Mary & Max
God gave us relatives... Thank God we can choose our friends
پ.ن: 4:00AM - 88.8.8 - روستای ابیانه
God gave us relatives... Thank God we can choose our friends
پ.ن: 4:00AM - 88.8.8 - روستای ابیانه
چند وقتی میشه که با خودم کلنجار میرم تا شاید بتونم برای عکاسی از پارک خوش ساخت و دیدنی آب و آتش که این روزها بیشتر مورد توجه قرار گرفته و مردم زیادی رو هم به سمت خودش کشونده، از خواب شیرین دم صبح بزنم. از خوابم که نتونستم بگذرم، از عکسها هم نمیشد گذشت ...



و اینم از عکسهای شب که البته از شانس بد من جای "آتش" تو عکسها خالیه... انگار سیستم دچار مشکل بوده!




فکر کنم قراره سهمیه بندی بشه... روزی ۲ ساعت!
سفر ماسوله و بازدید از قلعه رودخان هم نمونه ای از همین سفر ها بود... با وجود نقاشی منزل و اوضاع نابسامان زانوی چپ، عازم سفری ۲ روزه به استان گیلان شدیم. هوای نیمه ابری و تمام ابری همراه با رگبار شدید و احتمالا سیل!
عکسها رو ببینید. در کنارشون توضیحات رو هم خواهم داد![]()
مسیر بارونی و زیبا
آبهای جاری در دامنه ی کوه ها بسان برف های بجا مانه از فصل زمستان
و اینم یکی از قدیمی های ماسوله که ما رو یاد کاپیتان کارتون "جزیره ناشناخته" انداخته بود
۱ساعت پیاده روی تا نمایان شدن قلعه رودخان
دوتا عکس پایین رو واقعا جدی بگیرید!!
قلعه رودخان یا بخشی از دیوار چین رو میتونید از زاویه های مختلف ببینید. هوای نمناک و خنک پائیزی حسابی خستگی پیاده روی و کوه پیمایی رو از یادمون میبرد. منم که سراپا خیس شده بودم مسئولیت خطیر مستند سازی رو بر عهده داشتم...
و این هم از گروه بیست و چند نفری ما
.jpg)
پنجشنبه شبی که گذشت به دعوت بچه های سرزمین پارسی لبیک گفتیم و افطار، میهمان خودمان در هتل اوسون تو ارتفاعات دربند شدیم. کوهنوردی قبل از افطار عالمی دارد که مپرس... . شب موقع برگشتن هم با کلی چراغ قوه و شماره گزاری بچه ها و هدایت لیدرمون تو اون هوای بارونی و زمین لغزنده، خودمون رو به رخت خواب رسوندیم. فکر کنم ساعت کنار تخت حوالی ۲:۳۵ بامداد رو نشون میداد![]()
پ.ن: چند روز مشغول رنگ آمیزی منزل هستیم و چند روز هم به سفر میرویم و کلا چند روزی نیستم!

پ.ن: عنوان رو با عنوان پست قبل جمع ببندید و نتیجه رو با عکسها مقایسه کنید![]()
کتله خور زنجان از معدود غارهایی است که اینجانب در طول عمر کوتاه خویش دیده، یافته یا شنیده بودم. حرف ها و سخن های زیادی در باره ی هفت طبقه بودن و اینکه در انتها به غار علیصدر متصل میشه، زده میشد که راست و دروغش رو نمیدونم. اما غار بسیار زیبایی بود که متاسفنه به علت کمبود نور عکسهای زیادی ازش تو دوربین موجود نمیباشد

گنبد سلطانیه هم گنبد آجری بزرگی بود که افتخار ملاقاتش نصیب من و بچه های سرزمین پارسی شد![]()

سفر بعدی قلعه الموت و دریاچه اوان بود. قلعه ای که بدست حسن صباح تصرف شده و به این نام شهرت داره. به نظر من که خرابه ای ازش باقی نمونده... اما از دریاچه اوان هر چی بگم کم گفتم. واقعا زیبا و دوست داشتنی بود

سایت گروه تورهای سرزمین پارسی که جوزف انقدر سنگش رو به سینه میزنه هم مدتیه که کار خودش رو شروع کرده و تو زمینه اطلاع رسانی و برگزاری تور ها داره فعالیت میکنه... ببینید و با ما همراه شوید
پ.ن: عنوان مربوط به پست بعدی میباشد
چیزی نمونده از مسیر ...
هومن هم امروز صبح سفر پر خاطره اش رو به ایران پایان داد. دیشب هم رفته بودیم برای خداحافظی و گفتن حرف های آخر... این یک ماه و چند روز برام خیلی زود گذشت و به قول همه بچه ها، پر بود از لحظه های قشنگ و بیاد موندنی که همه ی اون هشت - نه سال دوری رو جبران کرد. فکر نمیکنم کاری مونده باشه که ما تو این شش هفته میتونستیم انجام بدیم و ندادیم!
اینجانب با همین مغز کوچک و نیمه کارکرده ی خودم تشخیص دادم که دیشب توی بهترین عروسی دنیا حضور داشتم. باور نمیکنید، چون نبودید و ندیدید...

بهترین آرزو ها برایشان
پ.ن: صرفا جهت ثبت در خاطرات
از اونجایی که دقیقه ۹۲ همیشه همه چی جور میشه... ما یعنی من و هومن و بقیه بچه ها سفری ۲ روزه داشتیم به یکی از سرد ترین شهرهای ایران در یکی از گرمترین ماه های سال
اتوبان تهران کرج ساعت ۱۰:۳۰ صبح دوشنبه - بچه ها در انتظار یکی دیگه از بچه ها

میخوریم و میاشامیم هر آنچه را که هست

ما اینجاها نبودیم ولی از اینجور جاها زیاد اونجا بود
در ادامه ماجراهای اتوبان تهران کرج - ساعت ۳:۲۰ صبح، اینترمیلان/چلسی

و بلاخره حیاط ویلامون ![]()
اینم از داداش هومن ورزشکارمون که توپ راگبی رو با نیزه اشتباه گرفته بود


و عکسهای بعدی هم بدون زیرنویس ارائه میشود (کلاردشت)

سفر هایی که میرم و برام پیش میاد همیشه برام پر بوده از خاطرات و لحظه های دوست داشتنی و همیشه هم سعی میکنم توی دفتر خاطراتم چند خطی ازشون بنویسم. این یکی هم که به قول بچه های مثل یه سفر یک ماهه بهمون خوش گذشت، خیلی زود تموم شد. هومن ما هم چند وقت دیگه دوباره بار سفرش رو میبنده و بر میگرده سر خونه زندگیش و من امیدواریم که سال دیگه و سالهای دیگه این لحظه ها تکرار بشن.

این قضیه دست تکون دادن مردم و ۲ نشون دادنشون تو جاده رو هم ما نفهمیدیم چیه؟!

این روزها فقط تراویان است که ما را زنده نگه داشته است!! (Server 2)

بعد از ۸ سال، تو اولین دفعه قبول شدم![]()
از پشت پنجره دیدمش و در رو باز کردم
دستم رو محکم کوبیدم به پیشونیم و تو دلم داد زدم: برگشته... آره برگشته
میدونم که میخواست من رو ذوق زده کنه... دوربینش هم روشن بود
حس آدمی رو دارم که بعد از هشت سال و شش ماه و پنج روز برگشته به عقب درست به همون دوران!
زنده شدن تمام اون سه سال و اندی خاطرات و جمع شدن دوستای قدیمی (۱+۶) دور هم
هومن برگشت...
تو این بی اتفاقی محض و زندگی ماشینی که این روزها یقه ام رو گرفته است، این بزرگترین و قشنگترین اتفاقی بود که میشد بیوفته و هنوزم که هنوزه به حالت عادی بر نگشتم![]()
مرتبط: بزرگ شدم یادم نرفته
تویتر فیل تر میشود
یوتیوب فی لتر میشود
فیس بوک ف یلتر میشود
کلوب فی ل تر میشود
بلاگفا به زور باز میشود
زندگی فیلت ر میشود
و ....
آن هم یک شبه!!
باز هم به همون خونه اول برمیگردم و به خودم میگم: باید رفت، باید همیشه رفت
پ.ن: دیشب با کلی ترس و اضطراب تونستم خودم رو به خونه برسونم. نمایش سنگ ها در برابر چوب ها و باتوم ها و مردمی که فقط میدویدند و شعار میدادند. اتوبوس آتش گرفته و لاستیک های سوخته و دوربیی که جرات نکردم از کیفم بیرون بیارم
بی شک یکی از قشنگترین و به یاد موندنی ترین سفرهای ایرانگردی من، همین منطقه مارلیک و تپه مارلیک بوده است. بازدید از آثار به جا مونده (البته با اکتشافات و خاکبرداری های انجام شده چیزی دیگه ازش باقی نمونده بود جز چند تا تپه و قبرستانی متروک) از نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد مسیح و شالیزار های زیبای اطراف این منطقه و مردم مهمون نواز، همه و همه این سفر ۲ روزه رو پر از خاطرات به یاد موندنی کرد.
موقعیت جغرافیای: حوالی رستم آباد بعد از رودبار

اینم از عکسها





از صادق عزیز و همیشه فعال که قبول زحمت کرد و استارت این بازی رو زد ممنونم...
به سیاست زیاد توجهی نمیکنم و علاقه ای هم ندارم، ولی توی مملکتی زندگی میکنم که همه اش سیاسی است و شب روز اتفاق های جدیدی می افته که زندگی روزمره ام رو تحت تاثیر خودش قرار میده. من از رئیس جمهور آینده انتظار زیادی ندام فقط نمیخواهم دقدقه های فکری ام رو زیادتر از وضع فعلی ببینم و درگیر مسائلی بشم که من رو از مسیر اصلی زندگیم منحرف میکنن. نمیخواهم دچار یاس و نا امیدی از هدفها و آرزوهایی بشم که توی دوران نوجوانی بهشون فکر میکردم و براشون نقشه ها داشته ام. رئیس جمهور آینده نباید جلوی آزادی های معقولم رو بگیره و من رو توی مسیر از پیش تعیین شده هدایت کنه. اون نباید خودش رو در گیر مسائلی کنه که بدون حضورش هم قابل حل هستند. رئیس جمهور آینده نباید از زیر بار مسئولیت هاش شونه خالی کنه و دلیلش رو هم ریشه ای بودن مشکلات بدونه. و در آخر هم ازش انتظار دارم کاری نکنه که ۴ سال بعد، اکثر افراد جامعه تو انتخاب بین بد و بدتر دوباره اون رو انتخاب کنن!
دعوت میکنم از ایلیا - کاپیتان - جامپر -
بلاخره کاشانی رو هم که نرفته بودیم و ندیده بودیم، رفتیم و دیدیم. تنها چیزی که میتونم بگم اینکه پختیم و سوختیم. اول به باغ فین سری زدیم اما از صف طولانی حموم فین صرف نظر کردیم

اینم از سیستم گلاب گیری و تبخیر و میعان

دوتا خونه قشنگ رو هم دیدیم که اولی مال بروجردی ها بوده و دومی مال طباطبایی ها. پیشنهاد میکنم این دو عکس رو در سایز بزرگتر ببینید
و این هم از گروه سرزمین پارسی این دفعه

پ.ن: ازگرما، سرما خورده ام شدید! حالا هی بگید: آقای راننده کولر بزن
وقتی حرفش رو میزنیم همه چی خیلی ساده و شدنی به نظر میرسه... اما وقتی از ارتفاع ۴۵ متری پایین رو نگاه کنی در حالی که دارن محکم میبندنت خیلی چیزها رو تو دلت میتونی احساس کنی. نفری ۲۵ هزار تومان برای پریدن از اون بالا........... نبود؟


در انتظار پریدن جوزف باشید. روزنامه ها رو هم دنبال کنید بخش حوادث یا آگهی فوت![]()

جمعه ای که گذشت، Zaroos - EDi - Rafael تیراندازی با تیر و کمان - توچال
انگار تلسم شده است. حس و حال نوشتنم نمیاید این روزها.... . ۹ صبح تا ۸ شب کار میکنیم و یاد میگیریم. یاد میگیریم آنچه را که در دوران دانشگاه یادمان ندادند!! حس و حال خوبیست ولی دیگه خبری از وقت آزاد نیست. همش کار است و کار و کار...
پ.ن: حالا هی میگن کار نیست، کار نیست. البته فعلا که پولی هم در کار نیست.![]()
در گیرو دار بودنم درگیر با تو بودنم
راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم
دلدادگی کارم شده بیگانه ای یارم شده
دیوانگی کار دلِ با تو گرفتارم شده
اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم
در گیرو دار بودنم درگیر با تو بودنم
راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم
دلدادگی کارم شده بیگانه ای یارم شده
دیوانگی کار دلِ با تو گرفتارم شده
.......
قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن
اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن
تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه
در گیرو دار بودنم درگیر با تو بودنم
راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم
دلدادگی کارم شده بیگانه ای یارم شده
دیوانگی کار دلِ با تو گرفتارم شده
بیژن مرتضوی - دلتنگی 2.10 مگابایت
امسال سفر به شیراز با سالهای گذشته کاملا تفاوت داشت. مهمترین تفاوتش هم عدم نگرانی و اضطراب واسه برگشتن به شهرمون بود. روز اول عید، قبل از تحویل سال سری به دارالرحمه زدیم و یادی از رفتگان کردیم. روزهای سال جدید یکی یکی و تند تند میگذشتند و جوزف هم خوش میگذروند تا اینکه برادر کاپیتان رو ملاقات کرد. کاپیتان بدون هواپیما هم سنگ تموم گذاشت و حسابی جوزف رو گردوند. دستش درد نکنه...!

خدا رحمت کنه دایی مامان رو که پارسال عید مهمون خونَشون بودیم

روز اول عید تصورش هم برام خیلی سخته

دروازه قرآن از دید خواجوی کرمانی
و در ادامه... من در باغ عفیف آباد و پشت دوربین هم کاپیتان خودمونه

بقیه رو هم خودتون حدس بزنید


رفتن به سینما برای فیلم اخراجی ها ، دیداز از عمارت کلاه فرنگی یا همون موزه پارس و دیدار قبر کریمخان زند و شمشیر طلا کوبش ، حافظیه و آخر هم ۱۲بدر و کلی اتفاقات خوب و بد که حسابی جوزف رو مجبور به خودنمایی با دوربینش کرد. توی این مدتی که تو شیراز بودم استارت یکی دیگه از کلیپ ها رو زدم و تجربه ی جدید و اینبار با برنامه تر از گذشته رو آغاز کردم.

اخراجی های ۲ و چهار دفعه رفتن به سینما و کمک به رکورد شکنی فیلم
نمایی از محوطه موزه پارس که نگذاشتند از داخل عکس بگیریم. اینم از دو بیت شعری که روی شمشیر کریمخان زند حک شده بود:
این تیغ که شیر فلکش نخجیر است شمشیر وکیل آن شه کشور گیر است
پیوسته کلید فتح دارد در دست آن دست که بر قبضه این شمشیر است
باغ و ۱۲بدر ۴۰ - ۵۰ نفری و ۷بخیه نصیب یکی از بچه ها در لحظات آخر!

و بلاخره ۱۶هم فروردین بود که یاد برگشت به شهر خودمان افتادیم و برگشتیم. امسال از تخت جمشید که خبری نشد اما پاسارگاد و آرامگاه کورش کبیر تو مسیر برگشت از دید دوربین پنهان نموند
پ.ن۱: مد شده هر سال دم عید چند فروند بازی تپل نصیب ما میگردد که ما هم شما را بی نصیب نمیگذاریم. یکی World of Goo و اون یکی Crayon Physics Deluxe هست منتها این بار گیرآوردن و دانلودش با خودتونه. از دست ندهید که جوزف یه چیزی میدونه که داره میگه!!
پ.ن۲: توی پست قبل هم آقای David Santos برای وبلاگ من کامنتی رو به صورت کاملا رمزی فرستادند و منم به صورت کاملا شانسی قبل از اینکه حذفش کنم، رمز گشاییش کردم. متن کامنت ۱۸هم پس از رمزگشایی:
Ecellents photos and nice colours. Congratulations
این روزها جوزفِ ایرانگرد، خودش را حسابی سرگرم سفرهای تفریحی و عکاسی میکند. اینبار هم نوبت نمک آبرود و بچه های سرزمین پارسی بود...


وقتی ابرها رو رد کردیم
اگر وقت و هزینه اجازه میداد ده بار از این سورتمه ها سوار میشدم. ترس و هیجان خوبی داشت ![]()

هتل هایت قدیم و آزادی جدید و عکسهای محوطه

در امتداد ساحل هم به بطری حاوی نامه ای از جزیره ی گمشدگان رسیدیم که تیم عکاسی خودشون رو خفه کردند بدون اینکه بهش دست بزنند![]()
تورهای یک روزه و کلی خاطرات قشنگ که احتمالا بازهم ادامه خواهد داشت. دلتان آب! ![]()
بلاخره بعد از گذشت ۱۶ سال دوباره به مشهد سفر کردم. اون سالها من خیلی کوچیک بودم و درست یادم نمیاد. مسیر های سفر ۴ روزمون رو روی نقشه مشخص کردم که میتونید ببینید. سفر با ۲ ساعت تاخیر آغاز شد و ۹ صبح بود که تونستیم از تهران و ترافیکش خارج بشیم. در ادامه، عکسها همراه با توضیحات اضافه...
هتل بزرگ پارمیدا در شاهرود
توی قوچان شب ها هوا خیلی سرد و برفی بود اما صبح ها هوا کمی باز میشد و ما هم به سمت مشهد روانه میشدیم. عکسهای داخل حرم رو به خاطر اینکه نگذاشتند دوربین جدید رو داخل ببرم، با همون دوربین قبلی گرفتم البته کاملا مخفیانه دوربین رو داخل بردم
جالب این بود که همه با موبایل هاشون عکس میگرفتند و کسی هم بهشون کاری نداشت![]()
موزه ی نادری یا یه چیزی تو همین مایه ها که وقت نشد بریم و ببینیم
کلاغ چیپس خور تو پارکِ حوالی کوه سنگی![]()
اینم ۲تا عکس از شب و غروب قوچان که دومی رو با زووم گرفتم
هارونیه
و آرامگاه زیبای فردوسی در توس که حسابی دیدنی بود ...
در ادامه سفر از قوچان به سمت گرگان حرکت کردیم. در مسیر هم توی پلیس راه ماشین و خودمون رو حسابی زیر و رو کردند نکنه قصد وارد کردن (چیز و میز) از شرق کشور به شمال رو داشته باشیم![]()
بندر ترکمن

اینم از گیلان همیشه سبز

اگه گفتین اینا چین؟ کاهو
مسیر پایانی هم جاده ی هراز بود و پیست آبعلی
توی این سفرِ ییهویی و کوتاه، دوربین جدید رو تست کردم و کلی هم عکس گرفتم. با وضوح عکس ها مشکل دارم. به نظرم هنوز با فوت و فن دوربین جدید آشنا نیستم و حالا حالاها باید باهاش تمرین کنم. سفر هم خیلی خوش گذشت و جای همتون خالی بود. توی مشهد واسه همتون (اونایی که یادم میومد) دعا کردم.
و امیدوارم که بروید و ببینید هر آنچه من دیدم و شایدم از دستم در رفته!!
کار ما برعکس شده است... شنبه به انزلی رفتیم و امروز سه شنبه که همه داشتند به مسافرت میرفتند، برگشتیم. این روزها زمان خوبی برای سفر به شمال نیست اما برای من که دوران ریکاوری رو پشت سر میگذارم لازم و مفید بود. هوای نسبتا سرد و بارانی و کمبود رنگ سبز همه جا به چشم میومد.
روز اول و ساخت اولین ویدئو کلیپ من واسه آهنگ سوت و کور از رضایا و مهراز و هنر نمایی EDi که زیاد هم جالب از آب در نیومده...
۲.۳۴ مگابایت
با وجود تصمیم شبانه و عدم پیاده سازی طرح اولیه و بداهی بودن حرکات و تصاویر و همچنین نبود خیلی از امکانات فیلم برداری، کلیپ رو ساختیم و همون شب سرهمبندی شد. و حالا نوبت شماهاست که نظراتتون رو بدهید![]()
روز دوم هم به سمت لاهیجان روانه شدیم و تله کابین رو امتحان کردیم. اینم عکسها
راستی دوربین FUJIFILM FinePix S9500 هم در کنار ما بود![]()
این پایینی هم اون منظره ایه که من رو یاد این منظره انداخت. عکس رو تو وبلاگ مهرواژ دیده بودم و سعی کردیم عکسی شبیه به اون بگیریم.
البته هیچ کس اونجا نبود که از ما عکس دو نفری بگیره و هر کدوممون جدا عکس گرفتیم! + و +
بلاخره داره تموم میشه... این روزهای سخت و نفس گیر داره دور و ور من رو خالی میکنه البته هنوز یکمی مونده ولی بیشتر استرس ها داره از سر و صورتم میپره. چهارشنبه هم پروژه پایانی دانشگاه رو ارائه دادم و ۲۰ی گرفتم بعد از سالها...! فکر کنم تنها بیست موجود در کارنامه ی اعمالم باشه. روزها و ماه ها و سالهای خوب و بدی از ورودم به دانشگاه تو سال ۸۱ میگذره که سر فرصت برای ثبت در خاطراتم اینجا خواهم نوشت.
پ.ن: کیست مرا یاری کند در یافتن فرق بین دور زدن و پیچیدن تو خیابون؟ اینم باز از اون تفاوت ها و یا آموخته های غلط اینجانب است