دیر و زود دارد، سوخت و سوز هم دارد

واقعا نوشتن یا حرف زدن بعد از دو سه ماه دوری از اینجا برام خیلی سخت هست. توی این مدت که نبودم، اتفاقات زیادی افتادند و من رو درگیر خودشون کردند که گفتنشون رو فعلا خوشایند نمیدونم. فقط اینکه که تو این مدت به این جمله اعتقاد بیشتری پیدا کردم که "اگه قرار باشه اتفاق بدی بیوفته به بدترین شکل ممکن خواهد افتاد". از نظر روحی هم توی شرایط زیاد خوبی نیستم. این روزها هم مهمترین کارم شده است پاسخ دادن به این گونه سوالات:

- وسایل نقلیه امدادی در چه مواردی مجاز به استفاده از آژیر و چراغ گردان می باشند؟
. در هر موقع و به دلخواه راننده
. هنگام سبقت از ماشین جلویی
. در ترافیک های سنگین جهت باز شدن مسیر روبرو
. هنگام مشاهده ماشین عروس

دیر و زود دارد، سوخت و سوز هم دارد. فقط بدانید که همه اش بر سر این دانشگاه، نمرات و ترم آخری بودنمان است!

چند سال و چند ماه و چند روز

 

"پستی که بعدا پست خواهد شد"

 

یک قدم مانده تا

خواب زمستانی

سوراخ !

سوراخی در یکی از دیوار های داخلی همین سینما پارک ملت که کمتر از ۱ماه از افتتاح آن میگذرد

سینما پارک ملت

Panorama

تقدیر بی تقصیر نیست

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

......

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

شادمهر عقیلی - تقدیر  2.16 مگابایت

دومین دوره نمایشگاه رسانه های دیجیتالی

دیگه کاملا از دوربینم نا امید شدم. تو فضاهای بسته و کم نور دیگه جواب نمیده. شرمنده ام که خیلی از عکسهام تار شدند ولی فیلم کوتاهی از نمایشگاه گرفتم که بدک نیست. 3.81 مگابایت

اینم از وبلاگ جوزف تو غرفه مسابقات وبلاگ

وقتی تکنولوژی تاریخ مصرفش تمام میشود...

اینم از بازیه بیایید با هم پرچم ها را له کنیم!

و رباتی که ما رو حسابی سر کار گذاشت. اینکه میتونست رنگ ها رو تشخیص بده و با آدمها صحبت کنه تا حدی که "آقا" و "خانوم" رو هم رعایت کنه، برام مشکوک میزد. جالب اینکه وقتی انگلیسی هم حرف میزدی جوابت رو میداد. آخرش همه چی رو شد که کل کارا توسط اپراتور کنترل میشه و هیچ سیستم هوشمندی تو این زمینه در کار نیست.

نیما شاهرخ شاهی و دوستان

و حضور Amirpix ، عکاس معروف در کنار امید که تولدش بود

اینم از پوستر بازی سوشیانت که تو بقیه بازی ها بهتر به نظر میرسید. یه چیزی بین بازی Prince of Persia و God of War. صحنه های کوتاهی از بازی تو فیلم نمایشگاه موجود میباشد. Quest of Persia (لطفعلی خان زند) که چنگی به دل نمیزنه... البته این حرف رو الان کسی داره میزنه که به تازه گی قسمت سوم Prince of Persia رو به پایان رسونده و کلی هم کیفور شده است.

پ.ن: ما که میریم نمایشگاه، ببینید بعضیا کجاها که نمیرن

رسانه های دیجیتال از دید کاریکاتور

۳ تا از بهترین کاریکاتور های نمایشگاه رسانه های دیجیتال از نظر من

راجب نمایشگاه فقط این رو بگم که بعضی از غرفه ها حسابی تو ذوق میزدند، اما برخی شون هم خیلی به چشم میومدند. حتما پنجشنبه یا جمعه دوباره یه سری به نمایشگاه میزنم و احتمالا عکسهایی هم در کار خواهد بود.

FACE OFF 10

من در

FACE  OFF  10

ممنون از صادق عزیز که من رو به فیس آف دعوت کرد

 

پ.ن: دومین دوره نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال از اول تا دهم آبان ماه در مصلی بزرگ تهران برگزار میشود.  سالن شبستان، غرفه ۲۳، بخش مسابقات وبلاگ

فرضیه های یک دیوانه - قسمت سوم

کدام را میپسندید؟

24 ساعت در چهار 6 ساعت 24 ساعت در دو 12 ساعت 24 ساعت در یک 24 ساعت

اینکه ساعت ها دیر میگذرند یا زود برمیگرده به حضور ما توی زمان که هر چه پررنگ تر باشه، زمان واسمون دیر مگذره و گاهی هم برعکس مثل برق و باد ساعت ها خودشون رو جابجا میکنند و جلو میرند. شاید تغییر فرمت ساعت های آنالوگ از حالت ۱۲ ساعته به ۲۴ یا ۶ تاثیر زیادی توی سرعت گذر زمان واسه ی ما آدمها داشته باشه. البته به نظر میاد این فرضیه در مورد ساعت های دیجیتال منتفی خواهد بود. اینو ببینید...

فرضیه های یک دیوانه - قسمت دوم

پ.ن: ممنونم بابت معرفی هاتون. احتمالا همشون رو هم میخونم

کتاب

از اونجایی که اصولا آدم کتاب خونی نیستم، عاجزانه از شما دوستان عزیز تقاضا میشود کتابی در زمینه های علمی، فرهنگی، هنری، تاریخی، مذهبی، رمان و یا چه و چه ... به اینجانب پیشنهاد دهید شاید ما هم کتاب خوان شدیم!!

توصیه میشود هر کس یک عدد معرفی نماید تا تعدد کتاب ها من رو از خواندنشان پشیمان ننماید. در ضمن توجه داشته باشید که کتاب تک جلدی یا حداکثر دو جلدی باشد. ترجیحا از همانهایی که میگویند: You must read before death

جوزف پیشاپیش از همکاری شما عزیزان در رشد فرهنگ کتابخوانی کمال تشکر را دارد

و عیدتان هم مبارک

دو هسته ای، سه هسته ای، چهار یا بیشتر

AMD Athlon(tm) X2 Dual Core Processor 6000+
3.01 GHz
2GB DDR2 of RAM
NVIDIA GeForce 8600 GT  512 DDR3
0.5 TB of Hard Disk

+
Call of Duty 4
Spore  توصیه میشود
Alone in The Dark
Kane & Lynch
F E A R
Overclocked
The Club
Pro Evolution Soccer 2008
....

پ.ن: شهریه دانشگاه به Phenom نکشید. یکی دو هفته نیستیم. فعلا خودمان را با همین X2 خفه میکنیم.

مشاغلی که دوست میدارم

تا اونجا که یادم میاد دوست داشتم شیمیدان بشم. حرف هفده هجده سال پیشه... از اون شیمیدان هایی که کیمیاگری میکنند و با مخلوط کردن دوتا محلول کلی دود و سرو صدا تولید میکنند. بزرگتر که شدم و رفتم مدرسه بهم گفتن که باید دکتر بشی... عمومی یا تخصصی هم فرقی نمیکنه ولی پزشک بودن از مهندس بودن بهتره...

خودم که آرزو میکردم ملوان کشتی بشم یا شایدم یه جنگلبان! یه زمانی هم آرزوی جهان گردی رو در سر میپروروندم. فکر میکنم کمتر کسی پیدا بشه که از سفر بدش بیاد. حالا هم که داریم مهندس میشیم، به ساخت بازی و انیمیشن های کامپیوتری فکر میکنم. البته با شرایط فعلی اینا همش آرزوه و تا زمانی هم که به سمتشون حرکت نکنم به سمتم نمیان!!!

هم اکنون هم به کار در یک فست فود رضایت میدهیم... کسی سراغ داره؟

ممنون از نیلوفر... شماها هم اگر بلدید و بازی نکردید بازی کنید!

قضیه رفتن و اینجور بازی ها نیست

کم مینویسیم چون دیگر چیزی نمانده و نیست... احساس خالی بودن از همون اول هم وجود داشته که از همون اول هم بهش بی اعتنایی میشده. نمودار میزان علاقه و انگیزه من به امور وبلاگ از زمان شروع کار، نمایانگر همه چیز هست. وقتی برای خودت ننویسی، مجبوری برای دیگران بنویسی. وقتی خودت نباشی، مجبوری اونی باشی که اونا میخوان... شاید درکش سخت باشه اما مدتی هست که درست حالت کسی رو دارم که دیگه خودش رو خالی میبینه... تهی از هر چیز و فقط داره جون میکنه تا خودش رو بالا نگه داره که اونم باز سیر نزولی داره... نوشتن هایم هم سیر نزولی داشته است و سعی کرده ام با عکسهایم سرتان را گرم کنم و جایشان را پر... گاهی با خودم فکر میکنم از اول هم چیزی در این مخ نبوده است و تلاشی برای بالا بردن سطح فکری و ظرفیتش انجام نداده ام. شماها خیلی خوبید... خیلی خوبید که نوشتن بلدید و خوب فکر میکنید. ذاتی یا اکتسابی فرقی نمیکند...

مهم این است که دفتر خاطراتتان پر است از حرف های نوشتنی!

پ.ن۱: تو پست قبل حداقل دوست داشتم نظراتتون رو راجب به عکس بدونم
پ.ن۲: عاشق سه نقطه (...) توی نوشته ها هستم
پ.ن۳: درگیری های قبل از شروع مدرسه و کلاس بندی و از این جور حرف ها...

باید همیشه رفت ...

میرم ...
شاید رفتنم دردی رو دوا نکنه
ولی
مصلحت خواه من
میرم که شاید باشد سوی مصلحت راه من

بیا بریم مگه همه درا به روت قفل نبود
بیا بریم انقدر واسه جوونا تو کفر نگو
بیا بریم آدمای اینجا دو رو و پستن
انگاری به هم رگبار دروغ و بستن
وقتی پیششی رفیقت، تو رو مرامش کشته
وقتی میری میکشه فحش ناموس و پشتت
جامعه قطاره بی باک تو مثل لیلیی
وقتی نه مجنون داریم و نه یه باکره مثل لیلی
که جوونا تشنه ی نصیحتن، چی شد مشکشون
هه... بزار برم تنها بمونن با شیش و هشتشون
آخه واسه من اینجا قفسه، هست یه جای غم
چی بگم به تو که در میاد نفست از یه جای گرم
واسه تو که تا یک ظهر می خوابی و، واسه مامان بابات جیره خواری
ولی من موندم این زندگی و دو تا جیب خالی

من میرم گرچه که تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو می فهمی از لرزش لبهام
من میرم و کسی نفهمید ارزش حرفام

به خودم میگم کو کسی که درکت می کرد
بیا بریم باید کنیم ترک میهن
بیا بریم که بمیره مرد و نصیحتی
بیا بریم که نباشه درد و اذیتی
حرفت تلخه، راسته، مثل مته است تو گوششون
اسم تو هم سایه مثل بختک رو دوششون
بیست ملیون شنونده و اسم من و غیره کجاست
لیست مجرما و خواننده ی غیر مجاز
با مستندت میگی ایران رو شکه کردی، نه!
سوژه ی هفتاد ملیونی که مثل جک بخندی
هی به خودم میگم بی باک این ترک و کش نده
آخه خواننده رپ دلیل ورود کرک به کشوره؟
پیره مرد کپن بدست رو می پیچونی که باطل همش
نا برادریه که تا برق میره مردم سر چهاراه قاتل همند
اگه هر لحظه ی جامعه خوردت میکنه، خب تو شبیه مایی
ما همه مرده پرستیم مثل مرگ "خسرو شکیبایی"
پس بزار منم برم بمیرم که کاملا قصه حاضره
شاید منم مجوز بگیرم بعد مرگم مثل ناصره
عبدالهی همه جا با دو تا بال تو برم
گرچه ترجیحه حرف ما رو به خال تور بدن
ولی اجتماعی بودم، وای از اول هم اشتباهی بودم

من میرم گرچه که تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو می فهمی از لرزش لبهام
من میرم و کسی نفهمید ارزش حرفام

نشون دادم تو فضای بسته معنی پشتکار رو من
بزار برم که شاید خیلی ها خوشحال شدن
به خدا بچه ی سر چهار راه رو میبینم بغض گلوم
میگیره ما ها بدیم "سامی یوسف" خوبه لپ کلوم
جامعه ی بیمار، رپ مثل قرصشه خب
مجوز به رپ؟؟  هه مسخرس پرسش تو
شش ماهه نخوندم غمای دنیا رو به من کمونه کردن
ولی مثل بقیه من کی مشکلات و بهونه کردم
آره محمد تو ای سردار خشم
داستان زندگیم رو میدونستی صد باره اشک
میریختی تو که عکس و در آغوشی
دو روز دیگه بی باک و میسپوری به دست فراموشی
مسئله نگاهه بد به رپ، رنج من، نه مسئله ی مالی تا
برادر بزار برم، نگو خالیه جات

من میرم گرچه که تموم شب بازه چشمم
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میرم اینو می فهمی از لرزش لبهام
من میرم و کسی نفهمید ارزش حرفام

محمد بی باک - بزار برم  ۱.۷۸مگابایت 

پ.ن۱: مخاطب خاص ندارد
پ.ن۲: لطفا هر گونه غلط نوشتاری رو فاکتور بگیرید

سفری که نرفتم و عکس هایی که نگرفتم

دوربین SONY W80 با کیفیت ۷.۲ مگاپیکسل

سینما خانوادگی

ردیف پنجم سالن سینما نشستم. سالن به غیر از یه سری خانواده که ردیف های جلو رو پر کرده بودند، خالی بود:

- آقا ببخشید شماره صندلیتون چنده؟

. اینجا شماره ۹ هه خانوم

- منم شماره ۱۰ هستم

زلزله

شاید باید اتفاق خاصی بیافتد

این روزها منتظر یک اتفاق هستم

از خوب نبودنش میترسم و به خوب بودنش شک دارم

پ.ن: مراقب باشید!! شاید این بار باران ببارد

خانواده ۳ نفره

 

اینم از فیلم طلوع خورشید لب دریا منتها به صورت معکوس ۲مگابایت

سفری که دقیقه ی ۹۲ اوکی شد

مسافرتی که ساعت ۱ نیمه شب کنسل شده بود رو دوباره ساعت ۵ صبح فعال کردیم...

حرکت به سمت قزوین - رشت - انزلی - آستارا - اردبیل - سرعین

اینم از ویلامون که خیلی سرد بود برعکس هوای خیلی گرم انزلی

اونجا کلی بچه گربه هم داشت که خودشون رو واسه مسافرها ولو میکردند و گاهی هم اینجوری

و باز هم دریا و کلی آرامش و زیبایی فقط حیف که آب خیلی کثیف بود

غروب خورشید در انزلی

جنگل گیسوم + ساحلش که نرفتیم

بفرمایید تمشک

اینم از سوغات اردبیل

ورزشگاه ۶ هزار نفری حسین رضازاده

حیف که شب رسیدیم سرعین. پر از شلوغی و عکسهای خوبی که نگرفتم

از اینجاب ه بعد هم برگشتیم به سمت رامسر - نوشهر - محمودآباد - آمل 

اینم جوزف معروف با اون شکمش در حال تماشای طلوع خورشید تو رامسر

ویلا فروشی... میخری؟

اینم از هنرنمایی اونایی که قبل ما کنار ساحل محمودآباد بودند

و بلاخری بازم همه چیز به پایان رسید. سفر ۴ روزه ی ما هم به خوبی و خوشی تمام شد. عکسهای بلا رو با دوربین خودم نگرفتم و دوربین یکی از مردان نیک روزگار بود. Cannon IXUS 75 با کیفیت ۷.۱ مگاپیکسل، دوربینی که یکی دو هوا از دوربین من سرتر بود. انتخاب از بین ۴۸۰ تا عکس هم خیلی سخت بود...

خمیر دندان به جای خمیر ریش و گاهی برعکس

درست مثل گذاشتن جزوه ی ریاضی مهندسی تو یخچال

Puro Teatro

Igual que en un escenario, finges tu dolor barato,
tu drama no es necesario, ya conozco ese teatro.

Mintiendo que bien te queda el papel,
después de todo parece, que esa es tu forma de ser.
Yo confiaba ciegamente en la fiebre de tus besos,
mentiste serenamente y el telón cayó por eso.

Teatro lo tuyo es puro teatro, falsedad bien ensayada, estudiado simulacro.
Fue tu mejor actuación... destrozar mi corazón,
y hoy que me lloras de veras, recuerdo tu simulacro.

Perdona que no te crea, me parece que es teatro.
Y acuérdate que según tu punto de vista yo soy la mala.

Teatro lo tuyo es puro teatro, falsedad bien ensayada, estudiado simulacro.
Fue tu mejor actuación destrozar mi corazón,
y hoy que me lloras de veras, recuerdo tu simulacro.

Perdona que no te crea, me parece que es teatro.
Perdona que no te crea, lo tuyo es Puro Teatro.

[ English Translation ]

La Lupe - Puro Teatro from Women on the Verge of a Nervous Breakdown 1.39 MB

آخر ما نفهمیدیم...

آخر ما نفهمیدیم...

ادیسون برق رو کشف کرده یا ادیسون لامپ رو کشف کرده؟
و اینکه کلا برق توسط ادیسون اختراع شده یا لامپ؟؟

پاسخ های خود را در بخش نظرات ارسال نمایید. باتشکر

پ.ن: و یه سوال دیگه اینکه شما با چه Screen resolution ی اینجا رو میبینید؟  1024*1280 ؟

مجموعه فرهنگی تاریخی نیاوران

اینبار بعد از کلی جنگ و جدل سر انتخاب موزه و کاخ، قرعه به نام مجموعه ی نیاوران افتاد. اینم از نقشه:

اینجا کاخ صاحبقرانیه است که میگن در سال ۱۲۶۷ توسط ناصرالدین شاه ساخته شده. متاسفانه بخاطر فروش سی دی این بخش نگذاشتند که از داخل این کاخ عکس بگیریم ولی میتونید اینجا عکسهاش رو ببینید.

کوشک احمد شاهی - محل اقامت رضا پهلوی پس از ساخته شدن کاخ نیاوران 

اینم نمای زیبای بیرونی کوشک

شکار لحظه ها توسط دوستم Roozmin البته عکس پایینی

اتاق مطالعه رضا پهلوی

تصویری از فرحناز

و بقیه عکسهای رضا پهلوی

متاسفانه به علت تعمیرات، کاخ نیاوران رو نتونستیم ببینیم که یه بار دیگه میریم و میببینیم.

 اطلاعات بیشتر رو هم در سایت مجموعه برید ببینید

جمعه ای که گذشت

همه چیز دارد روال عادی خود را طی میکند. این من هستم که غیر عادی شده ام و خودم هم میدانم. تابستان امسال را که هنوز تجربه نکرده ام. هفته هایی پر از مشغله های فکری و کاری و برنامه ریزی هایی که فقط هفته ی اول را دوام میآورند. ناامیدی هم که پشت در منتظر است اما جرات داخل شدن ندارد. ریاضیات مهندسی هم در این تابستان شده است غول بی شاخ و دُم که دارد کم کم دُم در میآورد. فکر ها و ایده هایی هم هستند که گه گاه به مخ اینجانب نزول میکنند و هم آنجا خفه میشوند.

این جمعه که گذشت، یکی دیگه از خاطراتم رو ثبت کردم. قدم زدن تو خیابون ولیعصر تا رسیدن به قرار میدونِ ونک، ساعت ۳:۳۰ صبح و دیدن جوون هایی که خودشون رو توی شبهای تهران خالی میکردند و مسابقات ماشین سواری شبانه و حرکات نمایشی انجام میدادند، برام جالب بود. خودمون هم توی کوه و کنار رودخونه انواع و اقسام حرکت ها رو انجام دادیم و حسابی خوش گذشت. برای اولین بار هم از مسیری کاملا صخره نوردانه و خطرناک عبور کردیم که به قول بچه ها از ترس، چهره هامون رو به زردی میرفت... 

در آخر هم بگم که جمعه روز شانس من بود و همه بچه ها این رو باور داشتند. هم اینکه با وجود همه ی بالا و پایین پریدن ها، زنده به خونه برگشتم و هم اینکه همه ی کارت های بچه ها رو توی بازی میخوندم

خیلی چیزها

خیلی چیزها هستن که ماها نمیدونیم. خیلی چیزها که تا آخرین روز حیات هم باهاشون مواجه نمیشیم. اینو الان داره کسی میگه که تا دیروز ادعای خدایی میکرد.

پ.ن: جمعه ۱۱/۵/۸۷ - ساعت ۳:۳۰ صبح - مقصد دارآباد

دلم بگو

نمیخوام دروغ بگم، راست نگم، هرچی هر کي خواست بگم
يا اگه خسته شدم، درگوشي و يواش بگم 
يا اگه کسي گوش نداد، قهر کنم و اصلا نگم

يادمه بچگيا گفته بودن دروغ نگو، دروغگو دشمن خداست
بچه ها دروغ نگين، خدا هميشه با شماست
من مي خوام دلم بگه از ته دل داد بزنه
بشکنه قفل در ترس و بگه، هر چي که توش هست، بگه

يادمه دوستم مي گفت: "دل راست ميگه، وقتی ميگه:"
"بهش بگو، راست بگو"
وقتي اون يادم مياد، دلم ميگه دروغ نگو 
اگه خواستي راست نگي، اصلا نگو

من ميخوام بهش بگم، راست بگم 
هرچي که دل خواست بگم

Jozeph - اردیبهشت ۱۳۸۰

مجموعه ی فرهنگی تاریخی سعدآباد

مدتها بود کنجکاو شده بودم تا ببینم تو سعدآباد چه خبره بوده و حالا چی میگذره. همیشه از کنار دیوار طولانی مجموعه رد میشدیم و حس کنجکاوی من رو رها نمیکرد. تصمیمی گرفته شد و قرار بر این گذاشتیم که با گروهی از برو بچه های علاقه مند به تاریخ و اهل عکس و عکاسی، توی ایام تعطیلات تابستون گشتی رو تو موزه ها و کاخ های اطراف تهران بزنیم و قرعه اول هم خوشبختانه به نام این مجموعه افتاد. اینم از نقشه و محل دقیق مجموعه سعدآباد:

این پایین هم نقشه داخل محوطه

کاخ موزه سفید (ملت سابق)

 کاخ موزه سبز (شهوند سابق)

کاخ موزه سبز

اینم از رخت خواب رضاخان یا رضا شاه که میگن عادت داشته رو زمین بخوابه

عکسهای داخلی رو هم به دلایلی که نمیدونستیم مجبور بودیم بدون فلاش بگیریم. البته با خرابی فلاش دوربینم، دیگه فلاشی هم در کار نبود!

 و یه سری عکس هم از محوطه و وسایل نقلیه برای جابجا کردن بازدید کننده ها

 

طبق معمول من در پشت دوربین هستم

موزه های دیگه ای رو هم رفتیم و دیدیم از جمله موزه ی استاد فرشچیان ، موزه ی صنایع دستی ، موزه ی هنر ملل و ... و موزه ی برادران امیدوار که خیلی جالب و دیدنی بود. موزه ای از عکسها و اشیائی که این دو برادر در سفر هاشون به دور دونیا به یادگار گذاشته اند.  

پ.ن۱: اینبار نفس گیری حدود ۱ دقیقه و ۵۰ ثانیه طول کشید که نشون میده باید بیشتر تمرین کنم.
پ.ن۲: تو دو ماه گذشته به خاطر یه سری مشکلات و کارهای عقب افتاده کمتر آفتابی میشدیم که از این طریق کمال شرمندگی رو اعلام میکنم و از  همه شماهایی که هنوز اینورا میاید و اینجا رو میخونید، ممنونم.