صبح که پست قبلی رو نوشتم نشد که حق مطلب رو ادا کنم ... تا اینکه وبلاگ شرتو رو خوندم و دلم نیومد دلم رو خالی نکنم:

بچه تر که بودم بیشتر به این چیرا فکر میکردم حالا خیلی هاش رو فرآموش کردم یا دارم از یاد میبرم. اون موقع ها همیشه فکر میکردم این دنیا و آدمهای دور و برش همه از نگاه من دارن اتفاق می افتن و یا چشم من مثل یک دوربین فیلم برداری میمونه که همه ی دنیا فقط داره از طریق اون فیلم برداری میشه و من هم دارم نقش اول اون فیلم رو بازی میکنم. همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ بشم یه اتفاق خاص تو زندگیم میفته... مثلا میشم یه فرستاده از طرف خدا یا یه چیزی شبیه اون!!
برزگتر که شدم با چند تا از دوستای صمیمیم هم این موضوع رو در میون گذاشتم و فهمیدم که اونا هم درست یه چیزی شبیه من رو با خودشون داشتند و همیشه بهش فکر میکردند. آخرشم به این نتیجه رسیدم که ما همه یه جورایی از طرف اون یگانه(خدا) الان اینجا هستیم و وجود داریم تا خودمون رو نشون بدیم... به کی؟ به خودمون .... شاید همه این داستانها دروغ باشه شاید همه این زندگی و دنیا دروغ باشه و شاید خود من هم چیزی جز یه عروسک خیمه شب بازی نباشم.  تا زمانی که تو این دنیای گذرا هستیم و صبح ها با طلوع خورشید طلوع میکنیم و شب ها هم به امید طلوعی دوباره چشم ها مون رو میبندیم، حقیقت این چیزا رو نمیفهمیم. ولی اینو همیشه با خودم دارم که امیدوار بمونم، به امید روزی که از این دنیا غروب کنم و حقیقت آشکار بشه. (تک بیت بالای وبلاگ)

پ.ن: اگه از اون دنیا کسی هست کامنت بذاره ما هم بفهمیم چه خبره