به چشمان خودتان اعتماد کنید نه حرفهای من

امشب بعد از تماشای قیلم "ابراهیم حاتمی کیا" به این نتیجه رسیدم که آدم خوبی برای نقدکردن و نظر دادن در مورد فیلم ها نیستم. منظورم دقیقا اینه که هنگام انتخاب فیلم، اصلا به امتیازهایی که به فیلم ها دادم و خواهم داد توجه نکنید!! نه دانش بالایی تو زمینه ی فیلم و سینما دارم و نه تجربه آنچنانی تو این ماجراها داشتم و نه از پایه های ثابت جشنواره بودم. اینجانب فقط به عنوان یه بیننده که به دیدن و حضور داشتن در محیط های اینچنینی علاقه مند هست، میرم و در کنار بقیه به تماشمای فیلم ها مینشینم اما معیارهام کاملا متفاوت هستند.(اونایی که میخوان فیلم رو بعدا ببینن این قسمت رنگی رو نخونن)

فیلم "گزارش یک جشن" که تا اینجا بنظر خیلی از تماشاگران یک از بهترین فیلم های دیده شده تو جشنواره بود، روایت دردی کهنه و همیشگی با پوسته ای جدید بود. داستان مربوط میشد به موسسه ی ازدواجی که دختر ها و پسر های جوون رو دور خودش جمع کرده و تلاش میکنه که اون ها رو با خودشون و توانایی هاشون آشنا کنه و به تعبیری راه های نوینی رو جلوی راهشون برای آشنایی و تشکیل خانواده قرار بده. ماجرا از اونجایی شروع می شه که یه سرگرد نیروی انتظامی(رضا کیانیان) با حکم و دستور یه سرهنگ دیگه(داریوش ارجمند) قصد پلمپ کردن این موسسه و تعطیلیش رو داره و اونم درست در روزی که مراسم ازدواج یکی از زوج های این موسسه قراره برگزار بشه. ررویا تیموریان نقش بانوی موسسه رو بازی میکنه و مریلا زارعی هم در نقش دست راست بانو ایفای نقش میکنه. 

گزارش یک جشن - ابراهیم حاتمی کیا

در ادامه فیلم تندی و تیزی فیلم های حاتمی کیا باز هم به مشام میرسد و شعارهای فیلم و مضمون سیاسی فیلم از همون ابتدا قابل درکه و تو 15 دقیقه آخر به اوج خودش میرسه بطوری که اگر فیلم اکران عمومی هم بشه، احتمالا قسمتهایی از این دقایق رو نخواهیم داشت!

کل فیلم رو "متوسط" ارزیابی میکنم اما امتیاز 7 از 10 رو برای این فیلم انتخاب میکنم.

برای آنان که به دنبال فیلم های خاص نیستند!

برای منی که زیاد اهل فیلم و سینما و شناسایی افراد سینمایی نیستم و فقط در همین سطح تماشا کردن و لذت بردن از فیلمها فعالیت میکنم، دیدن کار محمدرضا بزرگ نیا خیلی برام هیجان انگیز بنظر نمیرسید اما با دیدن لیست اسامی بازیگران و ترقیب دوستان انتظاراتم رو بیشتر کردم و فیلم رو دیدم.(اونایی که میخوان فیلم رو بعدا ببینن این قسمت رنگی رو نخونن)

داستان فیلم بر میگرده به سفر دو کشتی که برای اولین بار می‌خوان مال التجاره خودشون رو از طریق دریا به چین برسونن و در این راه با خطر های زیادی از جمله حمله کشتی های مهاجم و همچنین باران و طوفان های دریایی روبرو میشن. ناخداهای دو کشتی تضاد های زیادی از نظر شخصیتی با هم دارن و داشته اند و بهرام رادان هم نقش کاتبی رو بازی میکنه که قراره سفر اونها رو به رشته تحریر در بیاره و در کشتی "ناخدا سلیمان" که داریوش ارجمند نقشش رو بازی میکنه حضور داره. تو کشتی دوم هم که رضا کیانیان در نقش "ادریس" ناخدا هست.  تصاویر و لوکیشن های زیبایی برای فیلم انتخاب شده و فیلمبرداری خیلی خوب، کار رو تو سطح بالایی قرار میده. صدا گزاری دالبی با قابلیت خوب پخش سالن سینما آزادی هم بر کیفیت کار اضافه میکرد. 

صحنه های خارجی متعدد و استفاده از جلوه های ویژه و همچنین بازی بسیار خوب پیام دهکردی در نقش خودش که بنظرم یکی از گزینه های بهترین بازیگر مکمل مرد خواهد بود، بر امتیاز من به این فیلم تاثیر بسزایی داشت. به نظر من "راه آبی ابریشم" پیشنهاد بسیار خوبیه برای کسانی که دنبال فیلم های خاص نیستند!

۷ از ۱۰ و "خوب" امتیازیه که من به کل فیلم میدم.

پ.ن: فقط اینو بگم که سلیقه ها متفاوته و ممکنه امتیاز شما خیلی متفاوت تر باشه

"درباره الی" آری  "سعادت آباد" نه

سعادت آباد رو میشه فیلمی پر مهره و تماشاگر پسند عنوان کرد که البته من رو جدای بعضی بازی ها زیاد به خودش جذب نکرد. (اونایی که میخوان فیلم رو بعدا ببینن این قسمت رنگی رو نخونن)

فیلم داستان ۳زوج جوان از طبقات بالای جامعه است که توی یک میهمانی گرد هم جمع میشن و مشکلات شخصی و کاری و عاطفی هر کدومشون توی این چند ساعت کنار هم بودن، برای ما به نمایش درمیاد. اغراق نیست این رو بگم که روند فیلم مخصوصا نوع فیلمبرداری، من و خیلی از تماشاگران رو به یاد فیلم "درباره الی" اصغر فرهادی انداخت اما قطعا نه با اون کیفیت و گیرایی!

تلاشهای لیلا حاتمی برای تدارک مهمانی که به مناسبت تولد همسرش حامد بهداد هست، کاملا نمایانه و عدم توجه حامد به لیلا و توجه بیشتر به کار و سرمایه اش که داره به دلایلی از دست میره این تلاشها رو سرکوب میکنه تا حدی که لیلا فرصت گفتن مثبت بودن جواب آزمایش بارداریش رو هم به حامد پیدا نکرده و نمیکنه. 

سعادت آباد - مازیار میری

ببیشتر موضوع حول ذوج مهناز افشار و همسرش میگرده که مهناز به دلایل کاری و سفر خارج از کشور حدود یک ماه پیش بدون مطلع ساختن همسرش، فرزند خودش رو سقط کرده است و با پنهانکاری خود و کمک بقیه سعی در مخفی کردن موضوع داره که بلاخره هم شکست میخوره. کلی نماد و کلی حرف و اتفاق دیگه هم هست که تو شکل دادن به داستان و خراب شدن میهمانی تاثر داره که باید خودتون ببینید و نظر بدهید.

۵ از ۱۰ و "ضعیف" امتیازیه که من به کل فیلم میدم و منتظر فیلم های بعدی میمانم

آغازی نسبتا خوب با "سیزده ۵۹"

اولین روز جشنواره رو با بازی زیبای پرویز پرستویی آغاز کردم و خوب بود. فیلمی از ژانر دفاع مقدس و یا موضوعی خاص و جدید از سامان سالور. (اونایی که میخوان فیلم رو بعدا ببینن این قسمت رنگی رو نخونن)

فیلم با صحنه هایی بسته و پر تحرک از جنگ و دفاع شروع میشه و تکون های متعدد دوربین و جلوه های ویژه تو دقایق اول فیلم خیلی به چشم میاد. پرویز پرستوی که نقش فرمانده رو تو اون لحظات بازی میکنه با انفجار عظیمی به کّما میره و ۳۰سال از این موضوع میگذره. سال ۱۳۸۹ توی یکی از بیمارستان های تهران پرویز پرستویی بعد از این همه سال از کما خارج میشه در حالی که همسرش رو از دست داده و دخترش "باران" در آرزوی به هوش اومدن پدرش، این مدت رو انتظار کشیده. و حالا صحنه سازی ۳۰سال قبل و نقش بازی کردن دخترش به جای همسرش "بهار" راهیست برای جلوگیری از شُک احتمالی بعد از بازگشت از کما. بازی پرویز پرستویی بعد از به هوش اومدن، خیلی چشم نوازه ... 

سیزده ۵۹ - سامان سالور

دقایق ۶۰ فیلم رو میشه به نظر من نقطه شکست فیلم نامید. جایی که روند خوب فیلم سقوط میکنه و پرویز پرستویی از بیمارستان به طرزی ساده و شاید کمی احمقانه از بیمارستان با اون همه خدمه و دوربین خارج میشه و با واقعیات اطزاف خودش روبرو میشه، لنگان لنگان تو بزرگراه های شهر به راه میوفته و به قهوه خونه دوست قدیمیش روی یکی از تپه های شهر میره!!!!

صحنه های تبلیغاتی هم توی فیلم زیاد به چشم میومد و بعضی وقت ها تماشاگر رو از موضوع اصلی منحرف میکرد. در آخر فیلم هم پرویز پرستویی که از همه چیز نا امید شده و همرزمان دوران جنگش رو تو اوضاع و احوال نامساعدی میبینه، رو لبه پرتگاه با وساطت هم رزمان و دخترش از خودکشی صرف نظر میکنه و تیتراژ پایانی.................

۶ از ۱۰ و "متوسط" امتیازیه که من به کل فیلم میدم اما بازی پرویز پرستویی رو بالاتر از کل کار میبینم

غیبت کبرای من

سلام،

اتفاق و و رویدادهای مختلفی که توی دنیای ماها رخ میده، مسیر های زندگیمون رو منحرف میکنه و شاید شرایط رو جوری عوض کنه که کلا همه چیز تغییر کنه و این مورد کم و بیش در مورد من هم صدق میکنه. نترسید نه خبر بدی قراره بشنوید و نه اتفاق ناگواری برام تو این مدت افتاده، فقط اینکه جوزف تقریبا یک سال بعد از سپری شدن خدمت سربازیش و از یاد بردن و فراموش شدن کلی از آرزوها و توانایی هاش دوباره داره سعی میکنه که شرایط رو عوض کنه...

خیلی حرفها هست که دوست دارم درباره دوران خدمتم بگم اما به دلایلی از گفتنشون باید صرف نظر کنم. اینکه چرا اینجوری و بدون سر و صدا و خداحافظی رفتم هم بر میگرده به همه ی اون دلایل و حال و هوایی که بر من تو این دوران حاکم شده و همه چیز رو زیر رو کرده! تو یک جمله فقط بگم که چند شخصیته شدم رفت!!! به هر حال غیبت کبرای اینجانب رو ببخشید و دعا کنید که تمام بشود زودتر

خب چه خبر؟ شماها چطورید و چه میکنید. دنیای وبلاگ نویسی حالش چطور است. تو نبودم خیلی از قدیمی ها رفتند و تمام شدند، خیلی ها ف.ی.ل.ت.ر شدند و خیلی های جدید هم به جمعمان اضافه شدند!؟ اگر فرصتی باشه به سراغتون میام و دستی هم به سر روی اینجا خواهم کشید. دوربینمم حالش خوبه و سلام میرسونه. فعلا تصمیم گرفتم از فردا خودم رو درگیر جشنواره ۲۹ام فیلم فجر بکنم بلکه شاید حال و هوام عوض بشه. به مدت ۱۱شب متوالی سانس ۲۰:۳۰ سالن اصلی سینما آزادی

فیلم های بخش مسابقه سینمای ایران و نوعی نگاه

 29th Fajr International Film Festival

جنگل ابر بدون ابر

کوله پشتی های آماده و چادر و کیسه خواب، پتو و لباس نسبتا گرم و دوربین های آماده برای شکار ابرهای سرگردان... همه چیز آماده برای سفری ۲روزه به سمت جنگل های هیرکانی در شمال استان سمنان. مسیر کاملا صاف و یکنواخت بود و گرم و خسته کننده!!

بازدید از مقبره بایزید بسطامی اولین برنامه سفرمون بود. مکانی که مسافران زیادی رو از شهر های مختلف و کشور های همسایه برای زیارت به سمت خودش جذب کرده بود.

ایستگاه بعدی جنگل ابر در نزدیکی روستای ابر بود. مسیری تقریبا خاکی تا محل استقرار کمپ... و آفتاب تیز و ابرهایی که خبری ازشون نبود!

کمپ های اطرافمون هم حس زیبایی رو به ما و همه مسافران انتقال میداد...

شب نسبتا خنک و طولانی رو گذروندیم با کلی خاطره و حرف... اما هنوز هم خبری از ابرها نبود!

روز دوم هم به سمت آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی رفتیم

پ.ن: فعلا سفر بعدی در کار نیست. مسافرانی از اونور آبها مهمانمان هستند که فعلا مشغولیم. یکمی stable تر شدم و دارم سعی میکنم واسه آیندم یه فکرایی بکنم...

آبشار شاهاندشت

پ.ن: سفر بعدی "جنگل ابر" 18 و 19 تیر ... بلاخره جنگل ابر ما رو هم طلبید.  همسفرمان شوید

خرداد امسال هم رفت

خردادِ پر هیاهو و روزهای خشک و بی روحی که توی پادگان میگذرونم و آماده بودن های احتمالی و الکی این روزها... این است حال هوای این روزهای من! بدون هیچ فرصتی برای نوشتن، فکر کردن، و خندیدن. این روزها فقط زمان میگذرد و من را هم به دنبال خود میبرد.

بگذریم...

جمعه ای که گذشت، اولین جمعه بعد از این چند ماه بود که دوباره با سرزمین پارسی همراه شدم و کلی از انرژی و روحیه ی از دست رفته ام رو دوباره بدست آوردم. برنامه تور این هفته بازدید از گلی بود با نام "سوسن چلچراغ" که توی روستای داماش از توابع استان گیلان رشد میکنه و مردم در فصل و زمان خاصی از سال برای بازدید این گل به اون منطقه میروند. چهار، پنج ساعت مسیر طولانی و قسمتی هم پر پیچ و خم رو طی کردیم تا به آخرین شاخه های باقی مونده از گل سوسن برسیم. اینم یکی از اون شاخه های باقی مونده:

سوسن چلچراغ

جایتان خالی اتوبوسی داشتیم در حد یک دی جی متحرک که بر خلاف ظاهر ساده، از امکانات و سیستم های خاصی برخوردار بود

اینم یکی دیگه از حرکات طبیعت دوستانه ای که سرزمین پارسی انجام داد و زباله های اون منطقه رو جمع آوری کرد...

و بقیه عکس ها

پ.ن:این روزها خیلی تلاش میکنم که باشم ولی هنوز ...

یک ماه گذشت...

یک ماه گذشت...

دقیقا یک ماه از خدمت جوزف بعد از ۲ماه آموزشیش گذشته و هیچی هم نفهمیده. البته کلی چیزهای جدید دیده و شنیده و  یادگرفته و بعضی وقتا هم ترسیده!! اوضاع رفت آمد تقریبا مثل دوران مدرسه است با این تفاوت که اینجا بیشتر وقت هامون رو میکُشیم. تا ساعت ۱۰ که به استراحت و ورزش و صبحانه میگذره و ساعت ۱ هم آماده میشیم برای نماز و نهار که بعدشم خروج رو بزنیم. یه مشت آدم دور هم جمع شدیم و برای هم کار میکنیم اما نمیدونیم چی کار..؟

پ.ن: بیشتر هستم. دلم تنگ شده است!  خیلی!  برایتان!

3Soldiers

و بلاخره این دو هفته ی نفس گیر هم به پایان رسید و ما به آغوش گرم خانواده برگشتیم. هفته اولِ بعد از تعطیلات، برامون خیلی آروم و عادی سپری شد و همراه بود با راهپیمایی های شبانه با ماسک و تیراندازی با تیرهای رسام که توی تاریکی شب صحنه های زیبایی رو بوجود می آوردند. هفته دوم هم خبر هایی از اردوی پنج روزه به گوش میرسید و سختی هایی که انتظار ما رو میکشیدند...

حرکت به سمت دامنه کوه و محل بر پایی چادرها و طی مسافت پنج کیلومتر با ۲۵ کیلو بار اضافی...! اجرای کلاس های مختلف تاکتیکی در روز و آژیر خطر آمبولانسی که هر لحظه احتمال شنیدنش وجود داشت و ما باید خودمون رو به سرعت به سنگرهامون میرسوندم. شب ها هم که خواب نداشتیم و ۱۲نفری توی چادر، منتظر پست های شبانه توی هوای نسبتا سرد بودیم. رزم های شبانه هم که نقل و نبات شب های اردو بود و احتمال رخ دادنش، هممون رو مجبور به خوابیدن با تمام تجهیزات میکرد. راهپیمایی ۲۰ کیلومتری به سمت امازاده ای در روستای "بوژآباد" و تاول زدن پاها و باز هم دردهای زانو. نبود امکانات بهداشتیِ مناسب و پوشش منطقه که با بوته های خاردار کنگر، بازهم شرایط رو سخت تر میکرد.

شب آخر هم مانوری داشتیم بس هیجان انگیز و دیدندی... انفجار قریب به ۶۰ بمب ناپالم (TNT+گازوئیل) که موج انفجار و آتش خوبی رو در بر داشت و عبور تیرهای رنگی تیربارها و دوشگاها صحنه هایی از جنگ رو برامون شبیه سازی کرد و جزو معدود لحظات لذت بخش اردو بحساب میومد

3Soldiers

و باز هم باهم بودنمون بود که همه ی این سختی ها رو برامون قابل تحمل میکرد و همچنین امید به آینده ای که منتظرش هستیم... به قول بچه ها: "چون میگذشت غمی نبود"

آنچه گذشت بر ما در این چهار هفته خدمت

هفته اول و دوم:

ساعت 5 عصر ترمینال جنوب سوار ولوویی شدیم که قرار بود ما رو به پادگان برسونه. ما یعنی خودم و Rafael و Cretbo. جدایی از خانواده رو تو اون لحظات میشد دقیقا دید و احساس کرد. تو اتوبوس با فیلم  "پاتو زمین نذار رفیق" ازمون پذیریایی به عمل اومد و بچه ها هم با وجود اینکه شناخت زیادی از هم نداشتند خیلی زود با هم اخت شدند و مسخره بازی و جنگولک بازی از همون اول در دستور کار قرار داشت. انگار که نه انگار چه سرنوشتی در انتظارمونه...

بعد از شاهرود، هوا مه شدیدی داشت و رانندگی خطرناک راننده اتوبوس که انگار قرار گذاشته بود ما رو قبل از طلوع آفتاب به نیشابور برسونه خواب رو از بچه ها گرفته بود. وقتی رسیدیم، همه چی با چایی و کیک شروع شد. چایی و کیکی که فرصت نشد بخورم اما تا آخرین روز هم ازش به عنوان نماد احترام به سرباز یاد میشد.

کم کم همه چیز داشت شروع میشد. اولش کفشها رو در آوردیم و به ترتیب قد به صف شدیم و به گروهایی تقسیممون کردن که خوشبختانه با کلی شانس و زرنگ بازی با هم افتادیم. بعدشم فرستادنمون تا بریم برای تحویل گرفتن کلی بار و وسایل جهت زندگی(تحمل گذشت زمان) توی این چند ماه.... از انواع لباس های زیر و رو گرفته تا مسواک و خمیردندون و کلی خرت و پرت رو بهمون دادند و سنگینیه رسوندن این همه بار به آسایشگاه جونمون رو در آورد...!

روزهای اول خیلی سخت و به کندی میگذشت. وفق دادن خودمون با شرایط متفاوت و فشرده ای که از قبل برامون برنامه ریزی شده بود و اختیار رو هم از ما گرفته بود، بزرگترین عامل بغض ها و شایدم اشکهایی بود که بین بچه ها دیده میشد. تو اون روزهای اول، حسابی از پست کردن دفترچه پشیمون شده بودم و انگار دلم نمیخواست یک لحظه دیگه اونجا باشم.

ساعت ۴:۳۰ صبح بیدارباش بود و شروع برنامه ی "س" تا ساعت ۹:۳۰ شب که خاموشی رو میزدند.  فقط اون یکی دو ساعت آخر میشه گفت که در اختیار خودمون بودیم و اون رو هم برای جبران کم خوابی هامون خرج میکردیم و زود میخوابیدیم. هوای متنوع و عالی پادگان و مناظر عالی و دیدنی، همش برام دلتنگی دوربین رو بهمراه داشت. کلاسهای عملی تو شرایط آب و هوایی مختلف مثل بارون و تگرگ، لذت بخش بود. کم کم وظایفمون داشت مشخص میشد. یک هفته مسئول نظافت سلف و دو تا پاس ۲ ساعته شب توی آسایشگاه فعلا توی برنامه من بود که زیاد مشکل به نظر نمیرسید. بهداشت زیاد تعریفی نداشت. مجبور بودبم با همون لباس و شلواری که توی روز کلاسهای عملی رو شرکت میکردیم، خیز میرفتیم و غلط میزدیم، بخوابیم و زمان مناسب و مشخصی برای رفتن به حمام هم وجود نداشت.

مرخصی ۵۲ ساعته:

دو روز مرخصی تشویقی - زیارتی هم نصیبمون شد که کمال استفاده رو ازش بردیم. سری به مشهد زدیم و استراحت کردیم. احساس آزادی بعد از دو هفته اول خیلی لذت بخش بود. به اندازه دو هفته خوردیم و خوابیدیم و حمام رفتیم. با شیر ، آب پرتقال ، عسل ، خامه ، تخم مرغ ، تن ماهی ، موز ، کیک ، شیر کاکائو ، پیاز ، ماست ، چلوکباب ، پیتزا(فدک) ، کیک ، فِرنی ساخته دست Rafael و کلی تنقلات دیگه خودمون رو خفه کردیم و آماده شدیم برای دو هفته ی دیگه. زیارت امام رضا هم رفتیم و دعا کردیم برای همه...

هفته سوم و چهارم:

تیراندازی و میدان تیر از سورپرایز های هفته سوم بود. اول فشنگ گازی و آمادگی گوشهامون برای فشنگ های جنگی!! مسیر ۳ کیلومتری تا محل تیراندازی از مشکلات روزهای میدان تیر بود. استرس های همیشگی من تو تیراندازی و برعکس جا زدن خشاب و دست های ضعیف و لرزش های اسلحه...

دیگه داشتیم کم کم به شرایط عادت میکردیم که ویروس های سرما خوردگی هممون رو از پا در آوردند و کل گردان که نه، کل پادگان رو درگیر خودشون کردند. وجود بهداری و زدن آمپول های متنوع و خوردن قرص و داروهای مختلف، اما نبودن زمان برای استراحت حتی برای ۲ ساعت باعث میشد که سرماخوردگی هامون کامل درمان نشه و بدنمون رو ضعیف کنه. همین الانم دارم سرفه میکنم و کلی دوا میخورم.

غذا هم نسبتا خوب بود اما چرب و و بی مزه و معمولا کار به بوفه کشیده میشد. یادمه یه شب که از ساعت ۱ تا ۳ توی آسایشگاه پاس شب بودم، بیشتر بچه ها سرفه میکردن و یکی دو نفری هم شعار های روزانه رو هزیون میگفتند. راهپیمایی ۵ کیلومتر با تمام تجهیزات و اسلحه یکی از سخت ترین روزهای خدمت رو به همراه داشت. حتی به جایی رسیدم که خودم رو به زمین بزنم و تا شاید به بهانه زخمی شدن با برانکارد به پادگان برگردم اما پشیمون شدم!!

خلاصه انگار بخاطر تعطیلاتی که صداش رو سعی میکردند در نیارن، برنامه فشرده تری رو برامون تنظیم کرده بودند. ما هم مجبور به انجام بی چون چرا بودیم. خدا رو شکر که تو زمان کد گذاری، کد معروفی نصیبمون نشد. بیچاره اوایی که کد هاشون رُند بود و همیشه مسئولیت ها رو بهشون میداند مثل 110 و 125 یا 118

میدان تیر هم اتفاقهای خاص خودش رو به همراه داشت. پوکه هایی که گم میشدند و ما رو تا ساعتها برای پیدا کردنشون نگه میداشتند تا جایی که حتی کار به بازرسی بدنی هم کشیده میشد! و بچه ها هم خوشحال از گذر زمان و کنسل شدن کلاسهای بعدی. واقعا زمان برامون برعکس کار میکرد. سختی ها رو با، باهم بودنمون میگذروندیم و بهم امید میدادیم که این نیز بگذرد. هر روز روی تخته سیاهمون شمارنده رو یک روز کم میکردیم تا به صفر برسه و رسید و الان هم داره مثل برق میگذره تا دوباره برگردیم پادگان...

اینم بخشی از شعر یکی از بچه های گروهان که حال و هوای ما رو به زیبایی بیان میکنه:

این پادگان انگار زندان است مارا
یک لحظه آزادی از آن جان است مارا
تقویم مان برعکس میگردد در اینجا
دق میکنیم از درد دوری آخر اینجا
هر روز درس است و کلاس و واکس و پوتین
با یاد خرها، اسبها را میکنیم زین
تاکتیک و آداب و سلاح و زنگ تخریب
موز و خیار و پرتقال، همبرگر و سیب

آمادگی داریم در حد المپیک
ترتیب مان را میدهد استاد تاکتیک
ما جملکی سرباز باز باز بازیم
گفتند، باید مرد و مردانه بسازیم
با گربه های دور گردان مهربانیم
تاکتیک مان این است تا زنده بمانیم
اینجا برای سین و شین برنامه داریم
اصلا برای هند و چین برنامه داریم

دور و بر ما بوی خوزستان گرفته
"ستوان تراب" آجر به جای نان گرفته
ما این معاف از رزم ها را دوست داریم
این ک.و.ن کشادان بی نظم را دوست داریم
صبحانه و نان و پنیر و چای و کافور
مردانگی هر روز دارد میشود دور
کاری به کار آدم و حوا نداریم
احساس خوبی به مونث ها نداریم

ما مانده ایم اصلا چه آمد بر سر ما
کٍی یادگاری را نوشتند بر در ما
با آن غرور و شور مردانه چه کردند
با التهاب و شور جانانه چه کردند
ما را به کد کردند گیج و پا برهنه
روزی هزار و صد دفعه این سفره پهنه
هی ما به خط میشیم آنها از جلو هی
هی چپ به چپ از راست میگویند برو هی

همپایه ها، ما همه با هم اسیریم
همت کنید تا سوت ارشد را بگیریم
با زنگ سوتش دسته را دیوانه کرده
موهای ما را با صدایش شانه کرده
ما را امیدی به رهایی از قفس نیست
رویای مرخصی شهری از هوس نیست
اخمو ترین فرمانده دنیا همینجاست
او بهترین مرد رژه در کل دنیاست

از بس رژه رفتیم دیگر جان نداریم
ما گشنه ایم اما یه لقمه نان نداریم
از بس تو دانشگاه معدل B گرفتیم
تو پادگان هی پست WC گرفتیم
ای وای، تازه یادم آمد اینجا پادگان است
کی گفته آزادی از اینجا حکم جان است؟!

من هر چه گفتم، همش در خواب بوده است
مثانه ام لبریز از گنداب بوده است
اصلا دروغ گفتم، غلط کردم، ببخشید
ارشد، گروهان رو به خط کردم ببخشید

....

پ.ن: نوروز ۸۹ مبارک

خداحافظی در آخرین لحظات

میرویم که خدمت کنیم... یکی دو ماهی هم نیستیم

پیش پیش، سال خوبی داشته باشید

پ.ن: مرتبط

و در ادامه نمایشگاه پانوراما

اینم از عکسهای نچندان جالب من از نمایشگاه عکس پانوراما

هر گونه عکس برداری و کپی برداری هم ممنوع میباشد

پ.ن۱: پانوراما چیست؟
پ.ن۲: پست بعدی، پست آخر

نمایشگاه عکسهای پانوراما

پ.ن: یه روزی هم من از این جور نمایشگاه ها برگزار خواهم کرد

"چی توز" هایم کو ... ؟

وقتی زیاد مهربان هستم

نمیدونم چرا بیشتر اطرافیان به چشم آچار فرانسه به من نگاه میکنند. موضوع به چند روز و چند هفته و امسال بر نمیگرده و قضیه از زمانهای دور آغاز شده و همچنان ادامه داره و داره بیشتر هم میشه... 

از نصب انواع و اقسام ویندوزها و رفع ویروس های سیستمی گرفته تا حل مشکلات عشقی و عاطفی برای دوست و فامیل و یا توضیح نحوه تنظیم دیافراگم و سرعت دوربین، پشت تلفن، از مسافت 1000 کیلومتری، واسه دختر همساییه ی دختر دایی مامانم اینا و یا دانلود فلان فیلم کمیاب و نایاب با سرعت 5 کیلوبایت در ثانیه طی یک ماه و یا رفتن سر کلاس 2 ساعته زنگ آخر و زدن حاضری و یا گرفتن عکس پرسنلی واسه پاسپورت و گواهینامه یکی دیگه و کلی درگیری ها و مشغله های فکری و ذهنی دیگه که من رو از مسیر زندگیی که مال خودمه و مثلا باید خودم مشخصش کنم، خارج میکنه!

مهربونی زیادی هم بعضی وقتها ... 

توچال - ایستگاه دو و نیم یا سه


غار بورنیک و سفری که ناتمام ماند!

دیروز بعد از تقریبا ۲ماه و چند روز به تعویق افتادن و به حد نصاب نرسیدن تورهای سرزمین پارسی، بلاخره بچه ها رو دور هم جمع کردیم و به قصد کوه پیمایی و بازدید از غار "بورنیک" و شایدم کمی برف بازی عازم سفری یک روزه شدیم... ۲۳ نفره

همه ی ماجرا با بارش برف شدید و خوردن املتی خوشمزه آغاز شد

و در ادامه هم در گل موندنمون که شرایط سفر رو کاملا تغییر داد. ۳ ساعت تاخیر تو برنامه سفر و جرثقیلی که برای کمک اومده بود، اما خودش رو هم نتونست بالا بکشه!

ما که پای پیاده به سفرمون ادامه دادیم و کاروان راهیان غار رو تشکیل دادیم...

تو مسیرمون از روستای "هرانده" هم عبور کردیم

سرما و تاریکی هوا کارمون رو یکسره کرد و بعد از کلی راهپیمایی در برف و گِل، توی این آلاچیق یا بقول مرد چوپانی که اون حوالی بود "لمکده"، تصمیم به ناتموم گذاشتن سفر و برگشت گرفتیم...

این بود انشای من به همراه عکسهای من

Indie rock

فیلم اخیر بهمن قبادی ("Nobody Knows About the Persian Cats") رو هم دیدیم و پسندیدیم. بازی حامد بهداد رو خیلی دوست میدارم. مخصوصا صحنه ای که داره از خودش در مقابل حاجی دفاع میکنه و کلی قسم و آیه میاره که خودش رو تبرئه کنه...

بازم یکی دیگه از اون فیلم هایی که احتمالا مجوز نگرفته و نخواهد گرفت اما دست به دست و لینک به لینک میره تا بدستمون برسه. ببینید.... حتما

Nobody Knows About the Persian Cats

I want to walk with you

down the foggy street

to the land of evergreen ...

پ.ن: ۱ تا ۶ صبح - ۲ مگ برثانیه - ترافیک نامحدود!!

پدری که به پسرش پرواز آموخت!

اصفهان - آذر ۸۸

آزادی حتی برای ۲ ماه!

دارم از کارم میام بیرون... تجربه ۸ ماهه ی زیاد خوبی نبود. اوایل انگیزه و شوق بیشتری داشتم و آشنایی با محیط کار و یادگیری برام مهمترین چیز بود اما این روزهای آخری کار به جایی رسیده که  بیشتر مشغول انجام وب گردی های بی هدف و گاهی هم زیراب زنی های ناخواسته و خواسته  هستیم! تو زمینه ریالی هم به هیچ وجه دخل و خرج بهم نمیخوره ....

به هر حال آزادی توی هر زمینه ای که باشه لذت بخشه... حتی برای ۲ ماه!

پ.ن: وقت کردید سری هم به فیلم نما بزنید... ما که اینبار ۳۷ تا سفارش دادیم شما چند تا؟

Widescreen 2

دانشگاه آزاد تهران - واحد هنر و معماری

 

و چشم هایی که همه چیز رو ثبت کردند

اینجا خیابان انقلاب

۱۱:۰۰ صبح

۱۶ آذر ۱۳۸۸

پ.ن: و باز هم دوربینی که جرات نکردم از کیفم بیرون بیارم

۱۴ آذر ۱۳۸۸

امروز دوباره متولد میشوم. ۱۴ آذر ۱۳۸۸

و باز هم مثل همیشه این روزها داره تکرار میشه... تولدت مبارک مبارک مبارک مبارک

ممنـــــــــــــــــــــــــــونم

به همین مناسبت طرح ها و لوگو های هدر وبلاگم که مال  زمان هاییه که وقت بیشتری در اختیار داشتم و اینجا هم حال و هوای دیگه ای داشت به نمایش میگذارم. قدیمی تر ها به خاطر میآورند ... 

به مناسبت روزهای کریسمس

Xmas Header

اینم برای برگزاری مسابقات المپیک 

Olympic Header

جام ملتهای اروپا

Euro2008 Header

نوروز ۸۶

Nuwrooz86 Header

قهرمانی پرسپولیس در لیک فوتبال

Perspolis The Champion Header

شرکت در پروژه فیس آف

Face Off Header

روز ولنتاین

Valentine's Day Header

 سال نوی میلادی ۲۰۰۷

New Year Header

ایام محرم

Moharram Header

شب هالووین

Halloween Header

پ.ن: سفر خوبی بود. اصفهان رو که عجله ای دیدم. سی و سه پل و منارجنبان و میدان امام و چهل ستونی که دیر رسیدیم و آفتاب هم رفته بود. شیراز هم که چی بگم از بس کار و بار داشتم، فرصت نکردم به دنبال سوژه برم و عکاسی کنم. البته ناگفته نمونه که ۲، ۳ روز کامل باران بارید و تو خونه محبوس شدم.

اصفهان ، ما می آییم

دارم میرم شیراز... فکر کنم این آخرین سفر جدی جوزف در سال 88 باشه و بلاخره بعد از سالها انگار قرار شده که توی مسیرمون به شیراز یک شب هم خدمت مردمان اصفهان باشیم و گشتی هم توی شهر بزنیم. تنها تصویری که از اصفهان توی ذهنم هست یه بزرگراه طولانی وسط شهر و یه پل بلند و عجیب و غریب در انتهای شهر و تابلوهایی که کیلومتر های باقی مانده تا تهران و شیراز رو نشون میده. امیدوارم هوای خوبی داشته باشه و شلوغی شهر هم کمتر از همیشه باشه. شیراز بدون کاپیتان رو هم تصور کنید...

سرعت اینترنتمان 2مگابیت بر ثانه شده است!!

چیزی معادل ۱۳۰کیلوبایت در ثانیه دریافت اطلاعات میکنیم. یعنی همون دانلود 1CD در 1 ساعت و 30 دقیقه و به عبارتی تماشای کانالهای تلوزیونی با T1 و به بیان دیگه توانایی دریافت تقریبا 10 گیگابایت در 24 ساعت!

حالا شما بگید من با محدودیت حجمی 3 گیگ در ماه چه کنم؟؟

Super Macro & Flowers

و این هم یکی از فواید دوربین جدید

Super Macro & Flowers

Super Macro & Flowers

Super Macro & Flowers

Super Macro & Flowers

Super Macro & Flowers

Mama Do

Pixie Lott - Mama Do 1.67 MB  [ Lyric ]

برای شما برای خودم

بعد از سکوتی طولانی و یکنواختی خاصی که پیدا کردم، حرف زدن برای من جلوی جمع چندصد هزار نفری شما عزیزان و یاران قدیمی که هنوز پیگیر هستید و هفته مرگی ها و وقایع اتفاقیه این روزهای اینجانب رو دنبال میکنید خیلی سخت و خجالت آوره. منظورم اینه که دیگه من روم نمیشه و کلمات هم روشون نمیشه...

این روزها  ۸-۹ ساعت، سر کار، جلوی مانیتور هستیم و بعدشم ۴-۵ ساعت در منزل چشم های مبارک رو به نور LCD منور میکنیم. چشمهام شده نخود فرنگی و سردرد هایی که شبها سراغمان می آید. دفترچه ارشد پست میکنیم فقط به شوق مامان و بابا و در انتظار اعزام چند ماه آینده هستیم. سماتک هم هست و داریم تلاش میکنیم که اگر جلو نمیرویم، عقب نیفتیم!

پیر شدنمان هم قطعی است... دیگه شور و نشاط چند سال پیش رو از دست دادم. خیلی تلاش میکنم که مقابلش بایستم اما حریفم حسابی من رو میشناسه و نقاط ضعفم رو هدف قرار داده. این روزها به رفتن هم کمتر فکر میکنم... گویا فعلا تا چند سال آینده همه مسیرها به همین سرزمین ختم میشود!

تا همینجاش رو داشته باشید تا بعد ... 

روستای ابیانه

عکسهای ایندفعه بیشتر مایل به زرد و نارنجی و قرمز هستند و پاییز رو به زیبایی نشون میدند. برخلاف سلیقه دوربین من که همیشه به رنگ سبز کشیده میشه و مناظر فصل تابستون رو بیشتر میپسنده. روستای ابیانه هم با وجود کوچکی از معماری زیبایی برخوردار بود. مردمانی اصیل و با فرهنگ که اغلب به خاطر مهاجرت افراد خانواده به شهرها، میانگین سنی بالایی داشتند.

روستای ابیانه

روستای ابیانه

روستای ابیانه

روستای ابیانه

 اینم از بقایای مدرسه مختلطی که به گفته بعضی ها یکی از عوامل مهاجرت مردم به شهرها بوده

روستای ابیانه

روستای ابیانه

روستای ابیانه

روستای ابیانه

 پوشش سنتی یکنواخت همه زنان شهر که خیلی کم به ما اجازه عکسبرداری میدادند... مگر به شرط خرید این جور خوراکیها

روستای ابیانه

روستای ابیانه  روستای ابیانه

بچه های سرزمین پارسی