ما را با صدایش شانه کرده
ما را امیدی به رهایی از قفس نیست
رویای مرخصی شهری از هوس نیست
اخمو ترین فرمانده دنیا همینجاست
او بهترین مرد رژه در کل دنیاست
از بس رژه رفتیم دیگر جان نداریم
ما گشنه ایم اما یه لقمه نان نداریم
از بس تو دانشگاه معدل B گرفتیم
تو پادگان هی پست WC گرفتیم
ای وای، تازه یادم آمد اینجا پادگان است
کی گفته آزادی از اینجا حکم جان است؟!
من هر چه گفتم، همش در خواب بوده است
مثانه ام لبریز از گنداب بوده است
اصلا دروغ گفتم، غلط کردم، ببخشید
ارشد، گروهان رو به خط کردم ببخشید
....
پ.ن: نوروز ۸۹ مبارک